تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 292
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۹۲: استاد حکاکی
سربازان به سرعت پراکنده شدند، آنها به طرف گروه خود بازگشته و در اطراف فرماندهان خود جمع شدند.
کشور اودریا به وضوح پیروز شده بود، اما هیچ خوشحالی در چهره سربازانش نبود، آنها میدانستند که این پیروزی چندان ارزشی ندارد.
هر یک از فقدان آنها دائمی بود، در حالی که امپراتوری میتوانست رتبهپایینهای خود را با جریانی بیوقفه از تهذیبگران دوباره پر کند، آنها فقط زنده مانده بودند.
«یک پیروزی درخشان دیگه برای جبهه شما، امروز فقط چهل لباس آبی و یکی دوتا هم لباس قرمز رو از دست دادین.» سث در حالی که به سمت لیزا میچرخید و تعظیم کرد و ادامه داد: «معتقدم که یک ماه دیگه دوباره همدیگه رو خواهیم دید.»
او به محض گفتن این کلمات، آنجا را ترک کرد.
لیزا حالت تلخی در چهرهای داشت، ذهنش از قبل در حال برنامهریزی برای جایگزین کردن هر یک از متوفیان بود.
«خوشحال باش بانوی من، ما هرگز این همه از اونا رو نکشته بودیم. اون خارجیه مطمئناً درست مبارزه کردن رو بلده...»
یکی از محافظان او سعی کرد روحیه او را بالا ببرد و کمی موفق به انجام این کار شد.
لیزا با توجه به سخنان او سری تکان داد، کارهای نوآ واقعاً به تغییر کفه ترازو به نفع آنها کمک کرده بود.
«اون شمشیرها... وقتی اسیر شد به اونا اشاره نکردین.»
اسلحههای نوآ حتی سربازان امپراتوری را غافلگیر کرده بود، برای لیزا غیرممکن بود که از آنها چشم پوشی کند.
«من دوباره از لوگان میپرسم اما فکر میکنم اونا رو احتمالا داخل تعقیب و گریز استفاده نکرده. احتمالاً اونا رو به عنوان برگ برنده خودش نگه داشته.»
محافظ دوباره صحبت کرد اما لیزا سرش را تکان داد.
«نه، اون مطمئناً باید سعی میکرده تا با استفاده از اون شمشیرها فرار کنه...»
سخنان لیزا باعث شد که چشمان محافظ از تعجب گشاد شود.
محافظ معنای پشت سخنان او را فهمید و با حالتی شگفت زده پاسخ داد: «می خواید بگید که اون استاد حکاکیه؟ اما هیچ نشان ...
کتابهای تصادفی


