فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 1498

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 1498: آبی

هر موجود پر داری یک مشکل بزرگ بود، به خصوص برای گروهی که متشکل از موجودات رتبه ۷ بود. از آنجایی که همه گروه‌های موجود در آن نواحی دارای اعضایی با رتبه ۸ بودند، نوآ ترجیح می‌داد از جنگیدن با موجوداتی که می‌توانستند در آسمان پرواز کنند، اجتناب کند.

علاوه بر این، صدای جیغ خوک‌ها دستورات خاصی را به همراه داشت. به ارتش جانوران می‌گفت که انسان‌های مهاجم را بکشند، اما نوآ و فرجی هر دو متعلق به آن گونه نبودند.

این چیزی بود که نوآ از طریق غرش خود گفته بود. اعلام کرده بود که متعلق به گونه‌ی دیگری است، به این امید که خوک‌ها با او و فرجی کاری نداشته باشند. اگر حتی این کار هم با شکست مواجه می‌شد، آن دو مجبور می‌شدند با ارتش بجنگند و فرار کنند.

نوآ از طریق غرشی گفت: «ما مهاجم نیستیم، انسان هم نیستیم. ولی اگه می‌خواین باهامون بجنگید، بدم نمیاد که یه حمام خون راه بندازم.»

وقتی آگاهی‌اش منطقه را پوشاند، احساس خون‌خواهی‌اش بیشتر شد. بیش از پنجاه موجود از طبقه میانی و بالا نوآ و فرجی را محاصره کرده بودند. این خوک‌ها به اندازه موش‌ها سازمان یافته نبودند، اما کاملا وحشی هم نبودند.

نوآ در حالی که آن موجودات را بررسی می‌کرد، با خود گفت:

- من این گونه رو نمی‌شناسم.

خوک‌ها بدن گردِ بزرگ و پاهای کوتاه داشتند. آن‌ها پوست سفت صورتی تیره و یک جفت بال کوچک سفید پردار در پشت خود داشتند. بال‌ها برای پرواز کردن خیلی کوچک به نظر می‌رسیدند، اما نوآ نمی‌توانست این واقعیت را انکار کند که آن‌ها با او در آسمان بودند.

کوچک‌ترین آن‌ها سی متر قد داشت. چربی زیر پوستشان هیکل بزرگی به آن‌ها می‌داد، اما بال‌های کوچکشان باعث می‌شد کاملا خنده دار به نظر برسند. تناسبات آن‌ها به کلی از بین رفته بود. حتی دهانشان هم برای بدن غول‌پیکرشان کوچک بود.

یکی از آن عجیب‌الخلقه‌ها که به نظر می‌رسید رتبه بالایی داشته باشد بدون اینکه چشم‌های تیره خود را از آن دو بردارد، قدم به جلو گذاشت. قبل از اینکه صدای تیز انسانی در منطقه طنین انداز شود، یک سری صداهای گوش خراش از دهانش خارج شد.

خوک پرسید: «می‌تونید ثابت کنید که انسان نیستید.»

یکی از ابروهای نوآ قبل از این که سرش را بلند کند تا موجی از شعله‌های سیاه را تف کند، خم شد. خوک‌ها با ترس و لرز آتش را تماشا کردند و یک قدم عقب رفتند، اما موجودی که ساختار را ترک کرد تکان...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب تولد شمشیر شیطانی را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی