تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1752
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1752: خالی
پرتوی طلایی از میان طوفان ماده تاریک خشن عبور کرد و به عمارت برخورد کرد. نورش در حین پخش شدن شروع به آتش گرفتن کرد و در سراسر ساختار گسترش یافت و آن را با شعلههای خشمگینی که کنجکاوی شاه الباس را منعکس میکرد، پوشاند.
نقش و نگارهای مختلف در اطراف ساختار بسیار سریعتر از قبل با شعلههای طلایی که روی خطوطشان خروشیدند، فروریختند. حمله شاه الباس قدرت بیشتری از ماده تاریک نداشت، اما کنجکاویای که از آنها ساطع میشد، به-نظر میرسید توانایی تحلیل و نابودی این دفاعها را دارد.
درحالی¬که تیم نوآ منتظر رسیدن ارشدهای خانواده سیلبرد بودند، نوآ به شاه الباس طعنه زد و گفت: «می¬بینم تو این¬ کار پیشرفت کردی.»
شاه الباس پوزخند زد و گفت: «لطفاً؛ هر دوی ما میدونیم که من بهترینم.»
نوآ خندید، اما چیزی اضافه نکرد. اعتماد به نفس شاه الباس پایههای محکمی داشت. دستاوردها و تواناییهای فعلی او، او را در میان بهترین اساتید نقش-ونگار در سراسر سرزمینهای جاودان قرار میداد.
گروه منتظر رسیدن ارشدها بودن. اما حتی بعد از شروع فروریختن دیوارهای عمارت، هیچکس بیرون نیامد. وضعیت بلافاصله مشکوک شد، اما نوآ منتظر ماند تا طوفان فروکش کند و سپس تصمیم گرفت نگاهی بیندازد.
زره اهریمنی و ریشههای سیاه نوآ را پوشاندند درحالی¬که به سمت عمارت پایین میآمد. حتی در این وضعیت هم جرئت نکرد دشمنانش را دستکم بگیرد، اما غریزهاش هیچ خطری را حس نمیکرد. در واقع، اصلاً چیزی حس نمیکرد.
شعلهها هر دفاعی در اطراف و داخل عمارت را غیرفعال کرده بودند و آن را به چیزی جز انبوهی از دیوارهای سوخته تبدیل نکرده بودند. نوآ میتوانست بدون هیچ مانعی این ساختار را بگردد، اما هیچکسی را در داخل آن پیدا نکرد.
نوآ درحالی¬که به سمت استیون نگاه میکرد، با خود فکر کرد؛
-چطوری آخه؟
استیون سردرگمی در چشمان نوآ را دید و تصمیم گرفت به کاوش بپیوندد. او به سمت عمارت پایین آمد و همان تعجب وقتی که فضای خالی داخل عمارت را دید، چهرهاش را پر کرد.
نوآ پرسید: «چطور؟» اما استیون حتی بیشتر از او گیج به نظر میرسید.
استیون با تعجب گفت: «من نمیفهمم. گزارشای من تقریباً جدید بودن و هیچ-چیز نمیتونست این خروجی عظیم رو توضیح بده. اونا کجان؟»
نوآ بعد از این اعلامیه تصمیم گرفت کاوش را ادامه دهد. پاسخهای سؤالاتش میتوانست در آن دیوارهای سوخته باشد، و...
کتابهای تصادفی
