تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1766
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۶۶: شکار
-حتی سعی نکن که امتحانش کنی.
این فکری بود که از ذهن نوآ گذشت؛ درحالی¬که جسد آیزاک را توسط مادهتاریک پوشاندهبود، و نگاهش را از آسمان برنمیداشت.
از زمانی که آسمان و زمین قصد احیای مجدد پیروان خود، و مخصوصاً آیزاک را داشتند، توده سفید داخل آسمان لحظه¬به¬لحظه متراکمتر میشد، و شرایط را برای ارتش نوآ بحرانیتر میکرد. البته نوآ نیز قصد نداشت که همانطور بیتفاوت بایستد و در قبال این تهاجم هیچ کاری نکند. در این جنگ نَفَسگیر بهاندازه کافی با حریفان قدرتمندی چون آیزاک جنگیدهبود، و اکنون امکان نداشت که به حاکمان اجازه بدهد که آیزاک را دوباره به زندگی بازگردانند.
با غیرفعال کردن توانایی ایزاک، احساس ضعف در بدنش پیچید. طلسم جدید نوآ مشکل خاصی نداشت، اما حین اجرا انرژی بسیار زیادی از او میگرفت. علاوه بر این مشکل دیگری نیز وجود داشت؛ نوآ هنوز از آزادسازی جاهطلبیای که قبلتر انجام داده بود نقاهت داشت و رنجور شدهبود، و شرایط کلیش رو به افول میرفت.
زخم عمیقی که به اعضای داخلیش رسیده بود در بالاتنهاش نیز پدیدار شد. بدن او قدرت همیشگیش را نداشت، او ضعیف شده بود، و دیگر در رده بالایی قرار نداشت، به همین علت تحمل کردن معایب شمشیر نفرین شده برایش بسیار سختتر از زمانهای عادی شده بود. البته در کل، لازم نبود که نگران آن زخم باشد؛ چرا که در اطرافش تعداد زیادی منبعانرژی وجود داشت.
پیکر آیزاک موجی شدید از موادمغذی تولید کرد. سیاهچاله نیز مقاومتی برای تصفیه آن مواد نکرد، و باقیشان را به بدن نوآ انتقال داد. نوآ بلافاصله احساس بهتری کرد، ولی شرایط جسمش هنوز با حالت بهینه فاصله زیادی داشت. البته و طبق معمول، بهلطف استقامت ذاتیش در مقابل مشکلات میتوانست خود را در هر شرایطی حفظ کند، و اوج قدرتش را نشان دهد.
-الان باید چیکار کنم؟
نوآ مانده بود که چه کند، و در همان حال نگاهش به میدان نبرد افتاد.
هر تهذیبگر قدرتمندی که در جبهه شهر کریستال بود یک حریف همسطح و مختص به خودش داشت، این امر برای ارشدهایی که در ارتش میجنگیدند نیز صادق بود. بهنظر میرسید که شرایط نبرد فعلاً بهنفع گروه نوآست، و او مشکل و چالش خاصی در جنگ ندید که نیازمند کمک فوریاش باشد.
با این¬حال، نوآ کمی به شرایط مشکوک بود. حسی به او میگفت که میداننبرد چیزی را از او پنهانکرده است، آسمان و زمین تا لحظاتی قبل مُسِر بودند که قدرت دیگری هم به آیزاک بدهند و او را دوباره زنده کنند. این کارشان نشان میداد که اگر لازم باشد برای پیروزی در این جنگ به هر روشی متوصل خواهند شد و قصد عقبنشینی ندارند. نوآ حتی حدس میزد که حاکمان تا آن لحظه چیزی در آن ناحیه پنهانکردهاند. اما در حال¬حاضر هیچکدام از این افکار قطعی نبودند، و فعلاً همهچیز گنگ بهنظر میرسید.
- فکر کنم فعلاً بتونم شکار کنم.
با فکر کردن به شکار لبخند سردی بر چهره نوآ نقش بست، و اسلحههایش را غلاف کرد؛ اکنون وقت استفاده از شکافهای سیاه و تاریکش بود.
او شکار را شروع کرد. با سرعتی ماورایی به سوی دو ارتش درگیر با هم شتافت، و بهقدری سریع بود که پیکرش از دید چشمان عادی ناپدید شد. میدان نبرد پر از ارشدهای رتبه هشت ضعیفتری بود که مشغول به جنگیدن با موجوداتی همسطح خودشان بودند، ولی برای نوآ خیلی مهم نبود که به آنها و نبردشان احترام بگذارد. او فقط حواسش را جمع کرده بود که حین شکار اشتباهی همراهان خود را سلاخی نکند.
نوآ پشتسر تهذیبگری با رتبه هشت و در مرحله مایع، که پیکرش را در لایهای ضخیم از آب پوشانده بود ظاهر شد. بهنظر میرسید که آن دختر با استفاده از تکنیکش میتواند از خود در برابر تمام حملات محافظت کند، اما وقتی ریشههای سیاه نوآ سپ...
کتابهای تصادفی

