تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1724
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۲۴ - ۱۷۲۴. جناحها
صاعقه غولپیکر به تودهای از انرژی مواج و متراکم تبدیل شد و شکل یک کره بزرگ را به خود گرفت. حمله شتاب خود را از دست داد و شروع به شناور شدن در میان آسمان کرد. هر از چند گاهی شعلههای آتش از آن خارج میشد و هوا از قدرت تخریب آن رنج میبرد.
موجی از تاریکی از نوآ خارج شد و تودهی منفجر شونده قدرت را در بر گرفت. او آن انرژی را در یک لحظه جذب کرد و در حالی که منتظر اتفاقی بود منطقه ساکت شد.
«این دیگه چی بود؟» صدای آشنا از قلعه بیرون آمد و نوآ با شنیدن آن نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
«شاید دیگه بهم حمله نکنی تا بتونم برات تعریف کنم اون طرف سرزمینهای فانی چه اتفاقایی افتاد.» نوآ فریاد زد.
ثانیهای همه چیز ساکت بود تا اینکه پنجره بالای قلعه باز شد. نوآ در تلپورت به آنجا تردید نکرد و یک منطقه آموزشی بزرگ در دید او آشکار شد.
وسعت محوطه تمرین مشکلی برای بالای قلعه ایجاد نکرده بود. اتاق در دید نوآ بسیار بزرگتر از ساختار قلعه بود، و تجربهاش به او اجازه داد بفهمد که حکاکیهای روی دیوارهای تاریک قوانین فضا را به هم میریزند.
- شاهزاده دوم واقعا تو این سالها بهتر شده.
نوآ قبل از اینکه نگاهش بر چهرهای آشنا در طرف دیگر محوطه تمرین متمرکز شود فکر کرد.
جون در حالی که پشتش را به دیوار تکیه داده بود با پای ضربدری روی زمین نشسته بود. جرقههای سیاهی با درخششی نارنجی، که چهره او را احاطه کرده بودند سطح تهذیب او را آشکار میکردند. او در اوج مرحله گازی بود، اما انرژی اطراف او در حال تراکم و بهبود بود.
«خیلی وقته که رفتی.» جون خرخر کرد. «حدس میزنم دیگه تو این مرحله یک یا دو هزار سال برامون چیزی نیست.»
«اخرش محبور شدم با زمین و آسمان بجنگم.» نوآ در حالی که لبخندی بر تن داشت پاسخ داد. «ما رو فرستادن نزديك آسمان. حدس میزنم برای یه لحظه تونستم بهش دست بزنم.»
سخنان نوآ، جون را بیحرف گذاشت. کنجکاویاش بر عصبانیتش غلبه کرد و او را مجبور کرد از نوآ در مورد آن موضوع سوال کند.
نوآ با خوشحالی همه چیز را به او گفت. او از سگ فضایی داخل تونل ابعادی تا نبرد بین سفیدیها را تعریف کرد. جون هنوز تمام اطلاعات درباره آن را نمیدانست، اما نوآ مطمئن شد که تمام نقاط خالی را پر میکند.
«واقعا وقتی تو آسمان بودی با زمین حرف زدی؟» جون در حالی که سرش روی پاهای نوآ بود پرسید.
آن د...
کتابهای تصادفی


