تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 140
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 140: گابلینهای مه
چشمان نوآ دوباره و با به دست گرفتن کنترل ذهنش سرد شد.
«می دونی که آخرین کلماتش به من چی بود؟»
قیافه لیلی گیج شد و سعی کرد عقب نشینی کند اما چنگ نوآ روی بازویش محکم و بی حرکت بود.
«اون گفت به من اهمیتی نده. اون زن تونست هر نوع دردی رو تحمل کنه تا به من فرصت کافی برای رشد کردن بده.»
در حالی که به او فکر میکرد لبخندی گرم روی لبانش ظاهر شد.
لیلی وحشت کرد و گفت: «چطور تونستی از توهم آزاد بشی؟ ذهن تو توی احساس گناه گم شده بود!»
نوآ سرش را تکان داد.
«من کاری رو نکردم، فقط هر بار که لیلی به من نگاه میکرد، همیشه لبخند میزد.»
با صدایی گیج جواب داد: «پس چطوری کنترل خودت رو دوباره به دست گرفتی؟»
«چون تو سعی کردی ذهنیت من از اون رو خراب کنی و این باعث عصبانیت من میشد.»
از دستی که بازویش را گرفته بود دود سیاهی بیرون آمد.
«بهقدری عصبانی که تمام اون احساس گناهم ناپدید شد و دوباره تونستم به وضوح فکر کنم.»
دود بازو را فرا گرفت و آن صحنه متلاشی شد و اندام لاغر سبز رنگی را نمایان کرد که چاقویی از استخوان در دست داشت.
«میدونی، من ممکنه فرد دیوانهای باشم که نتونم بین زندگی مادرم و تهذیب یکی رو انتخاب کنم. اگه میخوای میتونی من رو شیطان یا هرچیزی صدا کنی، برام مهم نیست.»
دود تقریباً فوراً اندام موجود را در خودش فرو برد و لیلی از چنگ نوآ فرار کرد.
«اما اگه فکر میکردی که استفاده از خاطرات من یک تاکتیک هوشمندانهست، پس واقعاً چیزی از مادر من نمیدونی.»
او برای محافظت از نوآ، عملا دست به خودکشی زده بود تا نگذارد خانواده بالوان از او برای آزار نوآ استفاده کنند.
نوآ نمیتوانست اجازه دهد یک توهم دوباره همان کاری را انجام دهد که او خیلی سعی کرده بود از آن جلوگیری کند.
دود سیاه از هر قسمت بدنش بیرون آمد و به زره محافظی تبدیل شد و کاملا بدن نوآ را پوشاند.
این صحنه مقابل چشمانش ناتوان از تحمل قدرت طلسم نوآ، شروع به ترک خوردن و نابود شدن کرد.
در لحظهی بعد شکل لیلی به یک جانور سبز انساننما با گوشهای نوک تیز و بینی بزرگ تبدیل شد.
موجود...
کتابهای تصادفی


