تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1306
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1306:شانس
نوآ در حالی که اسنور را احضار می کرد، با خود فکر کرد: «الان وقتشه که این موضوع رو حل کنیم.»
همراه خونی ظاهر شد و کریستالی قرمز را در دست نوآ انداخت. هستهی شاهزادهی دوم نسبت به آن تغییر محیط واکنشی نشان نداد، اما نوآ حس کرد که او نمرده.
نوآ در حالی که کریستال را سوراخ میکرد گفت: «هی من دارم میرم. باید تصمیم بگیرم باهات چیکار کنم.»
شاهزادهی دوم بی پاسخ ماند. کریستال هیچ نشانی از زنده بودن را نشان نمیداد، اما این موضوع نمیتوانست نوآ را فریب بدهد. هر چند که فکرش را هم نمیکرد که سلطنتیها تظاهر به مردن کنند.
نوآ گفت: «پس میشکنمت.» و مشتش را فشار داد.
به محض اینکه انگشتانش روی سطح صاف کریستال فشار آوردند، کریستال شروع به ترک خوردن کرد. شاهزادهی دوم در ابتدا جوابی نداد، اما در نهایت چندین فریاد از آن آیتم به گوش رسید.
نوآ در حالی که انگشتانش را باز می کرد پرسید: «چیزی برای گفتن داری؟»
نفس از درون کریستال جاری شد و باعث بهبود ترکها شد و همزمان با آن صدایی خسته از کریستال شنیده میشد. خیلی طول کشید که شاهزادهی دوم شروع به صحبت کند، اما نوآ از این تأخیر در پاسخش ناراحت نشد.
شاهزادهی دوم گفت: «تو! تو منو بیشتر از هزار سال توی تاریکی مطلق نگه داشتی! چرا منو نکشتی؟! من اونجا حتی نمیتونستم خودمو نابود کنم!»
با شنیدن آن جملات خشمگین، نشانه ای از تعجب در چهرهی نوآ ظاهر شد. در حالی که مقدمات فرودش را انجام میداد گذر زمان را از دست داده بود، بنابراین هرگز به این فکر نکرده بود که ممکن است شاهزادهی دوم در مورد زندانش چه احساسی داشته باشد.
هزار سال زمان زیادی برای نیروگاهها نبود، اما شاهزادهی دوم آن دوره را در تاریکی مطلق گذرانده بود و نمیتوانست با مادهی سیاهی که کریستال را کنترل میکرد کاری کند.
این حتی بدتر از حبس شیاطین بود. شاهزادهی دوم مجبور بود کاملاً تنها و بی خبر از نیت نگهبانش آن زمان را بگذراند.
در حالی که لبخندی سرد روی صورت نوآ ظاهر شده بود پاسخ داد: «مشغول بودم.»
شاهزاده دوم فریاد زد: «مشغول چی؟ تو توی کل دنیا هیچ مخالفی نداشتی! مطمئنم که می تونستی بین اون همه مشکلاتت چند روزی رو بیخیالشون بشی.»
نوآ این...
کتابهای تصادفی

