تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1975
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1975 : بازی کردن
قدرتی که دزد ارشد به ویلفرد و استیون داده بود، فراتر از اضافه کردن تکنیکها یا خاطرات ساده بود. ویلفرد و استیون قطعات مهمی را به موجودیت خود اضافه کرده بودند، و آنها آنچنان خوب باهم هماهنگ شده بودند، که نمیتوانستند درک کنند که چطور بدون آنها توانسته بودند تا الان رشد کنند.
تکنیکهایی که ویلفرد یاد گرفته بود، در واقع تنها کاربرد عملی بخشی از مسیر تهذیب بود، که او به دلایل مختلف نادیده گرفته بود. او در حقیقت احمق نبود، اما مزیتهای ذاتی و شخصیتش، به او اجازه داده بودند بدون نیاز به تواناییهای ویژه رشد کند.
این رویکرد در مسیر تهذیب، صرفاً تصمیمی بود که با وجودش بیشترین همخوانی را داشت، اما به مرور زمان به یک محدودیت واقعی تبدیل شده بود و مانع از تکامل قدرتش میشد.
همین وضعیت برای استیون هم صدق میکرد. عزم و ارادهاش در میان تهذیبگران قدرتمند شگفتانگیز بود، اما در مقایسه با هیولاهای واقعی که واقعاً میتوانستند آسمان و زمین را به چالش بکشند فاقد عمق لازم بود.
خاطرات تهذیبگرانی که بهخاطر حاکمان رنج کشیده بودند، عمق بیشتری به جنبههایی که دزد ارشد تصمیم به تقویت آنها گرفته بود اضافه کرد. عزم و ارادهی استیون بهطور اجتنابناپذیری پس از کسب آن تصاویر و احساسات تغییر کرد، اما آن دوره مانند تکامل بود.
قانون استیون دیگر مبهم نبود. حالا هدفی پیدا کرده بود که ویژگی و شدت بیشتری به عزمش اضافه می کرد. او نسبت به هر چیزی که به آسمان و زمین مرتبط بود حساس شده بود، و قدرت عظیمی که به موجودیتش افزوده شده بود، یک هالهی متراکم و قوی دور وجودش ایجاد کرد.
«باید برای مدتی باهاش بازی کنین» سازندهی بزرگ در حالی که به آسمان فراتر از طوفانها نگاه میکرد توضیح داد «آسمان و زمین باید مشغول متوقف کردن احیا باشن، پس از اون برای آزمایش قدرتت و خالی کردن قدرت اونا استفاده کن»
«رک بگم،خوش بگذرون» دزد ارشد خندید «به هر حال باید روی موجودیتت تمرکز کنی، چون هنوز ناکاملی. اگه بعد از نبرد به رتبه نهم نرسی میمیری. در حقیقت اگه بتونی از سطحت بگذری هم شاید بمیری»
«خیلی شوق برانگیزی»ویلفرد طعنه زد.
«من در تمام سرزمینهای بالایی، بهترین سخنرانیها رو میکنم» دزد ارشد با افتخار اعلام کرد.
ویلفرد به سمت استیون نگاه کرد و او سرش را به علامت تأیید تکان داد. ارشد نفسی عمیق کشید و قدمی به جلو بردا...
کتابهای تصادفی


