تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1237
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1237 1237. موج دوم
نوآ درحالی به جسد طعمهاش خیره شده بود، که ترکیبی از هیجان و خستگی در درونش موج میزد. او با موفقیت یک هیولای جادویی درجه ۶ را کشت، اما برای رسیدن به این نتیجه بهای گزافی پرداخته بود.
نقاط متعدد بدنش درد میکرد و به دلیل جراحات داخلی زیاد، خون از دهانش جاری بود. نوآ هنوز وضعیت خود را به طور کامل بررسی نکرده بود، اما میدانست که اوضاعش خوب نیست.
او در برابر مارهای ابدی تمام تلاش خود را کرده بود. در برابر دشمنی متفاوت به روش دیگری نیاز داشت، اما این بهترین چیزی بود که نوآ در حال حاضر میتوانست به آن عمل کند.
او از جادوهای جدید، جاه طلبی و تمام داراییهایش استفاده کرده بود. اگر میخواست قدرت نبرد خود را تقویت کند، مراکز قدرتش باید رشد میکرد.
نوآ، جسد مار ابدی و تمام تکههای گوشتش را در حلقه فضایی خود ذخیره کرد. او برای آزمایشهایش به کل بدن نیاز نداشت، بنابراین میتوانست بیشتر قسمتهای جانور را در حین بهبود یافتن بخورد.
نوآ در حالی که برای پرواز به سمت غار خود حرکت میکرد، مقداری خون تف کرد. نقصهای جاه طلبیاش باعث شد احساس ضعف شدیدی کند، اما او درد بدنش را نادیده گرفت تا منطقه را ترک کند.
هوشیاریاش نسبت به سایر تهدیدات احتمالی محتاط بود. او اکنون در ضعیفترین حالت خود قرار داشت و این بهترین موقعیت برای دشمنانش بود که برایش کمین کنند.
نوآ پوزخندی زد و به خود گفت:
- به همین خاطره که شاهزاده دوم رو زنده گذاشتم.
نوآ میدانست بقیهی مارهای ابدی کجا هستند، بنابراین اگر از شاهزاده دوم نخواسته بود که برای او یک تهدید باقی بماند، در آن موقعیت هیچ خطری احساس نمیکرد.
در عوض، این واقعیت که فرد سلطنتی جایی آن بیرون بود، باعث شد نوآ همچنان بر محیط اطرافش متمرکز باشد. سیاهچالهاش نسبت به حد معمول انرژی بیشتری روی جراحاتش ریخت تا آنها را تثبیت کند و او را برای مبارزه آماده کند.
این همان چیزی بود که نوآ میخواست. او میخواست ذهنش در خطر دائمی قرار داشته باشد تا رشدش را ادامه دهد. صلح دشمنش بود و تنها موانع بیپایان به فردیت او صیقل میدادند.
زمانی که نوآ به غار خود بازگشت، اتفاق عجیبی افتاد. مرگ مار ابدی پنهان نماند. چشمشان رهبران سرزمینهای جاودانه به سطح پایین دوخته شده بود و متوجه ناپدید شدن یکی از زیردستانشان شدند.
زمانی که موجودات آسمانی متوجه...
کتابهای تصادفی


