تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 847
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۸۴۷ : عشق
نوآ با شنیدن حرفهای فیث کمی جا خورد. میدانست که او و جون دربارهی چیزهای زیادی حرف زدند، ولی انتظار نداشت که فیث بلافاصله از تهذیب دوگانه صحبت کند.
خاطرات آن یک هفتهای که برای کمک به جون با سطوح بالاتر انرژیاش صرف کرده بود در ذهن نوآ پدیدار شد و اشتیاق نوآ برای نگه داشتنش بیشتر از همیشه شد. او ناگهان دلتنگ رابطه طولانی مدتشان در بعد جداگانه و امکان اینکه هر زمان که بخواهد با او باشد، شد.
با این حال زمان مناسبی برای آشکار کردن رابطهشان نبود. او فقط میتوانست اشتیاقش را سرکوب کند و از فیث درباره معشوقش بشنود.
نوآ گفت: «مثل همیشه کنجکاوی. شرط میبندم جزئیاتشو هم پرسیدی.»
فیث لبخند آشکاری زد و گفت: «معلومه که پرسیدم! باید میدیدیش. وقتی دربارهاش حرف میزد خیلی خجالتی بود. فکر نمیکردم بتونی تو اون شرایط و اون همه مدت جلوشو بگیری.»
نوآ با شنیدن حرفهایش متوجه شد که احتمالا از تمام جزئیات رابطهاش با جون خبر دارد. با این حال این موضوع او را اذیت نمیکرد. اگر جون تصمیم گرفته بود به او بگوید، یعنی اینکه فیث ارزش اعتمادش را داشته.
نوآ در حالی که غرایزش را سرکوب میکرد شانههایش را بالا انداخت و گفت: «من عاشقشم و اونم به کمکم نیاز داشت.»
لبخند فیث با شنیدن این حرفش گشادهتر شد ولی با دیدن اینکه نوآ هنگام صحبت کردن از آن هیچ نشانهای از خجالت را بروز نداد، کمی ناامید شد. حالت چهره نوآ آرام و بیاعتنا مانده بود.
کسی در اتاق بود که حرفهایش را چندان با خونسردی نمیپذیرفت.
دنیل به آرامی درحال مزه مزه کردن نوشیدنیاش بود که کلمه "عشق" را از زبان نوآ شنید. آنقدر برایش عجیب بود که تقریبا باعث شد نوشیدنی از دهانش به درون لیوان بریزد و سرفههای بعد از آن توجه دو تهذیبگر دیگر را به خودش جلب کرد.
نمیتوانست چیزی را که شنیده بود باور کند. نوآ بالوان، بلای خاندان الباس، تنها تهذیبگری که کشورهای بزرگ را فریب داده بود، هیولایی که هر جا میرفت نابودی را به پا میکرد گفته بود که عاشق کسی است.
چیزی ک...
کتابهای تصادفی

