تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 100
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 100: درون شهر
آزمایش حتی شروع نشده و من تا همین الان چندتا دشمن پیدا کردم، شانس من همیشه عالیه.
نوآ رو به تاجر کرد. «دیگه چی میفروشی؟»
مرد لبخندی زد و کیفی را از پشتش بیرون آورد و جلوی نوآ باز کرد. «اوه، من چیزهای زیادی می فروشم، ارباب جوان! از سلاح های ویژه گرفته تا طلسم های فوق العاده. همچنین، من داروهای زیادی دارم که در طول آزمایش به شما کمک زیادی می کنه.»
نوآ به اجناس نگاه کرد اما چیز با ارزشی ندید. سرش را تکان داد و تاجر را روانه کرد، سپس با چشمان بسته بازرسی اطراف را از سر گرفت.
با گذشت زمان، افراد بیشتری پشت سر او آمدند و در سکوت خود را در صف قرار دادند.
جوان نجیب از خانواده مولوس همچنان به سمت او نگاه و نوآ تحت نظر بودنش را احساس کرد. با این حال، نوآ به سادگی او را نادیده گرفت و همراه با خط حرکت کرد.
کاروانها بیوقفه میآمدند و بر جمعیت جلوی دروازههای شهر افزوده میشد.
پس از گذشت بیش از نصف روز انتظار، سرانجام نوآ موفق شد به ورودی شهر برسد.
«نام و هدف از بازدید.» هنگامی که به لبه خط رسید، نگهبانی با زره سبز با او صحبت کرد.
«اسمم ونسه، من می خوام توی آزمون ورودی آکادمی شرکت کنم.»
سپس نگهبان لوح سنگ مرمری را برداشت و به نوآ نشان داد. «دستت رو روی این بذار، باید سن تو رو تایید کنیم.»
نوآ به دستور او عمل کرد، اما لوح پس از دست زدن به آن بی پاسخ ماند.
نگهبان سری تکان داد و مدال به او داد که نامش روی آن نوشته شده بود.
«علائم مربوط به اقامتگاه خودت رو دنبال کن و آویز رو گم نکن وگرنه نمی تونی در آزمون شرکت کنی.»
سپس سرباز به او اجازه عبور داد.
نوآ مدال را در حلقه فضایی خود گذاشت و وارد شهر شد.
او از بزرگی ساختمان ها کاملا شگفت زده شد، بالاخره این اولین بار بود که وارد شهری بزرگ در این دنیا می شد.
خانههای سه طبقه زیادی وجود داشت و در فاصلهای به سمت مرکز شهر، حتی ساختمانهای شش طبقه هم دیده میشد.
یهجورایی انگار به دنیای قبلی خودم برگشتم.
نشان های بزرگی در وسط جاده اصلی سنگفرش شده قرار داشت که مکان های مختلف و جهت آنها را نشان می داد.
[منطقه شرکت کننده ها در آزمون...]
نوآ جهت تابلو را دنبال کرد و بعد از بیست دقیقه به محله بزرگی پر از عمارت های سه طبقه رسید.
نگهبان دیگری راه او را مسدود کرد. «مدالت رو به من نشون بده تا یه اتاق برات در نظر گرفته بشه.»
نوآ آویز را بیرون آورد و نگهبان کارت چوبی کوچکی که روی آن نوشته وجود داشت را به او داد.
«عمارت E، اتاق 14. آزمون پانزده روز دیگه برگزار میشه. یک نفر از نیروهای شهر همه متقاضیان رو در آن روز به حوزه امتحانی هدایت می کنه. موفق باشید.»
نوآ سری تکان داد و وارد منطقه شد.
بسیاری از جوانان در حیاط ویلاهای خود دسته جمعی گپ می زدند، اما همه سرشان را برگرداندند تا به نوآ که در امتداد جاده مرکزی قدم می زد نگاه کنند.
معلوم بود که به هیچ خانواده اصیلی تعلق نداشت، چرا که لباس هایش کهنه و نامرتب بود. بیشتر آنها نسبت به او احساس برتری می کردند و شروع به شوخی کردن در مورد ظاهر او کردند، اما قوی ترین افراد در میان آنها، حتی از حضور او احساس خطر می کردند.
«انگار کسی به اینجا اومده که ارزش توجه من رو داره.»
وقتی به عمارتی رسید که یک «E» بزرگ روی آن نقاشی شده بود، جوانی قدبلند هم سن و سال نوآ در حالی که پوزخندی بر چهره داشت جلوی درب ورودی ایستاد.
«این عمارت مختص اشرافه. فرد عادیای مثل تو می تونه فقط توی حیاط بخوابه. تو که با این مشکلی نداری، درسته؟»
نوآ در حالی که به او نگاه میکرد در ذهنش گفت: واقعا امیدوارم که کشتن در آزمون مجاز باشه...
تمام فشار ذهنی خود را روی او متمرکز کرد و مرد جوان در برابر قدرت دریای هوشیاری نوآ رنگش پرید.
او به شدت عرق کرد و پس چند لحظه درجا بیهوش شد. نوآ به سادگی از روی او گذشت و درب را مقابل چشمان همه باز کرد.
داخل عمارت تمیز و مرتب بود، با یک اتاق نشیمن بزرگ و درهای زیادی که روی آنها اعداد کشیده شده بود.
وارد پله های طبقه اول شد و در راهرو به راه افتاد تا اینکه دری را پیدا کرد که روی آن "14" نوشته شده بود.
کارت چوبی در دستش ظاهر شد و آن را به سمت در نزدیک کرد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد و در قفل مانده بود.
«باید یهمقدار "نفس" رو داخل کارتت وارد کنی تا کار کنه.»
نوآ برگشت و دختری حدودا شانزده ساله را در آن طرف راهرو دید. او موهای بلند قرمز و چهره ای زیبا داشت، چشمان سبز رنگ درخشانی داشت.
نوآ از او پیروی کرد و مقداری «نفس» را از بدنش به داخل کارت منتقل کرد.
کلک!
صدای فلزی از درب اتاق بلند شد و وقتی نوآ دستگیره را گرفت، در به آرامی باز شد.
سرش را به سمت او تکان داد و مستقیم وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
«چرا کمکش کردی خواهر؟» مردی قد بلند با موهای قرمز کوتاه از پشت دختری که هنوز در راهرو ایستاده بود ظاهر شد.
«همم، من یه احساس ضعیفی دارم که باید با اون دوست باشیم.»
در حالی که به اتاق 14 خیره شده بود، حالت متفکرانه و سنگینی به خود گرفته بود. «معمولاً غریزه تو درسته، پدرسالار گفته بود که تو استعداد طبیعی درک جریان "نفس" رو داری!»
دختر سر تکان داد و با کمی کنایه پاسخ داد. «بله، بله، یه روز بالاخره من صاحب کتیبه خانواده میشم و این وضعیت ما رو به یک خانواده اصیل متوسط ارتقا می ده.»
مرد به سر دخترک دستی کشید و با او به داخل اتاق برگشت.
- داخل اتاق نوآ
نوآ قبلاً به صورت دو زانو نشسته بود و به دومین رون کسیر نگاه می کرد.
روز بود و از آنجایی که هنوز دو هفته تا آزمون باقی مانده بود، از آن زمان برای تمرین بیشتر استفاده می کرد.
آن اتاق کاملاً مجلل بود، اما او بیش از حد تمرکز خود را بر افزایش قدرتش خود گذاشته بود!
هفته ها گذشت و او هرگز از اتاق خارج نشد تا اینکه در نهایت روز آزمون فرا رسید.
{پایان چپتر 100.}
کتابهای تصادفی


