تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1431
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1431: ترازو
دان در حالی که دم بزرگی در زیر او پرتاپ شد فریاد زد : «سمت چپت!»
نوآ به سمت دم چرخید و به سمت بالا شلیک کرد. بدن او به تیغه ای سیاه تبدیل شد که در آسمان پرواز میکرد و دنباله ای از ماده تاریک پر هرج و مرج را آزاد میکرد و تنها توانست با اختلافی کوچک از حمله فرار کند.
«کاری نکن تا شکلت رو تغییر بدم!» پادشاه الباس در حالی که نیزه ای آتشین را روی بدن غول پیکر حریفشان پرتاب میکرد فریاد زد: «چرا نمیتونیم به پوستش توجه کنیم؟»
جردن در حالی که دهان آن موجود را تنها با قدرت محض بدنش بسته نگه میذاشت، غرغر کرد: «قسم میخورم. اگر به دستور دادن ادامه بده میکشمش.»
نوآ هنگامی که بالای موجودی بزرگی که ظاهری شبیه تمساح داشت ایستاد به ظاهر عادی خود بازگشت. او شمشیر اهریمنی خود را بالای سرش نگه داشت و در حین جمع آوری قدرت، شعله های ماده تاریک از تیغه بیرون آمدند.
تیغه پایین آمد و یک تیغه بزرگ از آن خارج شد. حمله به بدن آن موجود برخورد کرد و فلس هایش را در همه جای میدان جنگ پرتاب کرد. با این حال، فقط یک بریدگی دراز بر روی بدنش باقی ماند.
«بیرحم لعنتی!» پادشاه الباس با دیدن کمر زخمی آن موجود با صدای بلند فحش داد: « میخواستم روشون مطالعه کنم! اونا رو از سهمت کم میکنم!»
نوآ پاسخ داد «خفه شو!» و در حالی که اسنور و شوالیه از زره شیطانی او بیرون آمدند گفت: «ما تو این بدبختی گیر افتادیم چون تو نتونستی جلوی کنجکاوی بیخودت رو بگیری!»
پادشاه الباس پاسخ داد: «جوجه ها داشتند از تخم بیرون میاومدن !» و شعله های متراکم از کف دستش بیرون آمد و هاله ای گرم در پشت خزنده ایجاد کرد. قسمتی که تحت برخورد با طلسم سلطنتی بود شروع به درمان خود کرد.
دان در حالی که لحن تندی صدای انسانی او را همراهی میکرد فریاد زد: «روانی! دست از درمان دشمنمون بردار»
تکه های زمین در هوا برخاستند و دور بازوی دان جمع شدند تا دستی عظیم ایجاد کنند که او را به سمت جانور برد. هاله طلایی که در حال بهبودی بود پس از حمله ناپدید شد و فلس های بیشتری از پوستش افتاد.
این گروه پس از وقایع منطقه ابعادی، به جستوجو در قلمرو جانوران جادویی ادامه داده بود. با این حال، سفر آنها به دلیل کنجکاوی بی پایان پادشاه الباس بسیار آشفته بود.
نوآ، دان و جردن دورگه بودند. آنها قوانین دنیای جانوران جادویی را میدانستند و درک ذاتی از آن موجودات داشت...
کتابهای تصادفی


