تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1379
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1379: سوت
نوآ وقتی دید که شیطان آسمانی برای خارج شدن لحظهایی درنگ نمیکند گفت: «رئیس وان و اعضای انجمنش بیرون منتظرن تا به محض خارج شدنت به تو حمله کنن.»
«هیچ خروجی مخفی اینجا وجود نداره تا از چشمان اونها دور بمونیم؟»
شیطان آسمانی گفت: «یدونه هست، اما ما از اون استفاده نمیکنیم. دشمنامون تا اینجا آمدند، این درست نیست که وقتی کسی به دنبالت میاد به استقبالش نری.»
پس از گفتن این کلمات، هاله ای تیره از چهره شیطان آسمانی بیرون زد. اشتیاق، قصد جنگ، و نوعی وحشیگری در امواج ذهنی خشونت آمیزش که تمام فضای آنجا را پر کرده بود دیده میشد..
پوسته به محض برخورد با حواس شیطان آسمانی ناپدید شد. او خود را آماده کرده بود و بدون هیچ اطلاعاتی از نیروی دشمن حرکت خود را آغاز کرد.
شیطان آسمانی گفت: «من حواسم به ون هست، تو حساب باقیشون رو برس.»
انجمن دارای شش تهذیب گر در سطح مایع و چند صد کارشناس سطح گازی بود. آنها نیرویی نبودند که نوآ بتواند آن را کوچک بشمارد، مخصوصا که او تجربه کافی در نبردهایی به آن بزرگی را نداشت. نوآ از زمانی که به سطح مایع رسیده بود فقط با بانو لنا مبارزه کرده بود.
نوآ پرسید: «بنظرت بهتر نیست که قبل از هرکاری یک نقشه درست بچینیم؟ اگر از حفاظ و بعضی از تکنیکامون استفاده کنیم میتونیم اونا رو غافلگیر کنیم.»
شیطان آسمانی جواب داد: «این کارم میشه کرد، اما انجامش نمیدیم. بجای هدر دادن وقتمون با اونا تن به تن میجنگیم مگر اینکه بخوای دوباره اون اژدهایان رو ببینی.»
چشمان نوآ از سخنان او درخشید. شیطان آسمانی به حیوانات جادویی در طبقه بالایی دسترسی داشت و این باعث شد تا گرسنگی او بیدار شود.
شیطان آسمانی پس از اینکه متوجه تغییر حالت نوآ شد، گفت: «حتی بهش فکرم نکن، من برای اژدهایانم ارزش قائلم. اگر غذا می خوای، دشمنامون بیرون منتظرن.»
نوآ از اینکه اوضاع چطور به اینجا رسید تعجب کرده بود. او کمتر از یک روز پیش با فرمانده اش و رئیس ون به آنجا آمده بود، اما حالا با شیطان آسمانی همراه شده و با آنها میجنگد.
نوآ در نهایت و زمانی که شیطان آسمانی از تونل میپرید از او پرسید: «از پس ون برمیایی؟»
«معلومه!» شیطان آسمانی ادامه داد: «ای کاش میتوانستم با تعهداد بیشتری از اونها بجنگم. متخصصانی که هیچ وقت دنیای پایین رو تجربه نکردن، توانایی این رو ندارن که خودشون رو با هیولاهایی مقایسه کنند که بدترین سختیها رو پشت سر...
کتابهای تصادفی
