تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1531
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۳۱ ۱۵۳۱. بیش از
نوآ نمیتوانست حالا که قدرت نبرد خود را در مرتبه هشتم تثبیت کرده بود، از برنامهریزی برای بازگشت به قلمرو انسانی خودداری کند. میخواست دوستانش را ببیند و دعواهای همیشگی با جانوران جادویی ساده او را خسته کرده بود.
دامنه جانوران جادویی برای جمعآوری منابع عالی بود. آن مناطق برای سودبری جاهطلبی نوآ هم خوب بود، چون با موجودات بیشماری قویتر از خودش جنگیده بود.
با اینحال، آن دامنه محدودیتهایی هم داشت، به ویژه برای موجوداتی که نیاز به تقویت قوانین خود داشتند. نوآ میتوانست منابع ارزشمند بیشماری را تصاحب کند و زمینههای آموزشی عالی را بیابد، اما ارث میتوانست به او امکانات بسیار بیشتری بدهد.
اینکه نوآ یک جانوران جادویی باشد یا یک دورگه که نیازهای شدیدی برای بهبود نداشت، فرق میکرد. با اینحال، او برای تقویت بخشی اساسی از وجود خودش نیاز به تعامل با سایر تهذیبگران داشت.
او باید به قلمروی انسانی بازمیگشت. هنوز هم میتوانست مبارزه با جانوران جادویی را بهبود ببخشد، اما آن رویکرد به زودی به محدودیتهای خود میرسید.
-کی باید سعی کنم برگردم؟
نوآ در حالی که به تهذیب ادامه می داد با خود فکر کرد.
او پاسخ درستی برای آن سوال نداشت. اگر نوآ میتوانست قبل از بازگشت تایید کند که قدرت نبردش به او اجازه میداد تهذیبگران رتبه ۸ را کنترل کند، عالی میشد اما این امر در دامنه جانوران جادویی غیرممکن بود.
نوآ فقط میتوانست حدس بزند که آن موجودات در حال حاضر چقدر قدرتمند هستند. تعاملات اندک او با تهذیبگران در آن سطح به او اجازه نمیداد تمام تواناییهای آنها را درک کند.
هنگامی که نوآ از غار خود خارج شد، فرگی به او کوهی از سنگهای روح داد. گروه تمام معدن را تصرف کرده بودند. بودجه جدید او پس از آن جلسه، به بیش از یک میلیون سنگ روح رسیده بود.
حتی انجمنها هم نتوانسته بودند آن مبلغ را بدست آورند، اما نوآ آن را پس از تنها یک نبرد جمع آوری کرده بود. او حالا فرد بسیار ثروتمندی بود و این بدون در نظر گرفتن منابع بیشماری بود که در فضای جداگانه ذخیره کرده بود.
با این مبلغ میتونم همه مناطق قلمروی انسانی رو بخرم.
نوآ قبل از تمرکز روی فرگی، فکر کرد.
نوآ پرسید:«قبل از وقایع شهر کریستالی، چقدر در مورد سازمان مخفی اطلاعات کسب کردی؟»
آن سوال ناگهانی فرگی را متعجب کرد. کارشناس از اینکه نوآ بالاخره آماده حرکت دوباره بود احساس خ...
کتابهای تصادفی



