تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1546
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۴۶ ۱۵۴۶. زندان
بانو کنسون به غولی تبدیل شد که تماماً از کریستالهای بنفش ساخته شده بود. با گسترش نفوذش در منطقه، اندازهاش همچنان افزایش میافت. تکههای محیطی که او توانست بر آنها تأثیر بگذارد بهسمت چهرهاش پرواز میکردند تا بیشتر از پیش وجودش را وادار به رشد کردن کنند.
غرایز نوآ فریاد میزدند. این قدرت یک فرد در وسط رتبه ۸ نبود. حتی تهذیبگران قدرتمند در مرحله گازی نیز برای تابش چنین فشار نفسگیری تقلا میکردند.
تیغههایش با نوری تیره میدرخشید و بریدگی بزرگی روی پای غولپیکر بانو کنسون باز شد، اما تار و پود کریستالیاش تقریباً بلافاصله حمله را متوقف کرد.
«شیطان آسمانی و ویلفرد فرصت دیدن این فرم رو پیدا نکردن.» صدای کر کننده بانو کنسون در آسمان طنین انداز شد: «بهخاطر فرار لوک مجبور شدم قصر قدیمی رو رها کنم، اما تو فرق میکنی.»
بانو کنسون دست عظیم خود بلند کرد و آن را بهسمت پایین کشید. حرکاتش فوقالعاده سریع بود، بیتوجه به اینکه به یک غول پانصد متری تبدیل شده بود. قبل از اینکه یک موج شوکی بر سرش سقوط کند، نوآ بهسختی وقت کرد انتقال را فعال کند.
هالهای که با حمله فرستاده شد، هوا را مجبور کرد تا کریستالهای بنفش را بهوجود بیاورد که بهسرعت بهسمت بانو کنسون پرواز کردند. او به رشد خود ادامه داد و با تغذیه از آن کریستالها، حتی بریدگی روی پایش بسته شد.
نوآ دوباره بالای سر حریفش ظاهر شد. هوشیاریاش گسترش یافت و دنیای تاریک تمام میدان نبرد را فرا گرفت. تکنیکش شروع به سرکوب قانون بانو کنسون کرد در حالی که شمشیرهایش روی پیشانی او فرود آمد.
رشد بانو کنسون ناگهان متوقف شد. با از دست دادن قدرت قانونش، ترکها نیز روی پوست متبلورش پخش شدند.
اکنون که ماده تاریک نوآ تکامل یافته بود، دنیای تاریک سرانجام توانست هدف اصلی خود را بروز دهد. این میتوانست به گسترش دامنهی نوآ تبدیل شود و ویژگیهای فوق العاده او را افزایش دهد.
تیغهها روی پیشانی نوآ لغزیدند و دنیای تاریک را با صدای مهیبی پر کردند. امواج ماده تاریک بهدنبال بُرندگی منتشر شده، به حمله، شکل یک اژدهای عظیم را دادند که بر روی جسم غول پیکر بانو کنسون فرود آمد.
آبشار تیز و ماده تاریک، بسیاری از نواحی بدن بانو کنسون را سوراخ کردند، اما آن ضربات نامرئی کروی و خمیده باعث ناپدید شدن تمام قطعات بدن او شد.
نوآ تیغههایش را عقب برد، اما ناگهان خالی بودن دست را...
کتابهای تصادفی


