تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 269
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۶۹: بردهها
«یعنی اونا زندانی ان؟»
این اولین فکر نوآ بود.
او میتوانست قدرت بدن آنها را تشخیص دهد، همه آنها بین رتبه دوم و سوم بودند، با این حال به نظر میرسیدند که دچار سوءتغذیه و خسته بودند، آنها در حین حرکت شبیه مردم عادی بودند.
اونا در حال حفاری چی هستن؟
تمام کسانی که قلاده های فلزی به گردن داشتند با دستانی برهنه زمین را سوراخ میکردند، برخی از آنها غرق در خون بودند، نوآ نمیتوانست تصور کند که چقدر کار باید انجام داده باشند تا دستهایشان به این وضعیت افتاده و گوشتشان به استخوان برسد.
زنجیرهای متصل به قلادهها به آنها آزادی زیادی نمیداد، آنها روی زمین قفل میشدند و این زندانیان را مجبور میکرد تا در یک منطقه دایرهای بر اساس طول زنجیر کار کنند.
واقعا هیچ راهی وجود نداشت که نوآ فقط با ادامه نگاه کردنش بتواند چیز بیشتری در مورد این موقعیت بفهمد، او دقیقاً برای اینکه از مخفی شدن خودداری کند فرار کرده بود، نیازی به اجتناب از آن اردوگاه احساس نمیکرد.
در حالی که به سمت چادرها حرکت میکرد، لایهای از انرژی ذهنی بدن او را فرا گرفت.
نوآ خیلی زود متوجه شد اردوگاهی که روبروی او قرار گرفته، تنها اردوگاه حاضر در منطقه نیست و تعداد زیادی از آن اردوگاههای عجیب در حالی که به دریای حاضر در دوردست خیره شده بود، وارد میدان دیدش شدند.
چه منطقه پر جمعیتی، یعنی به خاطر دریاست؟
اردوگاهها در امتداد خط ساحلی پرجمعیتتر بودند، در حالی که اردوگاههای داخلیتر تنها چند صد نفر جمعیت داشتند، برای نوآ طبیعی بود که فکر کند دریا دلیل آن است.
او بیدرنگ به سمت یکی از افراد زنجیر زده رفت و با تکان دادن دستش به او سلام کرد.
نوآ از اولین مردی که در دیدرسش بود پرسید: «چی داری حفاری میکنی؟»
مرد سرش را پایین انداخته بود و نوآ را کاملاً نادیده گرفت، او فقط و فقط روی حفر زمین متمرکز بود.
یعنی عمداً منو نادیده میگیره یا زنجیرشه که مجبور به اینکارش می<...
کتابهای تصادفی



