تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1875
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۸۷۵: واقعیت
چیزی از میدان نبرد باقی نمانده بود؛ جزانبوهی از ترک و مناطق از بین رفته. ارواح ناپدید شده بودند، اما هالهشان همچنان محیط اطراف را پر میکرد. طوریکه نوآ تقریبا میتوانست بوی خاص و عجیبشان را استتشمام کند، در حالی که تمام یارانش تایید کردند که توهمش از بین رفته است، و او به دنیای واقعی بازگشته است.
سیاهچاله، زخمهای نوآ را توسط مادهتاریک میپوشاند، و او در همان حال پیش خود فکر میکرد که:
-هه... خیلی وقته که انقدر بدجور شکست نخورده بودیم....
اولین واکنشی که نوآ به آن فاجعه داشت، این بود که فقط قاهقاه بخندد! و منظورمان از خنده، نه یک خنده عصبی و هیستیریک، بلکه همان خنده معمولی است. حکام قدیمی واقعا اهمیتی برای نوآ نداشتند، و تمام یارانش زنده بودند. او هیچ دلیلی نداشت که صرفا بابت یک شکست محض ناراحت بشود. حتی بخشی از وجود او از اینکه دنیا هنوز قادر بود که برایش چالش درست کند به وجد آمده بود، و هیجان داشت.
افرادی که بیهوش شده بودند، یکی یکی و به آرامی بههوش آمدند، چرا که ذهنشان از شرایط آگاه شده بود، و مراکز قدرتشان را فعال کرد. در آن لحظه، همگی از نتیجه جنگ و باختشان خبردار شدند، و توجه و حواسشان بلافاصله، و به طور غریزی بهسوی نوآ جلب شد.
اوضاع برایشان واقعا خوب نبود. تقریبا تمام اعضای گروه حین نبرد جراحاتی عمیق و جدی برداشته بودند. و بدتر از آن، آنها تکه ارزشمندشان از حکام قدیمی را از دست داده بودند! ماموریت متاسفانه با شکست کامل مواجه شده بود، و راه پیش رویشان نیز اصلا واضح نبود. به بیانی سادهتر: آنها باخته بودند، و صدمه خورده بودند، اکنون نیز هنوز گیج بودند، و نمیدانستند برای قدم بعدی چه باید بکنند. معمولا در چنین شرایطی، تمام امید ارشدها به نوآ بود که مثل همیشه وارد گود شود، و دوباره با یک نقشه مهیج و گستاخانه غافلگیرشان کند. اما اینبار اوضاع فرق میکرد، حتی نوآ نیز در آن لحظه کاملا مبهوت و سردرگم مانده بود.
مثل روز روشن بود، که بدون آن تکه از وجود حکام قدیمی، گروه هرگز نمیتوانست ارواح را از بین ببرد. نوآ مطمئن بود که آسمان و زمین اکنون با خوشحالی هرچه تمام بخشی از قانون خود را دوباره ارائه خواهند داد، اما او دیگر خیلی اطمینان نداشت، که آیا جنگیدن مجدد با آن موجودات خطرناک، به آن زودیها حرکت عاقلانهای است یا خیر.
مشکل اصلی این بود، که اعضای گروه، با تواناییهای ذاتی و فعلی خود، قادر نبودند که برای مقابله با توهم راهحلی ارائه دهند. آن قدرت خیلی دردساز بهنظر میرسید و مقابله با آن تقریبا غیرممکن. و این درحالی بود که حتی خود ارواح هم حریفانی ساده و رضایتبخش برای شکست نبودند! نوآ و سایرین خیلی از آنها را نابود کرده بودند، اما بهنظر نمیامد که با این دستاورد بتوانند به جایی برسند. و در نهایت، کارشان حتی پوچ و بیمعنا بهنظر میرسید.
نوآ به سمت پادشاه الباس پرواز کرد، و باقی اعضای گروه نیز از او تقلید کردند. چیزی نگذشت که تمام اعضای گروه دور الباس جمع شدند، و نمیتوانستند به چیز دیگری جز شیطان آسمانی توجه کنند، که هنوز در قفس طلایی خود زندانی بود.
شیطان آسمانی، که دیگر عادی شده بود، و کمکم حوصلهاش داشت سر میرفت، خطاب به الباس که بالای سر او روی قفس نشسته بود گفت: «آهای! نمیخوای احیانا آزادم کنی؟ ینی دلت میخواد که خودم این کوفتیو رو سرت خراب کنم و بیام بیرون؟»
شیطان آسمانی اکنون، پس از آنکه بدنش انرژی لاجوردی داخلش را پراکنده کرده بود، به شکل و حالت طبیعی خود بازگشته بود. آن قدرت سعی کرده بود که دوباره به سمت دنیا جریان یابد. اما میلههای طلایی قفس، انرژی لاجوردی را قبل از آنکه اصولا فرصت عبور پیدا کند را سوزانده بود.
پادشاه الباس در پاسخ به درخواست یا تهدید شیطان آسمانی گفت: «راستش ...
کتابهای تصادفی


