تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2002
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۰۰۲: خاطرات
اژدهای اسیر مدام به خود میپیچید و مقاومت میکرد، و در تلاطم بود که بتواند آن خطوط طلایی لعنتی دورش را پاره کند، و خودش را از شر دزدانش خلاص، اما نتوانست! چرا که حکاکیهای پادشاه الباس به سادگی قویتر از سطح و قدرت او بودند، و اژدها در عمل نتوانست هیچ کاری در مقابل¬شان انجام دهد. از طرفی سردسته دزدها، یعنی نوآ نیز قصد نداشت که به اسیرش اجازه بدهد هر کاری که دلش میخواهد بکند و با هر تلاش اژدها برای غرشی خشمگین، مشتی را حواله او میکرد؛ که ساکت باش، و حدت را بدان! اما فایدهای نداشت. بهنظر میرسید که آن اژدها حاضر نیست که اسارتش را بپذیرد، و به گونهای خودش را زیردست دزدانش بیندازد. هرگز!
آن موجود پاک دیوانه شده بود! و حاضر نبود که به هیچوجه از خر شیطان پایین بیاید و یا آرام بگیرد. علت جنون و عصبانیتش نیز تنها به اسارتش مربوط نمیشد، بلکه مشکلش عمیقتر از این حرفها بود. گویا پس از سالهای طولانی، مه غلیظ ذهنش ناپدید شده بود و دیگر میتوانست حقیقت را ببیند. آن اژدها بالاخره و پس از مدتهایی دور و دراز توانسته بود که به هر نحوی از زندانش بیرون بیاید، و بهمحض آنکه از محدوده آن جزیره و سدش خارج شده بود، ذهنیتی که آسمان و زمین به او تحمیل کرده بودند نیز از هم فروپاشید، و ذهن آن جانور به اصل خود بازگشت! آن موجود، اکنون که سرانجام دوباره عقلش سرجایش آمده بود و میتوانست درست و درمان فکر کند، در انبوهی از خاطرات واقعی غرق شده بود، و اولین واکنشش نسبت به شرایط جدیدش این بود: ترکیبی از خشمی فوق شدید با ناامیدی، که میان غرشهای سرکوبشدهاش جریان داشت...
او دیگر خودش بود، تقریباً میدانست که چه بلایی سرش آورده بودند، و تقریباً میدانست که برای قرنها در اسارت آن حکام لعنتی بود، تقریباً... اما میان تمام این “تقریباًها" از یک چیز مطمئن بود، و دقیقاً میدانست، که اکنون از چاهی به چاهی دیگر افتاده است، و به دست دزدانی بی¬نام و نشان افتاده! او حق داشت که از خشم طغیان کند و دیوانه شود؛ آن حکام ملعون با کدام جرئت چنین جسارتی را با او و دستهاش کردند! و این دزدان جدید دیگر که هستند و چه میخواهند؟!
فعل و انفعالات احساسات اژدها به قدری پرنوسان و شدید بود، که پادشاه الباس و سپونیا برای فهمیدن حال و روزش نیازی نداشتند که با زبان صحبتش آشنایی داشته باشند، و یا اینکه نوآ آن غرشهای دردناک را برایشان به زبان انسانها ترجمه کند تا بفهمند که او چه مرگش است! وضعیت ذهنی آن جانور بینوا به قدری آشکار و رسوا بود، که کاملاً غیرممکن بود که فهمیده نشود! این موضوع شاید خود اژدها را آزار میداد، اما برای سه ارشد نکته مثبتی محسوب میشد، چرا که دیگر نیازی نبود که برای قدم بعدیشان نقشهای بکشند؛ اکنون دیگر کاملاً واضح بود که باید چه بکنند.
آن اژدها، هر چقدر هم که خشمگین بود و البته هر چقدر هم که خشمش قابل درک بود، اما سه ارشد در ابتدا میبایست که او را آرام میکردند. مشت کوبیدنها و رام کردنهای خشن نوآ که کارساز نبود! برای همین، اینبار پادشاه الباس جلو آمد، و از وجود خود یک قرص را بیرون آورد، به امید آنکه بتواند خشم آن جانور رنجور را کمی بخواباند! نوآ به دهان اژدها چنگ انداخت و آن را به زور بالا گرفت تا گلویش قابل دسترس باشد. سپس بخشی از حکاکیها، که گردن باز و تیغدار آن موجود را بسته بودند، سوراخی را درونش باز کردند، تا پادشاه الباس بتواند قرصش را آنجا بگذارد، و اژدها را مجبور کند که قورتش بدهد؛ "این دارو را بخور، شاید کمی آرام گرفتی..."
نوآ و پادشاه الباس در حال سر و کله زدن با اژدهای کلهشق بودند و سخت مشغول. و در آن شرایط هیچکاری از دست سپونیا برنمیآمد، و نمیتوانست به دو همراهش کمک کند... چرا که بهتر بود اینکار را نکند! آخر دنیای او با توهمات سر و کار داشت، و در صورت کمک تنها خشم و نفرت اژدها را به خود جذب و کار را بدتر میکرد! برای همین سپونیا تصمیم گرفت که دخالت نکند و صرفاً تماشاگر باشد، که دو همراهش برای آرام کردن آن موجود، چگونه تمام تلاششان را میکنند.
اژدها تا حدودی آرام شد. قرص پادشاه الباس تنها به سرکوب کردن احساسات شدیدش بسنده نکرده بود، بلکه برای زمانی کوتاه آگاهیش را نیز بهبود بخشید، تا بتواند در کسری از ثانیه به خودش مسلط شود، و بر تمام خاطرات بیشمارش از زندان و دوران زندانی شدنش غلبه کند. اما حیف، که رنج آن موجود به قدری عمیق بود که حتی پس از خوردن دارویش هم احساس بهتری نداشت. او اکنون فقط میتوانست خودش را جمع¬وجور کند تا با آن حقیقت تلخ و ننگین کنار آید، که آسمان و زمین او را برای سالهای بیشمار در قفس انداخته بودند، و با بیرحمی تمام با ذهنش بازی، و سوءاستفاده کرده بودند...
اژدها، همانطور آرام اما همچنان خشمگین مانده بود. بهنظر میرسید که دیگر نیازی به گلاویزی با او نیست، و اکنون میتوانند صحبتی با هم داشته باشند. برای همین، پادشاه الباس عقب رفت و با اشارهای به سپونیا، او را نیز به دنبال خود کشاند، تا نوآ با اژدها تنها بماند. چرا که جانوران جادویی همیشه نسبت به انسانها نوعی گارد و دشمنی ذاتی داشتند. و به گونهای از آنها خوششان نمیآمد! این ویژگی همچنان در میان رتبههای آسمانی آنها نیز پابرجا بود. برای همین بهتر بود که پادشاه الباس و سپونیا خیلی دوروبَر آن اژدها نمیپلکیدند، و اجازه میدادند که یک دورگه با او سر و کار داشته باشد؛ و چه دورگهای بهتر و جسورتر از نوآ!
البته چه انسان و چه دورگه، آن اژدها واقعاً موجود بدقِلقی بود، و هیچ علاقهای نداشت که با نوآ کنار بیاید. طوریکه بهمحض...
کتابهای تصادفی

