تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1370
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1370: رشد دائمی
نوآ همچنان صاعقهها را جذب میکرد، اما وقتی احساس کرد که سطح تهذیبش شروع به کاهش کرده است، لرزشی در ذهنش پیچید. روند تضعیف کند اما ثابت بود. آثار جاهطلبی او در نهایت تمام شده بود.
این رویداد نگرانی او را افزایش داد و او را مجبور کرد که جذب صاعقه ها را سریعترکند. هاله ضعیف او در حالی که تخریب شدیدی را به همراه داشت راهروی زیرزمین را پر کرد. برخی از جرقه ها حتی قبل از ورود به بدن او به انرژی اولیه تبدیل شدند.
نوآ احساس میکرد باید عجله کند. تمام فیبر بدن او به قدرتش چسبیده بودند و برای مبارزه با روند ضعیف شدن که بر هر بافتی تأثیر میگذاشت مبارزه میکردند. حتی ذهن او نیز پس از این که کنترل خود را بر درک برتری که پس از نبرد با بانو لنا به آن دست یافته بود، از دست داد خسته شده بود.
سیاهچاله با ادامه ذخیره انرژی سریعتر میچرخید. چیزی به بدنش نمیفرستاد و هر ماده غذایی را برای خودش نگه میداشت. نگرانی نوآ بر آن تأثیر گذاشته بود و آن را مجبور میکرد سریعتر کار کند.
سرانجام احساس مبهمی از کامل بودن، ذهن نوآ را پر کرد. نوآ به طور کامل متوجه نشد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است اما وقتی دید که چرخش سیاهچالهاش کند میشود، زبانش بند آمد.
او ابتدا فکر میکرد که این فرآیند شکست خورده است، اما یک موج متراکم انرژی ناگهان از سیاهچاله او خارج شد و به سمت هر قسمت از بدنش جاری شد. ماده تاریک نیز درون او را فرا گرفت و روند ضعیف شدن را متوقف کرد.
نوآ زمانی که ماده تاریک او را پر کرد ارتباط خود را با دنیای بیرون از دست داد، دیدش تاریک شد و صدایی به گوشش نرسید. او حتی دیگر نمیتوانست زبری زمین را احساس کند. سیاهچاله او را از هر انرژی خارجی دور کرده بود.
سپس، انرژی درخشان غبار مانند از ماده تاریک شروع به جاری شدن کرد و وارد تمام بافت های او شد. نوآ احساس کرد موج شدیدی از انرژی تمام بدنش را فرا گرفته و سایر مراکز قدرت او را تحت تأثیر قرار می دهد. سیاهچاله فرآیند عجیبی را آغاز کرده بود و او فقط در آن موقعیت میتوانست اثرات آن را مشاهده کند.
امواج انرژی درونش را پر کرده بود. مواد مغذی وارد بافت های او شدند و آنها را مجبور به تکامل کردند. نوآ قبلا و پس از پاکسازی مداوم سیاهچالهاش به یک حالت تقریبا کمال رسیده بود، اما به نظر میرسید که این دگرگونی او را از نیمهپلهای که هنوز تکمیل نکرده بود گذرانده بود.
ناخنهایش کمی رشد کردند و نور آبی یخی که از چشمهای خزندهاش تابش میشد...
کتابهای تصادفی

