تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 295
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۹۵: حسرت
نگاه نوآ به ناچار روی تاج طلایی سر لیزا رفت. آن زینت نمادی از قدرت، حکومت بر یک کشور و شهروندان آن بود.
«پادشاه کشور اودریا شدن، ازدواج کردن و بچهدار شدن و در نهایت به چالش کشیدن امپراتوری... من داستانهای زیادی از این قبیل خوندم...»
قهرمان به کشور سرکوب شده پیوسته و با حضورش نور را بر دشمن وحشتناک تاریکشان میتاباند تا آنها را نجات داده و همه چیز خود را برای رعایا میدهد.
«با این حال، من همون دشمن وحشتناکی هستم که فقط به قدرت علاقه داره.»
در دنیایی که انسانها میتوانستند یزدان شوند، قدرت از هر اخلاقی پیشی میگرفت.
«مادرم زن خوبی بود، مورد آزار و اذیت قرار گرفت و در نهایت به دلیل ضعیف بودن مجبور شد خودش رو بکشه. جون بچه بود که خانواده اش شروع به تربیت اون مثل یه موجود وحشی کردن. کشورها، قوانین، اونا داخل این دنیا ارزشی ندارن.»
سپس ذهن او آزمون نگرش در آکادمی خواب را به یاد آورد. نوآ به وضوح احساس خود را با دیدن انسانهای بیشماری که دربرابر او زانو زده بودند در حالی که او بر تخت سلطنت نشسته بود را به یاد آورد.
او با دیدن این منظره هیچ چیزی احساس نمیکرد. فقط ستارگان درخشان در آسمان دور میتوانستند او را به حرکت درآورند، جاهطلبیاش پیوسته با گذشت زمان بیشتر و به ارادهای خالص تبدیل میشد که هر حرکت او را دیکته میکرد.
هر چند او یک پشیمانی داشت.
لیلی، زنی که به جای او زجر کشید تا به او فرصت کافی برای مستقل شدن بدهد، زنی که از دیدن اینکه پسرش تهذیب را به جای او انتخاب میکرد خوشحال بود.
نالههای پراکندهای که از اتاقش میآمد هنوز در ذهن نوآ طنین انداز میشد و هر کبودی تازهای بر تنش مثل زخمی بر قلب خودش بود، تنها به لطف جدایی ذاتی او بود که توانست قصد قتل خود را هنگامی که در حلقه درونی قلعه بالوان بود سرکوب کند.
«من هیچ علاقهای به اون تاج ندارم.»
وقتی در ذهنش به این نت...
کتابهای تصادفی



