تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1749
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۴۹. باورها
کل زنجیرهی کوه به لرزه افتاد زیرا هر سه نفر قدرت حملهی خود را در سراسر سرزمین پخش کردند. زمینها، رودخانهها و کوهها ناپدید شدند زیرا تواناییهای مختلف قدرت ویرانگر خود را آزاد کردند.
طوفانی از گرد و خاک حتی پس از آن که شیطان آسمانی و قدیس شمشیر تواناییهای خود را به پایان رساندند، همچنان در زنجیره کوه به چشم میآمد. اما همچنان منطقهی کوچکی در آن ناحیه تحت تأثیر آن نیروها قرار نگرفته بود.
«چرا حمله کردین؟!» استیون در حالی که به سه نفر نگاه میکرد فریاد زد.
نوآ پاسخ داد: «اینجوری پیدا کردنش سریعتره.»
«منم میخواستم یه چیزی رو بِبُرم.» قدیس شمشیر اضافه کرد.
«حوصلم سر رفته بود.» شیطان آسمانی در حالی که شانههایش را بالا میانداخت گفت.
«مگه نمیخوایم اونا رو استخدام کنیم؟» استیون شکایت کرد: «درست کردن حملات مرگبار چطوری به ماموریت کمک میکنه؟»
«معمولاً اینجوریه که ارشدها رو جذب میکنم.» نوآ پاسخ داد و استیون با دیدن اینکه چند نفر از اعضای گروه برای تایید او سر تکان دادند لال شد.
پادشاه الباس توضیح داد: «ما نزدیک بود همدیگر و تو سرزمینهای فانی بکشیم.»
«من اونو دوست دارم.» جون در حالی که حالتی عصبانی به تن داشت پاسخ داد: «برای همین هر چند وقت یه بار چندتا صاعقه به سمتش پرت میکنم. مگه رابطهی ما اینجوری نیست؟»
«وقتی با شهر غرش استال همکاری کردم نزدیک بود اونو بکشم.» لوک ادامه داد.
استیون به سمت ارشدهای دیگر برگشت و تقریباً منتظر پاسخهای مشابه بود، اما آنها از این روند پیروی نکردند. با این حال، سخنان آنها احساس بهتری در او ایجاد نکرد.
«اون وارث منه!» شیطان آسمانی فریاد زد: «من فقط اونو وارد جنگهای بقیه میکنم.»
«من فقط بعد از عروجش باهاش جنگیدم.» قدیس شمشیر ادامه داد: «بریدنش قبل از اینکه هنرهای شمشیر و یاد بگیره بیهوده بود.»
«لژیون فقط قدرت بدنیش و اون زمان آزمایش کرد.» جوردن توضیح داد.
«الان که بهش فکر میکنم سعی کردم اونو بکشم.» رابرت افزود: «اما من چند بار بعد از اون مردم. اینم هنوز حساب میشه؟ به هرحال زندگی یکسانی نیست.»
پس از تماشای آن صحنه استیون قاطعانه معتقد بود که در ناکارآمدترین تیم در کل سرزمینهای بالا قرار گرفته است. همه آنها کاملاً دیوانه به نظر میرسیدند. حتی باثباتترین آنها هم کاری انجام داده بود که به طور معمول ما...
کتابهای تصادفی


