تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 99
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 99: خانواده مولوس
در منطقه بیدرخت جنگل...
ابر بزرگی که از دود سیاه تشکیل شده بود منطقه مرگی به وسعت بیست متر را ایجاد کرد.
سپس باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و ابر سیاه را به زور همراه خود برد. روی زمین، یک مرد میانسال تقریباً برهنه به سمت شهر ایبونرست نگاه میکرد.
فقط یک زخم روی بدنش بود، یک بریدگی کوچک روی شانهاش، اما همان هم با سرعت زیادی در حال بهبود بود.
دو مرد کلاهدار وارد محل شدند و به صحنه کثیف اطراف نگاه کردند. زمین کاملا برهنه شده و اثری از زندگی در آن منطقه باقی نمانده بود.
یکی از آنها با مرد برهنه صحبت کرد: «لرد آبل...»
بااین حال، قبل ازاینکه او بتواند جمله خود را تمام کند، یک ضربه برش باد درست از کنار گونه اش عبور و بریدگی کوچکی روی آن ایجاد کرد.
آبل برگشت تا مرد را سرزنش کند: .«هیچوقت از اسم واقعی ما دراین ماموریت استفاده نکن! من شماره سه هستم، فهمیدی؟!»
هر دو راهزن تعظیم و طلب بخشش کردند و آبل با عصبانیت دستش را تکان داد.
«شماره سه اونو گرفتی؟»
آبل به مردی که هنوز در حال تعظیم بود نگاه کرد و سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
همه راهزنان تعجب کردند.
«اما اون به وضوح فقط یک تهذیبکننده رتبه 1 بود در حالی که شما رتبه دانتیان 2 و رتبه بدن 4 رو دارید!»
عصبانیت آبل بیشتر شد و با صدای بلند پاسخ داد: «می دونم، خوب که چی؟ من قدرت اون رو اشتباه ارزیابی کردم و اون فرار کرد. من شخصاًاین موضوع رو به رئیس گزارش میدم. فقط به ارباب جوان اطلاع بدید که یک فرد خطرناک وجود داره که از حملات صوتی و دود خورنده سیاه برای مبارزه استفاده میکنه.»
در همان زمان در بخش دیگری از جنگل...
نوآ هنوز در جنگل با سرعت حرکت میکرد. با اینکه از تعقیب و گریز حدود گذشته بود، اما او هنوز هم جرات نداشت از سرعت خود کم کند تااینکه به مرزهای جنگل رسید.
پاهایش همچنان دودی از خود آزاد میکردند که هر چیزی را که لمس میکرد، نابود میکرد و انرژی ذهنیاش به سرعت در حال تحلیل رفتن بود.
بااین حال، پس از صرف تقریباً چهار ماه با تمرکز کامل روی تمرینش، بالاخره برخی نشانههایی از پیشرفت خود را نشان داده بود...
از آنجایی که او همیشه یک همراه خونی داشت، حوزه ذهنی او هرگز از بزرگ شدن متوقف نشده بود.
اکنون که او میتوانست آن را با دومین رون کسیر خود جفت کند، سرعت تمرین او بسیار از سرعت تهذیب کنندگان معمولی فراتر رفته بود...
یک ذهن قوی، فشار طلسم کتیبه بدن، رون کسیر. ممکنه تا قبل از هجده سالگی بتونم یه جادوگر رتبه 2 بشم...
اگر ویلیام میدانست که شاگردش قصد داشت تنها در سه سال تمرین به ردهي جادوگر رتبه 1 برسد، ازاین مسئله خون سرفه میکرد.
زمانی که طول میکشید تا یک نفر از رتبهها عبور کند، با افزایش سطح تهذیبش، به طور تصاعدی رشد میکرد. به طور میانگین برای یک فرد با استعداد، رتبه 1 جادوگری حدود شش سال و برای رتبه 2 هشت سال زمان میبرد...
با اینحال، نوآ دو سال و نیم برای رسیدن به رتبه اول وقت گذاشته و تقریباً دو سال در عمارت محبوس و همراه خونی خود را تحت فشار قرار داده بود.
با زمان انباشته شده او در آنجا، مزیت تولد دوباره، ثبات حوزه ذهنی، همراه خونی جدید و شخصیت معتاد به کار و تمرینش، تبدیل شدن به یک جادوگر رتبه 2 در کمتر از سه سال کاملاً قابل انجام بود.
باید این را هم به خاطر داشت که نوآ پیش از سیزده سالگی تبدیل به جادوگر شده بود!
