تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 302
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۰۲:
نبرد سومی که نوآ در آن شرکت کرد حتی یک طرفهتر از جنگ اول بود. تعداد سربازان آبی که در کنار امپراتوری جان خود را از دست میدادند بسیار زیاد بود و به بیان واقعی نمیشد تعدادشان را شمارش کرد، تهذیب گران قرمز مجبور بودند برای جلوگیری از کشتار بیشتر خیلی زود وارد عمل شوند.
با این حال، آنها بسیاری از تهذیب گران خود را از دست داده بودند، حتی آنهایی که در مرحله جامد بودند، تحت حمله تعداد زیاد سربازان کشور اودریا بودند.
سث از موقعیت خود در بالای کوه فریاد زد: «لعنتی این انفجارها دیگه چی بود!»
او دیده که حتی باتجربهترین سربازان آبی ارتشش چگونه زیر فشار اسلحههای نوآ جان میباختند، او واقعاً نمیدانست که چگونه این شکستها را برای مافوقش توضیح دهد.
لیزا در حالی که نبرد را تماشا میکرد، ظاهرش را حفظ کرده بود و تمام تلاشش را میکرد تا لبخندی درخشان روی صورتش ظاهر نشود.
لئو و لوک همین وضع را داشتند اما آنها بسیار بیشتر از او شگفت زده شده بودند.
آنها به وضوح قدرت پشت هر یک از آن اسلحهها را درک میکردند و نمیتوانستند در ذهن خود نوآ را بابت کارش ستایش نکنند.
لئو با صدای آرامی صحبت کرد: «اون بچه کاملاً شایسته عنوان شیطانه...» او میخواست آن مکالمه را از سث دور نگه دارد.
لوک با همان لحن پاسخ داد: «تولیداتش به خودی خود قدرتمند نیستن، یک طلسم دفاعی مناسب میتونه جلوی خیلی از اثرات اون انفجارها رو بگیره. اما اون خودش این رو میدونست و از قصد طوری رفتار کرد که وجود بمب هارو مخفی نگه داره. عجب پسر ترسناکی...» او از شخصیت نوآ آگاه بود، اما هرگز فکر نمیکرد که از خود به عنوان طعمه برای آزمایش اسلحه هایش استفاده کند.
دو محافظ نظر لیزا را نخواستند، او مشغول وانمود کردن بر این بود که نقشهاش درست پیش رفته است...
لوک از لئو پرسید: «پس، به نظر شما اونا ارزش صرف یک ماده رتبه ۴ رو دارن؟» او دومین کسی بود که مخارج نوآ برای اجساد جانوران جادویی را کنترل میکرد و آخرین حرف را در این مورد ميزد.
«اگه بتونن ه...
کتابهای تصادفی


