تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 95
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۹۵: اعتبار ابسیدان
نوآ پس از مدتی پیاده روی در جاده اصلی شهر شروع به دیدن غرفههای مختلف کرد.
دهها تاجر با بنرهای پر زرق و برق در بالای غرفههای خود بودند که افراد بیشتری در اطراف آنها به اقلامشان نگاه میکردند.
نوآ کمی به اطراف نگاه کرد و متوجه چیز عجیبی شد: مشتریان از دو نوع ارز مختلف استفاده میکردند.
او رو به گرانت کرد و به جواهری که برخی از مشتریان استفاده میکردنداشاره کرد.
«اونا چی هستن؟»
گرانت به جایی کهاشاره میکرد نگاه کرد و حالتی گیج از خود نشان داد.
«منظور شما اعتبارات ابسیدینه[1]؟»
نوآ شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد.
«اگه به اونا چنین چیزی میگن، بله. حالا اونا چقدر ارزش دارن؟»
گرانت در حالی که همچنان به نوآ خیره میشد، چشمانش گرد شد.
«چی؟»
مدتی طول کشید تا گرانت واقعاً باور کند که نوآ چیزی در مورد آن نمیداند.
«مگه شما یک تهذیب کننده نیستین؟»
نوآ با کمی ناراحتی در صدایش پاسخ داد.
«سوال نپرس و توضیح بده.»
گرانت صدایش را صاف و شروع به صحبت کرد.
«اعتبار ابسیدین، یا اعتبار، واحد پولیه که عمدتاً توسط تهذیبگرها استفاده میشه. این یک کریستال عجیب و غریبه که با نفس پر شده، پس ارزش بیشتری در برای تهذیب کنندهها داره. هر چیزی در مورد باشه تهذیب فقط با اعتبار خریداری میشه، کسی برای اونا طلا دریافت نمیکنه.»
نوآ دوباره بر روی جواهرات تمرکز کرد، آنها شبیه سنگهایی بودند که ویرجینیا از آن برای تقویت زمین وراثت استفاده کرده بود و فقط درخشش کمتری داشتند.
«فکر میکنم که من از همچین چیزهایی اطلاع نداشتم...»
«یعنی اونا فقط به این شکل در میان؟»
گرانت سری تکان داد و بیشتر توضیح داد: «شکل؟ بله. ارزش؟ نه. بر اساس درخشندگی اونا، یعنی مقدار نفس ذخیره شده در داخلشون، ارزش بیشتری پیدا میکنن. اونایی که در اینجا میبینید ارزششون به اندازهی یک اعتباره اما کریستالهایی با ارزش ده، پنجاه و حتی صد اعتبار هم وجود داره!»
نوآ رو به گرانت کرد و نتوانست جلوی خودش را از پرسیدن این مورد بگیرد: «پس چرا میخواستی پول طلایی بگیری؟»
گرانت لبخند عجیبی زد. «خب، من یک تهذیب کننده ساده درجه 1 با بدن رتبه 2 هستم، حتی حرکات رزمی هم ندارم. فقط میخوام به خانواده و برادرام غذا بدم.»
«پس، فروش سلاحها فقط میتونه به من پول بده تا غذا و مکانی برای استراحت تهیه کنم. من طلسم رودخانه مواج رو دارم که باید ارزش کمی داشته باشه، اما نمیدونم الان بهتره که اون رو بفروشم یا برای استفاده بهتر در آکادمی نگه دارم.»
او به اندازه کافی اطلاعات نداشت که بتواند بهترین راه را انتخاب کند، بنابراین فقط تصمیم گرفت بازار را بیشتر بررسی کند.
«من رو پیش کسی ببر که بتونه سلاحهایی رو که بهت نشون دادم رو بخره.»
گرانت در جایگاه رهبری قرار گرفت و آنها به آرامی در شهر حرکت کردند.
نوآ به زودی متوجه شد که نامیدن آنجا به عنوان یک "شهر" کمی دشوار است. خود شهر متشکل از چند ساختمان با دو میخانه و ده خوابگاه بود، تمام سازههای دیگر صرفاً فروشگاههای فرعیای بودند که در حال آمادهسازی شهر ایبونرست برای آزمون، تاسیس شده بودند.
در پایان به خانه چوبی کوچکی رسیدند که تصویر شمشیر و سپری به عنوان نماد بر سردرش قرار داشت.
گرانت وارد شد و با صدای بلند به مرد طاس پشت میز پول سلام کرد.
«کرک[2]! من برات مشتری آوردم!»
کرک خرخر کرد و با صدای خشن جواب داد: «فقط زمانی اونا رو میاری که یه چیزی ازشون به دست آورده باشی.»
