تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1583
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۸۳: بازگشت
سرزمینهای جاودانه خشم خود را ابراز کردند. صداهای ترق و تروق آسمان را پر کرد و صاعقه به سمت نوآ شلیک شد.
نوآ نمیدانست چگونه جلوی آن وضعیت را بگیرد. او چیزی برای شکست دادن نداشت. دنیا بدون اینکه هدفی به او بدهد دشمنش شده بود.
جردن و دیگران خواستند به کمک او بیایند، اما نوآ دستش را بلند کرد تا مانع شود.
«نزدیک من نشین.» نوآ فریاد زد: «باید به تنهایی از پسش بر بیایم!»
جهان به پرتاب صاعقه ادامه داد که بر روی بدن او فرود آمد و بخشی از زره شیطانی او را نابود کرد. سیاهچاله مدام آن را بازسازی میکرد، اما نوآ هنوز حس میکرد که نمیتواند راه حلی برای مشکل خود بیابد.
شهر واگونا به دلیل بحران دچار هرجومرج شد. جرقهها ساختمانهای آن را هدف قرار ندادند. با این حال، تهذیبگران در مقابل چنین نمایش قدرتی احساس آرامش نمیکردند.
نوآ در ذهنش فریاد کشید: «چطور این رو حل کنم؟!»
اما به نظر نمیرسید که بتواند راهی برای رهایی از این وضعیت پیدا کند.
غریزهاش به او میگفت که چیزی شکسته بود. نوآ احساس میکرد که در معرض اراده آسمان و زمین قرار گرفته بود و هیچ کدام از کارهایی که انجام میداد این مشکل را به عقب برنمیگرداند.
زره شروع به دگرگونی کرد. نوآ بر سرکوب وجودش و پنهان کردن هالهاش متمرکز بود. ماده تاریکش فضای شخصی ایجاد کرد که فقط مادهای را که تحتتأثیر جاهطلبی او قرار داشت مجبور به وجود داشتن میکرد. انرژی بالاترش باعث شد هر اثری از اراده آسمان و زمین را از محیط اطرافش پاک کند.
دنیای تاریک گسترش یافت و متراکم شد. نوآ در حال خلق یک طلسم بود تا وجود خود را از آسمان و زمین پنهان کند. درک او از سرزمینهای جاودانه با انرژی بالاترش ترکیب شد و به آن ویژگیهایی داد که میتوانست از او در برابر تأثیرات خارجی محافظت کند.
نوآ باید روزها در همان موقعیت باقی میماند. کارشناسان در داخل شهر واگونا سعی کردند نیروهای کمکی را احضار کنند، اما از زمانی که الکساندر این جنبه از مأموریت را بر عهده داشت، هیچکس وارد نشد.
جردن و دیگران نیز هاله تهدیدآمیز خود را بر روی شهر سرازیر کردند. آنها به پنج رهبر فهماندند که نباید کاری علیه نوآ انجام دهند.
نوآ مجبور شد چندین بار شمشیر خود را تاب دهد تا صاعقههایی که به سویش هجوم میآوردند را دفع کند. آن حملات هرگز او را در خطر واقعی قرار ندادند، اما بیوقفه حمله میکردند. ...
کتابهای تصادفی
