تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1574
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1574: ارتش
نوآ احساس عجیبی داشت. نور هیچ دردی ایجاد نکرد و در عوض، وجود او را مجبور به تغییر کرد؛ گویی میخواست او را به درون ساختار آسمان و زمین بازگرداند.
جاهطلبیاش برای مبارزه با این نفوذ افزایش یافت. نور سعی کرد به داخل بافت بدن نوآ نفوذ کند، اما مراکز قدرت او انرژی خود را برای دفع آن آزاد کردند.
احساس عجیبی بود. سیاهچاله، دانتیان، حوزه ذهنی و بدنش در حالی که نوآ در خلسه بود با هم میجنگیدند. هنگامی که آسمان و زمین در حال ارزیابیشان بودند، ارزش خود را بیان میکردند.
بخشی از موهای نوآ شروع به ذوب شدن کرد. به نظر میرسید وجود او به درستی قادر به مبارزه با نور نبود، اما ناگهان در آن نقطه هوشیاریاش بیدار شد.
نوآ در حالی که در آن نور غوطهور میشد با خود فکر کرد: - این چه احساسیه؟
نوآ احساس میکرد که وجودش میخواهد بخشی از نور شود. به نظر میرسید که سطح تهذیب و تمام تجربیاتش متعلق به آن تأثیر باشد. گویی ذوب شدن یک نعمت بود.
نوآ با تعجب از خود پرسید: - این همون احساسیه که آسمون و زمین بارها و بارها حس میکنند؟
نور نتوانسته بود بر ذهنش مسلط شود. نوآ همه چیز را به یاد میآورد و میتوانست بر مبارزه با مصیبت تمرکز کند.
ذوب شدن موهایش متوقف شد. زندگی نوآ در حالی که خاطرات دستاوردهایش در ذهنش موج میزد، به جریان افتاد.
نوآ تمام زندگیش را مرور کرد، از پدر بدرفتارش تا آخرین دستاوردهایش. نفوذ آسمان و زمین از او میخواست که روی ایرادات و اشتباهاتش تمرکز کند، اما نتوانستند او را مجبور کنند که از چیزی پشیمان شود.
نوآ هرگز به خودش خیانت نکرده بود. او از غرایز خود پیروی کرده بود و بسیار بیشتر از هر موجود دیگری در جهان قدرت به دست آورده بود. او با سطح فعلی و تجربیات گذشته خود کاملاً احساس آرامش میکرد.
نوآ در ذهنش فریاد زد: - همه زورتون همین بود؟ آسمون و زمین قدرتمند اونقدر گرفتار ساختار خودشون شدن که حتی نمیتونن از یه موجود رتبه ۸ مراقبت کنند؟
نوآ در گذشته احساسات مشابهی را تجربه کرده بود. آسمان و زمین ارباب بودند، اما در عین حال فوقالعاده ناتوان بودند. آنها تنها میتوانستند محاکمه و مجازات را اجرا کنند، اما نمیتوانستند از قدرت واقعی خود برای رسیدگی به مشکلاتشان استفاده کنند.
نوآ در حالی که نور از او عبور میکرد، صحبت کرد: «نگران نباش. من حواسم به دنیا هست.»
ناگهان احساس ...
کتابهای تصادفی

