تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 414
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نوآ به سرعت از کنار کوه بالا رفت، شیب آن به راحتی توسط بدن رتبه ۴ او طی شد.
یک ربع دیگر تا رسیدن به قله گذشت، نوآ صعود خود را با یک پرش به پایان رساند و به آرامی روی قله دشت فرود آمد.
مجموعهای از حکاکیها وارد میدان دید او شد، خطوطی سطح قله را پوشانده بود و شکل پیچیدهای را تشکیل میداد که به نظر میرسید رونهای عجیب و غریبی در نقاط اصلی خود داشت.
سطح دشت روی قله کوه تقریباً یک کیلومتر عرض داشت، سازهای که میتوانست تمام سطح آن را بپوشاند مطمئناً کار یک متخصص بود!
یک پیکر انسانی در مرکز بدنه نشسته بود، پشتش به سمت نوآ چرخید و میتوانست زخمهای زیادی را ببیند که عضلات برآمدهاش را پر کرده بودند.
نوآ جرأت نکرد قدمی به جلو بردارد، تعظیم مودبانه انجام داد و در همان موقعیت ماند و منتظر اجازه پدرسالار برای ورود به محوطه آموزشی خود بود.
دقایقی گذشت اما هیچ اتفاقی نیفتاد، انسان ساکت نشسته بود، حتی به نظر نمیرسید که نفس بکشد.
ناگهان خطوط درخشانی شروع به پوشاندن سقف منطقه زیرزمینی کردند، آنها شبیه رگههای سفیدی بودند که روی ماده معدنی ارغوانی گسترش مییافتند و به سمت کوه می آمدند.
سپس، هنگامی که خطوط به منطقه بالای کوه رسید، قطرات درخشان شروع به ریختن از سقف کردند.
قطرهها حاوی کریستالهای کوچکی بودند و دقیقاً روی رونهایی که در اطراف سازه قرار گرفته بودند فرود آمدند.
رونها شروع به درخشش کردند، نوعی مکانیسم فعال شد که باعث شد کل سازه زنده شود و سطح قله را روشن کند.
نوآ با چشمان گشاد شده همه چیز را تماشا میکرد، هنوز چیزی را حس نمیکرد اما مادهای را که قطرهها را میساخت، تشخیص داد: این ماده نفس بود!
با این حال، به نظر میرسید که با "نفسی" که معمولاً جذب میکرد نیز متفاوت بود، فقط موضوع خلوص نبود، گویی ترکیب آن تغییر کرده بود و آن را به حالتی بالاتر رس...
کتابهای تصادفی



