تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1930
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۹۳۰: خوش گذشت
امکان نداشت که نوآ اجازه دهد که دوستش بمیرد؛ آن هم جلوی چشمانش.
برای همین وقت را تلف نکرد و سریعا دست به کار شد تا برای نجات او کاری انجام دهد، ماده تاریک بلافاصله از سینه نوآ بیرون زد تا رابرت را در خواصی غرق کند که میتوانست به موجودیتش کمک کند؛ اما با انجام این کار، اطلاعات بیشتری از شرایط رابرت به نوآ منتقل شد و به حالت چهرهاش سردی عجیب و غریبی داد.
نوآ، رابرت را زمانی پیدا کرد که روی هوا و نزدیک به زمین شناور بود. در واقع، انرژی باقیمانده در محیط و قدرتی که از بقایای اندام داخلیاش بیرون میزد او را شناور نگه داشتند بودند و آهسته حرکتش میدادند، طوریکه نوا حتی متوجه شد که آن حرکت، چگونه رابرت را به سمت طوفانها میکشاند.
رابرت هنوز زنده بود، اما بدنش با آن جراحاتی که داشت، دیگر قابل ترمیم نبود، چرا که مرزهای بهبودی را تماما رد کرده بود و از محدوده بازسازی نیز بهطور کامل خارج شده بود. در واقع، کار آن بدن واقعا تمام بود. همه چیز درون و بیرونش یا تکهتکه شده بود یا شکسته و یا به سادگی کلا دیگر وجود نداشت.
تنها چیزی که از شکل انسانی برایش باقی مانده بود چهره نصفه نیمهاش بود، که همان هم خیلی واقعی بهنظر نمیرسید، چرا که تقریبا یک سومش کاملا از بین رفته بود و دیگر نبود؛ چهرهاش، بدنش، خودش. رابرت ممکن بود که دیگر نباشد.
وضعیت مراکز قدرت او نیز چنگی به دل نمیزد. و هر آن امکان داشت که حوزه ذهنیاش از هم بپاشد و شکافها روی دیوارههای ذهنیاش گسترده و عمیق شده بودند. دریای آگاهیاش نیز در حال تبخیر بود و حفرههای بسیاری بخاراتش را به بیرون نشت میدادند. و بدتر از همه اینها، وضعیت دانتیانش بود. دانتیان او ترکهای متعددی برداشته بود، و برای «نفس» او، یک مسیر به سمت بیرون باز کرده بودند. آن عضو به خاطر برخوردش با انرژی تیز حتی کمی تخت هم شده بود.
لایههای متعدد ماده تاریک درنهایت توانستند به ضعیف شدن بیشتر رابرت پایان دهند، ای کاش که کارش با همین امر راه میافتاد، اما نوآ بلافصله متوجه شد که هر کاری هم بکند و هر چقدر هم ماده تاریک را به سمتش بفرستد، نمیتواند جلوی فروپاشی رابرت را بگیرد. چرا که برای اینکار باید چیزهای بسیار زیادی را از نو میساخت؛ در واقع بدن از بین رفته رابرت تنها آخرین مشکلش محسوب میشد. دانتیان و حوزه ذهنی او بدون شک به یک بازآفرینی کامل نیاز داشتند.
رابرت، در حینی که نوآ مشغول بررسیاش بود بیدار شد. با همان بازگشت ساده آگاهیاش، ترکهای بیشتری بر حوزه ذهنیاش افتادند. مراکز قدرت او کمکم در آستانه تسلیم شدن بودند، بهنظر میرسید که دیگر قادر به تحمل زندگی نیستند.
هرچقدر که حال نوآ آشفته و بد بود، اما رابرت بهنظر آرام میرسید، شاید حتی خندان. چرا که با خندهای ضعیف گفت: «هه! نگرانم نباش نوا، اونقدرا که بهنظر میرسه هم بد نیست. من از بدتر از اینشم برگشتم. یادته که؟»
تنها بیان آن جملات کوتاه باعث شد، تا خردههایی از حوزه ذهنی رابرت داخل ماده تاریک پیچیده به دورش فرو ریزند. حال نوآ با دیدن این وضع واقعا بد شد، طوریکه با جدیت هر چه تمام به او گفت: «ساکت باش رابرت! این یه دستوره!»
اما رابرت، که همچنان آرام بود، گویا خیلی هم از آرامش پایان کار بدش نمیآمد دوباره خندید، و پاسخ داد: «دستور؟ هه! متاسفم نوآ، ولی فکر نکنم که اینبار دیگه بتونم ازت پیروی کنم.»
او کمی به خندینش ادامه داد، تا وقتی که درد ذهن در حال فروپاشیاش را حس کرد، ابروهایش به هم گره خوردند.
نوآ ترجیح داد که حرفهای رابرت را به عنوان هذیانهای یک ارشد بسیار زخمی در نظر بگیرد تا خداحافظی و بدون توجه به او به کارش ادامه داد. ایدههایی بیشمار در ذهن نوآ ایجاد شدند. او به سرعت تمام سفر تهذیبگریاش از اولین روز تا به امروز را مرور کرد، تا شاید چیزی یا نکتهای را پیدا کند که بتواند به او بگوید که چگونه باید رابرت را نجات دهد، او به خاطراتش التماس میکرد، که جلوی پایش راهحلی بگذارند.
چند ایده به ذهنش رسیدند که بهنظر قابل اجرا هم میآمدند؛ البته درصورتیکه نوا تنها روی زنده نگه داشتن رابرت تمرکز میکرد و سطح تهذیبگری فعلی و پتانسلیش را نادیده میگرفت. مثلا او میتوانست آگاهی رابرت را درون ذهنش جذب کند و وضعیت فعلی موجودیتش را ضبط و بعدا و هنگام ساختن بدنی دیگر، آن را بازسازی کند.
نوآ همچنین میتوانست تمام ماده داخل مراکز قدرت او را جایگزین کند تا برایش اندام داخلی موقتیای بسازد و بهواسطه آنها آگاهی و موجودیتش را نجات دهد. در آن صورت، اگر رابرت یک دوره طولانی با جاهطلبی او را طی میکرد، شاید میتوانست برای بار دوم از نو متولد بشود و به گونهای از پسش بربیاید. البته آن پردازش در عمل شانس زیادی برای موفقیت نداشت و احتمال شکستش بالا بود، اما باز بهتر از هیچ بود؛ نوآ قطعا نمیتوانست بیکار بنشیند تا رابرت بمیرد.
یک راه دیگر هم این بود که نوآ رابرت را قبل از آزاد کردنش به یک همراه خونی تبدیل کند. با این کار رابرت موجودیت فعلی خود را کاملا از دست میداد، اما نوآ در آن لحظه آنقدر اعتماد به نفس داشت که حس کند میتواند یک موجودیت کاملا مشابه را برایش بسازد. به هر حال رابرت یکبار تحت نظارت و راهنماییهای او تولد دوباره را تجربه کرده بود، و احتمالا میتوانست دوباره اینکار را انجام دهد.<...
کتابهای تصادفی


