تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 273
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۷۳: پشیمانی
میزی پر از غذاهای لذیذ درست در وسط یکی از مجلل ترین اتاقهای عمارت بالور قرار داشت.
آن میز تهذیب گرها را بر اساس خانواده هایشان تقسیم میکرد.
جون، پدرش و پدرسالار خانواده بالور در یک طرف و ویلیام، ریس و آدریان در طرف دیگر بودند.
«لرد اوتیس، من میخوام قدردانی خودم رو برای اینکه به ما اجازه دادید تا وارث خانواده شما رو امروز ملاقات کنیم نشون بدم...»
آدریان به شیوهای مؤدبانه با پدرسالار خانواده بالور صحبت کرد.
اوتیس مردی سالخورده بود با موهای کوتاه نقرهای و ریش بلند سفید، او با لبخندی گشاد روی صورتش برای سخنان آدریان دست تکان داد.
«این فقط یک موضوع کوچیکه، ما واقعا خوشحالیم فرصت کمک کردن به خانواده بالوان رو داریم.»
خانواده بالور فقط یک خانواده نجیب کوچک بودند، حتی منطقه تحت امرشان در حوزه دیگری هم میبود، باز هم باید به خانوادههای بزرگتر احترام میگذاشتند.
«من قبلاً با دخترم صحبت کردم، اون قبول کرده که به همه سؤالات شما پاسخ بده.»
پدر جون به گفتگو ملحق شد و حسن نیت خود را نسبت به آن ملاقات بیان کرد.
جون حرفی نمیزد، با چشمانی سرد به ریس خیره شد.
«متشکرم، لرد مکس، ما فقط میخوایم چند سوال از دختر شما بپرسیم. به طور خاص، ما میخوایم بدونیم که اون چه نوع رابطهای با نوآ داشته.»
پنج نگاه به سمت جون چرخید و او به سادگی به ریس خیره شد.
مکس دستش را روی شانه او فشار داد و با صدایی آرام با او صحبت کرد: «جون، اونا سؤال خودشون رو مطرح کردن.»
جون سری تکان داد.
«می دونم، من فقط گیج شده بودم.»
ریس را پرسید: «دقیقاً از چی گیج شدی؟» او زیر نگاه جون کاملا بیتاب شده بود.
جون به صراحت جواب داد: «میدونی، وقتی بهم گفتن که تو نابغهای مثل ونس رو بیرون انداختی، تصور میکردم که تو فرد واقعا قدرتمندی باشی که نمیتونی افراد ضعیف رو قبول کنی. ولی هویداست که واقعا اشتباه میکردم.»
...
کتابهای تصادفی


