تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1560
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۶۰: تجدید دیدار
رعد و برق معمولاً برای تهذیبگران، دورگهها و موجودات جادویی ایجاد وحشت و نگرانی میکرد. با این حال، آن انرژی سیاه تلفیق شده با نور نارنجی، چیز بسیار متفاوتی را برای نوآ معنی میکرد.
نوآ در حالی که اجازه میداد آن حمله بر بدنش کوبیده شود، با خود فکر کرد. «اون قوی شده.»
آن رعد و برق قدرتی در مرحله جامد و هالهای آشنا به همراه داشت که باعث شد ذهن نوآ به گذشته برگردد. خاطرات بیشماری حوزه ذهنیاش را پر کردند و لبخندی را بر لبانش نشاندند.
«زمان خیلی زیادی گذشته.» نوآ در حالی که در آن هالهی آشنا غرق شده بود، پیش خود فکر کرد.
موجودات جادویی اطراف نوآ از عصبانیت غرش کردند و فرگی حتی هوشیاری خود را برای جستجوی ضارب آن حمله به کار گرفت. آنها هیچ ایدهای نداشتند که شاهد تعامل عادی بین رهبرشان و معشوقهاش هستند.
«اشکال نداره.» نوآ قبل از اینکه زیردستانش بتوانند حرکتی انجام دهند، گفت: «اینجا بمونید تا من به لژیون معرفیتون کنم.»
نوآ تلهپورت کرد و روی زمین کنار شیطان آسمانی و دیگران دوباره ظاهر شد. زنی با موهای نقرهای سرکش در حالی که روی زمین لاجوردی نشسته بود، منتظر او بود.
«از وقتت استفاده کردی.» جون در حالی که حالتی عصبانی از خود نشان میداد، خرخر کرد.
نوآ در حالی که سطح تهذیب او را بررسی میکرد پاسخ داد: «تو هم خودت رو هم مشغول نگه داشتی.»
جون به رتبه هفتم مرحله جامد رسیده بود. بهنظر میرسید به تازگی پیشرفت کرده باشد، اما بنیادش کاملاً ثابت بهنظر میرسید. نوآ میتوانست همین حالا هم او را بالاتر از یک کارشناس متوسط در همان سطح قرار دهد.
کارشناسان در آسمان میخواستند برای استقبال از نوآ فرود بیایند، اما شیطان پرنده و شیطان رویابین راه آنها را بستند. چهرهی آن دو تقریباً میتوانست ماهیت تعاملی که روی زمین در حال شکلگیری بود را توصیف کند.
نوآ اعتراف کرد: «من آماده بودم که همهی شما رو رها کنم.»
نوآ چیزی را از جون پنهان نمیکرد. آنها به اندازه کافی یکدیگر را میشناختند تا افکار همدیگر را حدس بزنند. حتی تلاش برای دروغ گفتن هم بیمعنی بهنظر میرسید.
«شرط میبندم که خیلی زود یه جایگزین برای من پیدا میکردی.» جون پاسخ داد. «زنهای لژیون نمیتونن صبر کنن تا دستشون بهت برسه. این وضعیت من رو یاد دوران آکادمی سلطنتی میاندازه، وقتی که دخترها تو رو شاهزاده تاریک صدا میکردن.»
وقتی جون آن خاطرات را یادآوری کرد، نوآ نتوانست لبخند نزند. هزاران سال از آن وقایع گذشته بود اما جون و نوآ، هر دو هنوز آنها را به یاد میآوردند.
«ما خیلی چیزها رو از سر گذروندیم.» نوآ بدون اینکه لبخندش را از بین ببرد، آهی کشید.
جون قبل از اینکه بدنش را صاف کند و به نوآ نزدیک شود، خرخری کرد. حمله قبلیاش نتوانسته ردای او را پاره کند. بهنظر میرسید لباس او از ...
کتابهای تصادفی

