تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1962
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۹۶۲: احضار
آن ابعاد جداگانه ایجاد شده توسط پادشاه الباس، تنها صدا را خنثی نمیکردند، بلکه در باطن بسیار فراتر از ظاهرشان پیش رفته بودند و حرفها برای گفتن داشتند. چرا که یک بعد جداگانه صرفا ساده، هرگز نمیتوانست در برابر موجودیتهایی مانند جین، که قوانینش را بر فراز فرمهای مختلف دنیا رسانده بود دوام بیاورد، حتی اگر قدرتش از آسمان و زمین میآمد. پادشاه الباس به خوبی میدانست، که برای مقابله با جین باید تلاش زیادی بکند، و برای اینکه بتواند توانایی خود را در برابر موجودیت حریفش موثر کند، باید چیزی مختص به شخص او بسازد، چیزی که کاملا با او و نقاط قوت و ضعفش هماهنگ باشد.
جین درابتدا باور نمیکرد که چه بلایی سرش آمده، و چند بار دیگر تلاش کرد که صحبت کند و صدایی ایجاد کند، و وقتی دید که فایدهای ندارد و صوتی در کار نیست، دستش را روی گلویش گذاشت. خیلی سریع قفسه سینه و درونش را چک کرد و تنها توانست تایید کند که همه اعضایش داخلیاش به بهترین نحو ممکن کار میکنند، ولی عجیب بود! بهنظر میرسید که مشکل نه از بدن او، بلکه از دنیای اطرافش است، و جین از کشف این حقیقت به هیچ وجه خوشحال نشد. چرا که آن موضوع تنها ثابت میکرد که پادشاه الباس قادر است که تنها طی چند تبادل با او، چنین نمونههای اولیهی باکیفیتی از مقابلههای جین بسازد و علیهاش استفاده کند، و این امر ابدا به نفع جین نبود.
جین از اینکه تهذیبگری ساده مانند پادشاه الباس توانسته بود او را گول بزند و در چنین دردسری بیندازد واقعا عصبانی شده بود؛ چطور جرعت میکنه!! و در حالی که خشم در درونش میجوشید ناخودآگاه دهانش را باز کرد تا به پادشاه الباس بهخاطر بلایی که سرش آورده بود بد و بیراه بگوید، اما بلافاصله یادش آمد که اوه! فعلا صدایی در کار نیست! و به همین دلیل، خودش را تنها به زدن یک لبخند محدود مجبور کرد. پادشاه الباس رسما قدرت جین را قفل کرده بود.
پادشاه الباس آنقدر ساده نبود که باور کند شکست دادن یک تهذیبگر مرحله مایع به این سادگی باشد، اما چه میشد کرد، از طرفی نیز قصد نداشت آن فرصت ظاهرا زیادی خوب را هدر بدهد. برای همین به حملاتش ادامه داد، دستش را بالا آورد و تودهای از شعلههایی را ساخت که به شکل سر یک غول خزنده درآمد، و بلافاصله به سمت جین پرتابش کرد.
سر خزنده، حین پروازش در آن محیط ساکت، فلسهایی آتشین از خود متولد کرد، و سپس آن موجود به یک مار عظیم الجثه تبدیل شد و با شدت هرچه تمام به وجود جین کوبید، و تمام شعلههای خود را حواله او کرد. البته مار منفجر نشد، بلکه قدرتش را در خود حفظ کرد، تا مقدار بیشتری از آن را بتواند به تهذیبگر مقابلش متهمل کند و به او آسیب بزند. و موفق هم شد، جین در شعلههای بیوقفه آتش میسوخت، و حتی نمیتوانست از درد فریاد بکشد...
پادشاه الباس، با بیاحساسی هرچه تمامتر به آن منظره آتش و سوختن زل زده بود. او حس میکرد که شعلههایش در حال سوزاندن گوشت تن و انرژی جین هستند، اما آن اتفاق او را خوشحال نکرد. امکان نداشت که قبل از آنکه اطلاعات واقعی و مورد نظرش به ذهنش برسند، او اجازه بدهد که هیجان و احساساتش زودتر از آنچه که باید به او غلبه کنند، و برروی قضاوت نهاییاش از نبرد تاثیر نابجا بگذارند.
شعلهها نهایت آتش خود را آزاد کردند، و بالاخره پراکنده شدند و با پراکنده شدنشان، از وجود سوخته زیرشان رونمایی کردند. جین به یک جنازه ترسناک و خونین تبدیل شده بود، اما هنوز زنده بود، و از آنجایی که انرژی پادشاه الباس نتوانسته بود روی موجودیتش تاثیر بگذارد، دنیای او نیز دستنخورده باقی مانده بود؛ حمله آتشین پادشاه الباس، صرفا به یک جسم سوخته رسید.
جین، سالم یا سوخته، قصد کوتاه آمدن نداشت. و آن وجود ذغالی، ناگهان لبخند ترسناکی تحویل پادشاه الباس داد، و همزمان گوشتهای تازه جایگزین پوست، ماهیچهها و اندام داخلی سوختهاش شدند. جین خیلی سریع خود را بازسازی کرد و چهره دلربا و مسحورکنندهاش را دوباره بدست آورد، اما لبخندش همانطور زشت باقی ماند؛ حداقل از نظر پادشاه الباس.
شاید پادشاه الباس توانسته بود جین را در محیطی گیر بیندازد که در آن نمیتوانست قدرتش را بهکار بگیرد، و انرژی فریادهای کوبندهاش را بر سر او خالی کند. اما این امر دلیل قانعکنندهای برای آنکه پادشاه الباس قادر به کشتنش باشد هم نبود. حملات پادشاه الباس برای تاثیرگذاری روی دنیای جین، عمق و قدرت لازم را نداشت، و وقتی پای نبردی در چنین سطحی وسط میآمد، عمق و قدرت حملات حرف اول را میزدند.
افکار و استراتژیهایی بیشمار در ذهن پادشاه الباس شکل گرفتند، و چشمانش از نوری طلایی رنگ درخشید. در آن شرایط خاص، تواناییهای معمولی او کاملا بهدردنخور بهنظر میرسیدند، و این امر راجع به اکثر آیتمهای حکاکی شده ذخیرهاش نیز صدق میکرد. اگر نمیتوانست به حریفش آسیب بزند، پس حمله کردن اصولا بیفایده بود. پادشاه الباس کاملا مات و گیج شد...
کتابهای تصادفی


