تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1579
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۷۹: چهرهها
تهذیبگر کلاهدار در کمترین زمان ممکن به نیروها رسیدگی کرده بود. دو حمله برای کشتن همه مهاجمان و پاکسازی میدان نبرد کافی بود.
در حالی که امواج ذهنی نوآ، برای مطالعه ماهیت حملهی کارشناس در میدان نبردِ ویرانشده پخش میشد پرسید: «اون دقیقاً کیه؟»
نوآ میدانست که لژیون در میان سرزمینهای جاودانه رهبران دیگری نیز داشت. مشخص بود که کارشناس کلاه به سر یکی از آنها بود، اما به نظر میرسید که او از اکثر دورگهها خاصتر بود.
امواج ذهنیاش قادر به درک چیزهای زیادی نبود. متخصص، سطح تهذیب نامشخصی داشت، اما آنقدر بالا بود که حواس نوآ را گیج کند. با این حال، نوآ میتوانست آن انرژی ذهنی را هم در آسمان و هم در زمین ببیند.
نوآ در ذهنش نتیجه گرفت: - اونها طلسم بودن.
کارشناس کلاهدار از طلسمهایی با دو عنصر متفاوت استفاده کرده بود. او مثل جردن نبود که، هر چند استعداد باد داشت، میتوانست شعلههای آتش را هم کنترل کند.
حدس عجیبی در ذهن نوآ شکل گرفت. او در مورد نوعی از دورگهها شنیده بود که بسته به موجوداتی که میخوردند میتوانستند تواناییهای مختلفی کسب کنند. او به این فکر کرد که آیا این کارشناس به آن نوع تعلق داشت یا خیر.
«اون رهبر واقعی لژیونه.» ویلفرد توضیح داد: «حداقل وقتی صحبت از قدرت نبرد و سطح تهذیبه.»
نوآ در حالی که بر کارشناس کلاه بهسر تمرکز میکرد پاسخ داد: «این رو میتونم ببینم.»
مرد برای آخرین بار به میدان جنگ نگاه کرد و سپس کلاهش را روی شانههایش انداخت. موهای بلند طلایی و یک جفت چشم سرخ درخشان برای همه در منطقه قابل مشاهده شد. کارشناس، چهرهای جوان داشت، اما حالت سردی که در چهرهاش دیده میشد، او را کمی بالغتر نشان میداد.
«زمان زیادی گذشته.» در حالی که به سوی گروه نوآ پرواز میکرد گفت: «من الکساندر هستم. خوشحالم که وقتی نبودم لژیون خیلی بزرگ شده.»
الکساندر میخواست با نوآ دست بدهد، اما او احساس کرد چیزی اشتباه است. نوآ نمیدانست چگونه این احساس را توضیح دهد. غریزهاش به او میگفت که نباید به این راحتی به الکساندر دست بزند.
«چه غریزهی خوبی!» در حالی که تعجب در نگاه الکساندر برق میزد گفت: «بیشتر دورگهها بعد از گسترش دادن پوششم چیزی حس نمیکنن. حتما به همون اندازه که ویلفرد میگه خوبی.»
آن تعریف، نوآ را خوشحال نکرد. حواسش هنوز قادر به درک سطح تهذیب الکساندر نبود. او یک خطر ضعیف را...
کتابهای تصادفی

