تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1777
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۷۷: تنگنا
مار ابدی رده بالا دیگر نمیدانست چه بگوید. نوآ قدرتمند ظاهر شده بود. او یک موجود بزرگ و تهدیدآمیز پشت سر داشت، یکی از غولها را دزدیده بود و حتی دزد را هم خورده بود.
علاوه بر این، او چیزی را ارائه میکرد که در حال حاضر همه در جهان به آن نیاز داشتند. نوآ مایل بود جایی برای ماندن به مار ابدی بدهد که بیصدا دلالت بر وجود انرژی در آن مکان داشت.
پیشنهاد او به همین جا ختم نشد. نوآ میخواست با آسمان و زمین که دشمنان طبیعی جانور جادویی بودند، بجنگد. حتی مارهای ابدی سرسخت و کلهشق نیز این شانس را در نظر میگیرند. امکان حمله به موجوداتی که جهان را ویران کرده بودند بیش از حد خوب به نظر میرسید که درست باشد.
«آخرین چیز.» مار ابدی سرانجام پس از مدتی سکوت فریاد زد: «باید به من این شانس و بدی که بعد از جنگیدن با زمین و آسمون، تو رو بخورم.»
«فقط شانسشو میخوای؟» نوآ قبل از اشاره به شافو خندید: «وارد همراه من شو. لونهای داره که مطمئنم ازش لذت میبری.»
«قراره ما چیزی در مورد اجازه دادن به حیوون خونگیت برای خوردنمون نگفته بود!» مار شکایت کرد، اما شافو با شنیدن اینکه این موجودات او را با حیوان خانگی مقایسه میکردند، غرغر تهدیدآمیزی منتشر کرد.
«این خوردن نیست احمقجون.» نوآ سرش را تکان داد: «یکی از زیردستات و بده من. میذارم اون بهتون بگه اون داخل اوضاع از چه قراره.»
مار ابدی گیج شده بود، اما همچنان صدای خشخشی برای احضار یکی از زیردستانش بیرون داد. موجودی در رده هفتم بیدار شد و با یخ خود راهی ایجاد کرد تا به سمت رهبر خود بلغزد.
نوآ در آن نقطه شعله خود را برداشت و مخلوق را به سمت شافو هدایت کرد. مار به وضوح از اژدها میترسید، اما در آن موقعیت نمیتوانست کار زیادی انجام دهد. دو موجود رده بالای تهدیدآمیز داشتند به آن میگفتند که باید چه بکند.
ماده تاریکی که شافو ساخت به خوبی از مار استقبال کرد. نوآ میتوانست این موجود را مستقیماً به بعد جداگانهای هدایت کند که با گونههای جانوری سازگار شده بود و با انرژی غول یخ تولید شده بود.
نوآ نیازی نداشت کوچکترین تأثیری بر بعد جداگانه بگذارد. شافو همه کارها را به تنهایی انجام داد. ویژگیهای مار ابدی را بررسی کرد و محیطی را ایجاد کرد که گونههای آن را رشد دهد.
مار از دیدن خشکی یخ زدهای که در حال گسترش بود به وجد آمد. میخواست در آنجا زندگی کند، اما نوآ آن را از شافو بیرون کشید و جلوی رهبرش پرتاب کرد.
دو مار چند خشخش رد و بدل کردند و ...
کتابهای تصادفی

