تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 291
قسمت ۲۹۱: ردا مشکیها
نوآ همچنان که جنگ ادامه داشت به کشتن هر چه بیشترتهذیب گرهای آبی ادامه داد.
آنها سادهترین اهداف در میدان جنگ بودند، او دیگر نمیتوانست تهذیب گرهای قرمز جدا شده را پیدا کند.
با این حال، این نوآ را دلسرد نکرد، او به کاهش تعداد لباس آبیها ادامه داد تا دفاع قرمزها باز شود.
زمان گذشت.
جنگ بین تهذیبگران میتوانست بسیار طول بکشد، آنها دارای ذخایر انرژی و بدنهایی قوی بودند، پیروزی را نمیشد در چند دقیقه قطعی کرد.
به همین دلیل بود که با گذشت ساعت ها، نوآ اهداف کمتری برای کشتن پیدا ميکرد.
اقدامات او در نهایت احتیاط امپراتوری را برانگیخت و آنها شروع به مبارزه با روشی بسیار دقیقتر کرده بودند.
«اونا هیچ دریچهای برای من باقی نمیذارن. یعنی باید درگیر یه جنگ واقعی بشم؟»
ارتش کشور اودریا تا آن زمان امپراتوری را کاملاً تحت تأثیر قرار داده بود، فقط تهذیب گرهای قرمز و چند صد آبی در میدان جنگ باقی مانده بودند.
«من واقعاً نمیخوام... من با متحدان خوب مبارزه نمیکنم و نمیخوام در نهایت با دو یا چند لباس قرمز درگیر بشم.»
طلسم جدید او برای کار کردن نیاز به تماس چشمی داشت، نوآ فقط میتوانست با هر فعال سازی به یک تهذیبگر ضربه بزند.
اگر قرار بود در مرحله جامد با دو یا چند تهذیبگر بجنگد، تنها گزینه نوآ فرار بود، او به اندازه کافی برای چنین جنگی قدرت نداشت.
«این خسته کنندهست، من میتونستم همین زمان رو برای تمرین کردن صرف کنم...»
نوآ سرش را خاراند، هیچ کس به سوی او نمیآمد و او نمیخواست به هیچ جنگی بپیوندد، او خود را در میدان جنگ بیکار میدید.
با این حال، یک اتفاق او را مجبور کرد دوباره تمرکز کند.
از پایین هر دو لشکر، درست زمانی که خورشید میخواست به افق برسد، تهذیب گران لباس سیاه قدم...
کتابهای تصادفی


