فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 1770

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۷۷۰: اتحاد

سال‌ها گذشت. ارشد‌های نوآ، هر شب را، به‌امید بیداری مجدد او به صبح می‌رساندند، و آن امید، مانند هدایت‌گری صبور، آنها را از آن دوران سخت عبور داد.

وقتی که سرانجام نقاهت طولانی‌مدت نوآ سپری شد، و چشمانش را باز کرد، صدایی صاعقه‌مانند که انگار بر دیواری فلزی کشیده‌ شده بود به استقبالش آمد. جلوی چشمان نوآ هنوز هیچ‌چیز جز تاریکی محض نبود و چیزی نمی‌دید، اما آن انرژی به‌اندازه‌ کافی برایش آشنا بود که از حس کردنش گیج نشود.

نوآ از طریق ارتباط ذهنی پیام خود را به اسنور انتقال داد: «بابت همه¬چیز ازت ممنونم.»

و اسنور نیز قبل از آن‌که به سیاه‌چاله بازگردد در پاسخ یک هیس شاد برای سرورش سرداد؛ که خواهش می‌کنم!

شب و دوان‌لونگ مجدداً به داخل بدن نوآ بازگشتند. و همچنین اژدها، او حتی قبل از آنکه وارد بدنش بشود کمی سرش را به پهلوی او مالید تا خوشحالیش از بیدار شدن او را نشان بدهد.

جون درحال تهذیب بود که سپیدی دنیا روی چهره‌اش افتاد، و باعث شد که بلافاصله تمرین را قطع کند؛ نوآ بیدار شده بود!

او با خوشحالی فریاد زد، «تو بیداری شدی! خیلی طول کشید ولی بالاخره بیدار شدی. وای که چقدر خوشحالم که کاملاً خوب شدی! تمام ارشد‌ها از مأموریت‌شون برگشتن. میرم که همه رو کنار‌ هم جمع کنم.»

جون دفتر نوشتار خود را برداشت که کار را شروع کند، اما نوآ به سمتش خم شد، و قبل از آن‌که او را روی زمین‌سیاه بخواباند بازوانش را از هم باز کرد. پیش از آنکه جون بتواند حرفی بزند یا عکس‌العملی نشان دهد و پیام ذهنی را برای سایرین بفرستد نوآ لبانش را بوسید، و او تسلیمش شد. آن‌دو برای مدتی با یکدیگر خلوت کردند. و برای یک هفته تمام هیچ‌کس در لژیون نفهمید که نوآ از خواب بیدار شده است. ارتش آن همه سال برای نوآ انتظار کشیده بود، این یک هفته هم رویش...

دو عاشق، از آشفتگی دنیا و حقیقتی که قصد شکارشان را داشت گریختند، و برای مدتی هیچ‌کسی برایشان مهم نبود، جز خودشان...

هر چقدر که دلتنگی زیاد بود، و آن‌ دو یار، تشنه حضور یکدیگر بوند، اما افسوس، که دنیا برای آنها نمی‌ایستاد، همچنین رستاخیز همچنان برقرار...

جون، درحالی¬که نوآ را در آغوش گرفته بود نجواکنان گفت: «دیگه باید به بقیه بگیم که از خواب بیدار شدی و جلسه رو برگزار کنیم. دنیا الان در آشوب محض به¬سر می‌بره. و تازه‌واردها از نظر روحی خیلی به حضور تو نیاز دارن. این‌که ببینن دوباره اومدی وسط و یه نقشه‌ای داری! این‌جوری خیالشون راحت می‌شه که اوضاع هنوز تحت کنترل تو هست.»

«من فقط از این پشیمونم که چرا سرزمین‌های جاودانه رو خودم شخصاً نابود نکردم.»

نوآ در¬حالی¬که موهای جون را نوازش می‌کرد آهی کشید و به گنبد طلایی‌رنگی که سقف تمام خشکی‌سیاه شده بود زل زده‌بود.

جون بخشی از تغییرات کلیدی و اتفاقات مهمی که حین استراحت نوآ و البته قبل از خلوت‌کردنشان با یکدیگر رخ داده بود را برای او تعریف کرد. متأسفانه بعضی از ترس‌ها و احتمالات منفی نوآ به حقیقت پیوسته بود، اما شرایط هنوز کاملاً از دست نرفته‌بود، و به‌عبارتی هنوز امیدی وجود داشت.

اوضاع از این قرار بود که آسمان و زمین به‌محض آن‌که فهمیده بودند که قلمرو لژیون از آخرالزمانشان سالم مانده‌ است، یک مصیبت عظیم بر سرشان نازل کردند. آنها در سراسر قلمرو لژیون ابری سیاه احضار کرده‌ بودند، و صاعقه‌هایی دائمی و خطرناک آسایش و امنیت قلمرو را در تمام مدت تهدید می‌کرد. مصیبت عظیمی که آسمان برایشان فرستاده بود تمامی نداشت. رعد و برق‌های خوفناک آن هرگز دست از سر خشکی‌سیاه برنداشتند، البته طبق معمول، پادشاه الباس نیز بی¬کار ننشسته بود و برای این بحران چاره‌ای اندیشیده بود.

او روشی ابداع کرده بود که به کمک آن بتواند بخشی از انرژی ص...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب تولد شمشیر شیطانی را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی