تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1872
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۸۷۲ : بیمهابا
-این واقعا اعصاب خرد کنه...
نوآ در آن وضع به هیچ چیز جز آن جمله نمیتوانست فکر کند، آن شرایط واقعا برایش آزاردهنده بود، و بهنظر نمیرسید که سیاهچاله فعلا قصد متوقف کردنش را داشته باشد، و لحظه به لحظه، مقداری بیشتری از ماده تاریک را به داخل ذهنش میریخت.
انرژی بالایی، حضور خود را صرفا به ذهن نوآ محدود نکرد، و برای آنکه بتواند درک و حواس او را تقویت کند، و کاملا از شر توهم نجاتش دهد، مجبور بود که در چشمان و گوشهایش نیز جریان یاید. مشخص بود که سایر سوختهای نوآ آنقدر قوی نبودند که از پس توانایی ارواح بربیایند. و در حال حاضر، تنها سیاهچاله بود، که میتوانست جلوی توهم او را بگیرد، و نگذارد که به دوستانش آسیب بزند.
ویلفرد، درحالی که برای نوآ ابرو بالا انداخته بود، و دستانش را در هوا تکان میداد، تا شاید بتواند حواس او را خود جلب کند گفت: «هی! میگم میشه اون شمشیر کوفتی رو از رو من بکشی کنار؟ لطفا؟»
البته نوآ فرصت نکرد که پاسخ ویلفرد را بدهد. چرا که بلافاصله، انفجاری سریع در پشت سرش رخ داد، و یکی از ارواحی که توانسته بود از سطح ترک خورده بیرون بیاید را به عقب پرتاب کرد. بهنظر میرسید که انگار تنها نصفی از آن صحنه توهم بوده است. نوآ واقعا زمین را از بین برده بود، و برای ارضای خوی جاهطلبیاش، بخشی از محیط را خرد و خاکشیر کرده بود. و اثرات آن موجودات، تازه از آخرین حرکتی که میخواست انجام بدهد شروع شده بود.
ارواح به نوبه خود، ویژگی خاص و منحصربفردی نداشتد. آنها صرفا مانند سایههایی تاریک بودند، که درون خود انرژیهای تاریکی نیز داشتند، و میتوانستند آن انرژی را آزاد کنند، و به هر شکلی که دلشان میخواهد درش بیاورند؛ مثل شعلههای شاخک مانندی، که کمی پیش نابود شدند. آن شاخکها تنها یک شکل از اشکال بیشماری بودند، که ارواح با سوخت خود میتوانستند خلقشان کنند.
اکنون نوآ، بهخاطر آخرین حمله شمشیرنفرین شده، دیگر علاوه بر زخم ناشی از هجوم نایت، زخم دیگری نیز در طرف راست سینهاش چاک برداشته بود، که البته دیگر خونریزی نداشت، و در حال ترمیم بود. بدن نوآ از نظر استقامت در حد اعلای خود قرار داشت، و دیگر حتی معایب اسلحه اَبَرقدرتمندی مانند شمشمیر نفرینشده، که به رتبه ۹ خود رسیده بود نیز نمیتوانست از پس پوست و گوشت او بربیاید.
در واقع، سطح پایه او بهقدری بالا آمده بود که تنها یک توانمندسازی ساده با ماده ناپایدار برای بدنش کافی بود به آستانه رتبه ۹ برسد. نوآ، دیگر از هر نظر یک هیولای تمامعیار بود؛ هیولای وحشتناکی که اکنون خشمگین هم بود...
نوآ، تمام دره ویرانه را با عطش خون خود پر کرد. با اینکار، ارواح باقی مانده مجبور شدند که از زیر آن محیط درهم شکسته بیرون بریزند، و اینجا بود که در تله او افتادند! نابودی و حس تخریب نوآ تا عمق وجود ارواح نفوذ کرد، و بلافاصله، رگههایی سیاه، بر کالبد آن موجودات تاریک اثیری پدیدار شد! نقطه ضعف ارواح بالاخره لو رفت! و مشخص شد که در نهایت، آنها، بهعنوان موجوداتی زنده، بسیار ناپایدار هستند. و نوآ از فهمیدن این حقیقت، تنها توانست بشاش شود.
همه چی آماده بود، و نوآ در شُرُف آنکه نقشه پر ریسک و خطرناکش را اجرا کند. و قبل از شروع کار، تنها با یک پرسش، هوا را به همگروهیهایش داد: «هی! شماها همراها و سربازای منین! پس حتما اونقدر قوی هستین که اگه پاش بیفته، بتونین پا به پای من و قدرتم راه بیاین دیگه، مگه نه؟» آن پرسش، شاید در ظاهر، ساده و حتی بیربط به شرایط بهنظر میرسید، اما همگروهیهای نوآ کاملا منظورش را گرفتند، و از ترس، عرقی سرد بر تمام اندامشان نشست.
پادشاه الباس و دیگران حتی سعی نکردند که به نوآ اعتراض کنند که این چه کاریست که میخواهد انجام بدهد، آنها به محض آنکه پرسش او، و شاید بهتر باشد بگوییم اتمام حجتش را شنیدند، جای خر بستنشان را فهمیدند، و بلافاصله تکنیکهای دفاعی خود را در بالاترین حد ممکن فعال کردند، اکنون دیگر، دوام آوردن در برابر ضربات نوآ حرف اول را میزد؛ حملاتی که ارواح طعمه اصلیاش بودند، اما خب، توهم در یک قدمی نوآ در کمین بود، و قرار بود که حملاتش، احتمالا، اشتباها، و ناچارا بر سر آنها نیز فرود آید...
البته و درنهایت، و با وجود جنون نقشه نوآ، و ترسی که به جان اعضای گروه افتاده بود، هیچکدامشان از تصمیم نهایی رهبرشان، آنقدر که میبایست غافلگیر نشدند، و شاید حتی در عمق وجود، چنین رفتاری از سوی او برایشان عادی بود. همه افراد...
کتابهای تصادفی
