تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 107
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۰۷: مواجهه
در همین حال، در میدان در شهر ایبونرست.
شرکت کنندگان مختلف به خانوادههای خود روی صحنهها پیوسته بودند.
آنها بین خود معاشرت میکردند و از فرزندان خود در مورد رویدادهای آزمایشی جویا میشدند.
ساموئل در حالی که مردی میانسال به شدت او را سرزنش میکرد سرش را پایین انداخته بود.
«چطور جرات میکنی جلوی خاندان سلطنتی اینطوری حرف بزنی! تادیوس رو دیدی که چه عکس العملی نشون داد؟»
ساموئل جوابی نداشت، او میدانست که در آن لحظه احساساتش بر او مسلط شده و فقط میتواند به سرزنشهای پدرش گوش دهد.
«مثلا میخواستم توی این آزمون شرکت کنی تا بلکه بتونی مقداری از اون غرورت رو از دست بدی. موندم اگه به یک خانواده بزرگ نجیب تعلق داشتی چه بلایی سر بقیه میاوردی؟ همیشه کوهی بزرگتر از تو وجود داره، باید ضعف خودتو بپذیری و برای رفع اون سخت تلاش کنی. من همیشه اینجا نیستم که از تو حمایت کنم، یک روز خانواده مولوس در دست تو قرار میگیره. سعی کن این رو به خاطر بسپاری.»
مرد سرش را تکان داد و ادامه داد: «به اطراف خودت نگاه کن، چندتا خانواده نجیب سطح بالا اینجا میبینی؟ حالا بهنظرت باید رفتار خاصی با تو بشه؟»
آهی کشید و دستی روی شانه پسرش گذاشت: «دنیا وسیعه و تو برای زنده موندن در اون به چیزی بیش از نام خانوادگی خودت نیاز داری. امیدوارم توی آکادمی سخت کار کنی...»
چشمان ساموئل روشن شد و سرش را بلند کرد و با صدایی لرزان پرسید: «پدر، منظورتون چیه؟»
«چیه؟ خانواده ما به قدری ثروت داره که برای یک نفر ورودی بخره و تو بهترین نامزد هستی. خانوادت رو از این تصمیم پشیمون نکن.»
×××
درون اتاق مجلل.
نوآ هنوز در حال تهذیب کردن بود.
جون در حین مراقبه به خواب رفته بود و بی خیال روی مبل دراز کشیده بود. او در خواب زیاد حرکت میکرد و در یک لحظه یکی از پاهایش روی شانه نوآ افتاد.
نوآ چشمانش را باز کرد و به چهره درهم و برهم کنارش نگاه کرد.
«یعنی اون انسانه یا حیوان؟»
...کتابهای تصادفی