اگه از تحول کامل استفاده نکنم، مصرف انرژی ذهنی برای مدت طولانیتری قابل تحمل میشه. توف، اگه اون اشراف زاده های لعنتی به من اجازه میدادن که آزادانه تمرین کنم...
او چند ساعت دیگر به دویدن ادامه داد تا سرانجام از جنگل خارج شد.
دشت سبز وسیعی در مقابل او امتداد داشت و دیوار دفاعی عظیمی از آجرهای سنگی بزرگی در مرکز آن قرار داشت.
شهر ایبونرست!
هنوز زمان زیادی تا شروع آزمون باقی مانده بود، اما نوآ احساس کرد که زودتر رسیدن به آن مکان امن تر است.
لباسهایش را عوض کرد و یک ردای مشکی ساده و بدون کلاه پوشید. دوباره موهایش را دم اسبی بست و به سمت دیوارهای شهر حرکت کرد.
تنها یک دروازه در امتداد دیوارها وجود داشت و زمانی که نوآ به آن رسید، میتوانست بزرگی واقعه را ببیند.
صدها نفر جلوی دروازه هشت متری با کاروانها و نگهبانان صف کشیده و صف بزرگ و بههم ریختهای را تشکیل میدادند.
نزدیک دروازه، دهها سرباز با زرههای سبز براق مشغول دستهبندی افرادی بودند که میخواستند وارد شهر شوند.
فکر میکنم که مدتی طول میکشه تا بتونم وارد شم.
نوآ تا آخرین نفر حاضر در صف راه رفت و صبورانه منتظر ماند، چشمانش را بست تا به اطرافش بیشتر توجه کند و هر وقت فضای بیشتری جلویش بود حرکت کرد.
اکثر مردم آنجا اشراف بودند و تحریک آنها هوشمندانه نبود.
بااین حال، بسیاری متوجه آمدن او شده بودند و شروع به زمزمه کردن بین خود کردند. گاهی به تمسخر و گاهی به غرغر چیزی میگفتند.
«یک بچه احمق دیگه، این روزها به مردم عادی چی یاد میدن؟»
«همف، اون فقط اینجاست تا جاهای خالی رو پر کنه، اینطور نیست که اون شانسی برای برنده شدن داشته باشه. اونا فقط امیدوارن که کسی برداشت خوبی ازشون داشته باشه و بعد یه خانواده اشرافی، اون رو استخدام کنن.»
«البته اگه از امتحان جون سالم به در ببره، هاها!»
بسیاری ازاین صداها به گوش نوآ میرسید، اما برایش اهمیتی نداشت.
او بهطور مخصوصی به دنبال چیز دیگری بود.
سپس اکو تصویری را به ذهنش فرستاد.
نگهبان یکی از مجلل ترین کالسکهها به مرد جوانی با موهای بلند نزدیک شد و چیزی در گوشش زمزمه کرد.
نگهبان به جنگل و سپس به نوآ اشاره کرد و آن اشرافی سری تکان داد.
نگهبان تعظیم کرد و از گروه آنها رفت، اما فرد اشرافی مدت بیشتری به انتهای صف خیره شد.
پس همش زیر سر خانواده اونه.
نوآ تنها کسی بود که در قسمت آخر خط به تنهایی حرکت میکرد.
او مشکوک بود که راهزنان، حادثه جنگل را به رهبر خود گزارش کرده باشند و او کسی بود که نزدیکترین فردی بود که با توصیف بچهای که از دست جادوگر باد فرار کرده بود، مطابقت داشت.
اگه هیچ کس دیگهای بعد از من به تنهایی نیاد، تقریباً بعد از دیدن توانایی های من مطمئن میشن!
در ردیف مردمی که منتظر بودند، بازرگانانی هم حضور داشتند که سعی میکردند قبل از آزمون ورودی، همچنان تجارتشان را ادامه دهند.
نوآ چشمانش را باز کرد و به یکی از آنها اشاره کرد که نزدیک شود.
وقتی بازرگان رسید، نوآ ده تکه طلا را به او نشان داد و گفت: «اگه بهم بگی که اون جوون با موهای بلند طلایی متعلق به کدوم خانوادهست اینا مال تو میشه.»
تاجر نگاهی سریع به کالسکه در دوردست انداخت و بدون تردید پاسخ داد: «خانواده بزرگ اشرافی، خاندان مولوس.»
{پایان چپتر 99.}
کتابهای تصادفی