گرانت با ناراحتی خندید و کنار سرش را خاراند.
نوآ حوصله تماشای بحث آنها را نداشت و به سمت میز رفت و تیغهای روی آن گذاشت.
«من اینجا هستم تا بفروشم، این چقدر میارزه؟»
کرک به طور شگفت انگیزی حرفهای بود، زیرا اسلحه را برداشت و به دقت آن را بررسی کرد.
او حتی دو بار کف دستش را در امتداد تیغه لغزاند تا بررسی کند که آیا فرورفتگی روی آن وجود دارد یا خیر.
وقتی کار تمام شد، سرش را به علامت رضایت تکان داد.
«بد نیست، بد نیست. من میتونم برای این یکی شش تکه طلا بدم.»
نوآ سری تکان داد و ادامه داد. «اگه من بیشتر از سی تا محصول مشابه داشته باشم چی؟»
چشمان این دو مرد با شنیدن تعداد سلاحهایی که در اختیار داشت گرد شد.
کرک کمی سرفه کرد و سپس صدایش را پاک کرد. «من باید تکتک اونا رو بررسی کنم.»
نوآ با دستشاشارهای کرد و حدود سی اسلحه روی زمین ظاهر شد.
در حلقه فضایی او، اسلحههایی که باقی مانده بودند: دو جفت شمشیر، سلاحهای نوشته شده فرزندان و نیزهای بود کهتروور از مرحله دوم به دست آورده بود.
قبل از اینکه شروع به بررسی موارد کند کرک برای چند لحظه به او خیره شد. این اولین باری نبود که او حلقه فضایی میدید.
نوآ در فکر خودش فرو رفته بود و سپس به این فکر کرد که چگونه کالاهای باقی مانده خود را آب کند.
من باید برای طلسم صبر کنم، شاید آکادمی بتونه چیزی ارزشمندتر از پول برای اون به من بده. اسلحههای نجیب زادهها باید مخفی بمون، پس وضعیتشون داخل حلقه فضایی بهتره تا دست بقیه برای استفاده کردن بیوفته. معجونهای لنا مفیدن، پس باید اونا رو نگه دارم. قرص زمین و معرف برای تهذیب من ضرورین، پس این حتی ارزش ذکر اونا رو هم نداره. شمشیرهای قدیمی من میتونن سرنخی برای هویت من باشن، پس بهتره که اونا رو نگه دارم. منترجیح میدم که تکنیکهایی رو که در حال حاضر استفاده میکنم رو نفروشم، پس گرداب سیاه و وسایل حکاکی شده مستثنا هستن. که من رو با لنس و بدن قبلی اکو تنها میذاره.
نوآ با گرانت روبرو شد و با صدایی ساده پرسید: «میشه جسد جانورهای جادویی رو هم اینجا فروخت؟»
گرانت سری تکان داد و لبخند زد: «من میتونم شما رو پیش یکی از دوستام ببرم که اون رو به قیمت خوبی میخره. اگه به اندازه کافی سالم باشه، ممکنه حتی با اعتبار به شما پرداخت کنه...»
«پس اون به من پول طلا میده.»
نوآ مطمئن بود که بدن جانور رتبه 3 با استانداردهای دوست گرانت فاصله دارد.
کرک تا آن زمان بازرسی خود را تمام کرده بود و دستش را زیر چانهاش گذاشته و در افکارش غوطه ور شده بود. سپس بدون تغییر حالت شروع صحبت کرد: «سی و سه اسلحه با کیفیت بالا. متأسفانه بیش از بیست تای اونا قبلاً استفاده شده بوده پس قیمت اونا کاهش پیدا میکنه. نظر شما در مورد صد و شصت سکه طلا برای همهشون چیه؟»
نوآ دریغ نکرد و فوراً جواب داد: «من این معامله رو قبول میکنم.»
کرک با عجله یک محفظه مخفی را باز کرد و سه کیسه را از آن بیرون آورد.
او آنها را به نوآ سپرد و نوآ به سادگی آنها را با انرژی ذهنی خود قبل از ذخیره کردن بررسی کرد.
کرک بعد از پایان معامله لبخند زد و وقتی با نوآ صحبت میکرد دستانش را به هم گره کرده بود.
«به من بگو اگه میتونم در چیز دیگهای مفید باشم.»
نوآ مختصری فکر کرد و سپس پاسخ داد.
«جایی رو میشناسی که یک سلاح حکاکی شده رو بخره؟»
[1] Obsidian
[2] Kirk
{پایان چپتر 95.}
کتابهای تصادفی
