تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1439
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 1439 : تیمهای شکار
خانم کانسون میان راهروهای ساخته شده از کریستالی میدوید که وقتی نور سفید آسمان بر آنها میتابید، درخششی ارغوانی از خود ساطع میکردند. دفترچه یادداشتی در دستش سوسو میزد و حالتی شاد روی صورتش نشسته بود.
آن تهذیبگر از سالنهای بسیاری عبور کرد تا اینکه به اتاق کوچکی رسید که در آن تهذیبگری لاغر اندام مشغول مراقبه بود. وقتی خانم کانسون وارد محل سکونتش شد، مرد به سرعت بدنش را صاف و به او تعظیم کرد. مرد قویتر از او بود، اما باید احترامش را نسبت به دختر یکی از قدرتهای شهر کریستالی نشان می داد.
خانم کانسون اعلام کرد: «ما یه چیزی فهمیدیم. خرچنگ بزرگ از دریاچه گزارش داده که چهارتا انسان لونهاش رو دزدیدن. ممکنه شیطان مبارز هم باهاشون باشه.»
چارلز در حالی که حالتی مبهوت به خود گرفته بود پرسید : «تهذیبگرای رتبه هشتم همراهش بودن؟»
سرقت از یک جانور جادویی رتبه هشتم در بیشتر مواقع منجر به مرگ حتمی میشود. اینکه چهار انسان زنده مانده بودند به این معنی است که قدرتشان در سطح مشابهی بوده.
خانم کانسون پاسخ داد: «نه. طبق چیزی که این موجود گفته، اونا فقط یه سری مگس باهوش بودن که چند تا حقهی کوچیک بلد بودن. کل اعضای گروه باید رتبه هفتم باشن.»
چارلز اعتراف کرد: «فقط میتونم جرئت این دورگه رو تحسین کنم! نمیتونم صبر کنم تا اونو توی میدون جنگ ببینم. خرچنگ گفت که اونا کجا رفتن؟»
خانم کانسون با خوشحالی گفت: «آره. توصیفاتش دقیق نبودن، ولی تقریباً مطمئنیم که به سمت سرزمین سقوط کردهها رفتن. من از قبل با پادشاه رت تماس گرفتم. به محض اینکه وارد قلمرو بشن مکان دقیقشون رو بهمون میگه.»
چارلز پاسخ داد: «عالیه. من اعضای تیمم رو جمع میکنم. تیم لرد ایتن رو هم با خودم میارم. فقط یکپارچه شدن ما و خاندان سِیلبِرد هست که میتونه به شهر کریستالی سودی برسونه.»
خانم کانسون پرسید: «مطمئنی؟ برگردوندن سر شیطانمبارز به کاخ باید کافی باشه. باید مراقب بیگانهها باشیم. اونا نمیدونن که برای قلمروی جانورانجادویی چقدر باید توافق کنیم. اونا متوجه نمیشن.»
چارلز در حالی که لبخند سردی روی صورتش ظاهر شد، گفت: «باید متوجه بشن. وگرنه مجبورشون میکنیم که قبولشون کنن.»
خانم کانسون سری تکان داد و قبل از اینکه چارلز بتواند تعظیم مودبانهی دیگری کند اتاق را ترک کرد. لبخند سردش پس از رفتن او ناپدید شد و چهرهی بی...
کتابهای تصادفی


