تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 172
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۷۲: معرف
«تو واقعاً دوست داری مرموز باشی.»
جون آهی کشید و از کاوش بیشتر درباره گذشته او دست کشید.
«وقتی از پشتپردهی من باخبر شدی میتونی نظر خودت رو در مورد کاری که باید انجام میدادم و ندادم به من بگی...»
نوآ این را گفت و پوزخندی از جون دریافت کرد.
آنها تمام شب به صحبت و نوشیدن ادامه دادند و از اوقات آرام خود با هم لذت بردند.
هنگامی که اولین پرتوهای سپیدهدم وارد اتاق شد، نوآ خط افکارش را قطع و بر محیط اطراف خود متمرکز شد.
جون مدتها بود که روی کاناپه به خواب رفته و بیخیال پاهایش را روی کمر نوآ دراز کرده بود.
یعنی از سر عادته؟ اون واقعا به ظاهر کارهاش اهمیتی نمیده.
نوآ سرش را تکان داد و با احتیاط پاهایش را دور کرد تا بایستد.
جون بیدار نشد، انگار نوشیدنی آنقدر آرامش کرده که حتی به محیط اطرافش توجهی نکرده بود.
وقتی نوآ به دختری که آرام روبرویش خوابیده بود خیره شد، لبخند تلخی بر لبانش نشست.
موندم که اگه وضعیت من اینطوری نبود رابطهمون چه شکلی میشد...
و سپس برای استراحت به زیرزمین برگشت.
نیمههای شب از خواب بیدار شد، اولین بار بود که یک روز کامل بعد از تمریناتش استراحت میکرد.
«بیا ببینیم واقعا تغییراتی ایجاد شده یا نه.»
نوآ در حالت همیشگی خود نشست و با تکنیک گرداب تاریک شروع به تهذیب کرد. نفس در دانتیان او از طریق گردابی که در دستان مشترکش بود به هم رسید و کریستالهای سیاه به آرامی در آن اندام جمع شدند.
با این حال، پس از دو ساعت تهذیب، نوآ احساس کرد که دیگر نمیتواند نفس بیشتری جذب کند.
چشمانش را باز کرد و آنها از هیجان میدرخشیدند.
«بلاخره، مرزهای رتبه اول دانتیان رسیدم.»
هنوز یک ماه تا هجده سالگیاش باقی مانده بود اما بالاخره به نقطه موفقیتش رسیده بود.
البته اگه خودم رو با بزرگای آکادمی مقایسه کنم، رشد من اونقدرهام شگفت انگیز نیست.
چهار سال و پنج ماه طول کشید تا او تمام راه را از ابتدای مرحله گازی تا او...
کتابهای تصادفی


