تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1843
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت کپی 1843
پادشاه الباس تمام تلاشش را برای به تصویر کشیدن یک کپی کامل از تصاویر و احساسات به دست آمده از لرد لوئیس انجام داد، اما او متاسفانه نتوانست نسخهای بیعیب و نقص ارائه دهد. به هر حال، آیتمهای او فقط میتوانست آنچه را که از طریق حواسش احساس کرده و دیده، نشان دهند، که رویدادهای واقعیِ تجربه شده توسط ارشد رتبه نه را تغییر میداد.
هیولای خالی عظیم و شهرهای آسمان از این موضوع رنج نمیبردند. آنها فقط یک تصویر بودند، بنابراین پادشاه الباس توانست یک کپی دقیق ایجاد کند که تقریباً هیچ تفاوتی با نسخه اصلی نداشت. با این حال، هنگامی که نوبت به احساس مرتبط با گذر از سطح لرد لوئیس رسید، همه چیز متفاوت پیش رفت.
نوآ در طول نمایش پادشاه الباس میتوانست ببیند این رویداد در چشم پادشاه الباس چگونه بوده است. ارشد، گذر از سطح به رتبه نهم را به عنوان ایجاد انرژی بالاتری میدانست که جنبههای اصلی قانون او را حمل میکرد. به نظر یک مسئله ریاضی بود که بخشهای خاصی از انرژی ذهنی و انرژی بالاتر آتشینش را در بر میگرفت. این توضیح همراهانش را گیج میکرد.
شیطان آسمانی و دیگران به طور آگاهانه به انرژی بالاتر دسترسی نداشتند. اما آنها چیزهایی از آن را میدانستند، اما وقتی پادشاه الباس به آنها گفت که آگاهی او از این روند و انرژی را درک کنند، احساس گمراهی کردند.
«اینطوری نبود.» الکساندر پس از پایان توضیحاتش شکایت کرد و پادشاه الباس تردید نکرد که آیتمهای حکاکی شدهاش را به دورگه قرض دهد تا او توضیح بهتری را ارائه دهد.
توضیح الکساندر از او هم بدتر بود. دورگه ایجاد انرژی جدید را به عنوان همگرایی تمام جنبههای جزئی قانون و تواناییهای ذاتی خود میدید. این آمیختگی بود که به منظور از بین بردن هرگونه اختلاف و بیثباتی در معانی واقعی بود و کمک میکرد هستهای ساده به دست آورد که بتواند آن درکهای پیچید را بیان کند.
برای ارشدانی با قوانین نسبتاً ساده، غیرممکن بود که با آن فرآیند ارتباط برقرار کنند. استیون، قدیس شمشیر، رابرت و ویلفرد به بسیاری از جنبههای معانی واقعی خود دسترسی نداشتند، بنابراین بیشتر از قبل سردرگم شدند.
«دیگه فقط به تو بستگی داره.» پادشاه الباس درحالیکه به نوآ نگاه میکرد خرخر کرد. «میخوام ببینم چطور سعی میکنی تعصبت رو از توضیحاتت حذف کنی.»
نوآ درحالیکه نگاه همه بهسمتش میچرخید، سرش را خاراند. او هنوز آخرین تجربهاش را در قالب کلمات بیان نکرده بو...
کتابهای تصادفی


