تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2005
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۰۰۵:
آسمان و زمین قادر به لمس آن فلز نبودند، پس حتماً شخص دیگری فرآیند ادغام شدنش با اژدهایان را انجام داده بود. با این-حال، سپونیا هیچ خاطرهای از آن جزیره درون خلاأ را نداشت. از اینرو دو همراهش میتوانستند حدس بزنند که احتمالاً این موضوع راجع به بیشتر مریدان سیستم حکام صادق است؛ آنها اکثراً از این مکان بیخبرند...
و اطلاعات فوق، تنها یک گزینه را برایشان باقی گذاشت، آسمان و زمین آن ادغام را به یک یا چند تن از مریدان ممتازشان سپرده بودند.
اما اکنون سؤال این بود، که دقیقاً کدامین مریدان ممتاز؟
پادشاه الباس از همان ابتدا اعتقاد داشت که معمار آسمانی هیچ نقشی در این آزمایش نداشته است، و روی ادعای خود بسیار هم مطمئن بهنظر میرسید! البته همچنان احتمالش بود که ارزیابی او اشتباه باشد، اما نوآ بهقدری به غرایز خودش اعتماد داشت که بتواند به آن¬ها تکیه کند، و آن تهذیبگر اَبَر قدرتمند مرحله جامد را از لیست مظنونین حذف کند؛ یک نگرانی کم شد...
از طرفی نیز، آن جزیره کاملاً خودکفا و سرشار از انرژی و ذخایر متعدد بود. هنگامی هم که انرژیش رو به اتمام میرفت آسمان و زمین دوباره با نور پُرَش میکردند، و انگار که تمام ماجرایش همین بود؛ حداقل در ظاهر! چرا که شاید در تئوری و نگاه اول بهنظر نمیرسید که آن محیط نیازمند مراقبت یا فرآیندهای مشابهی باشد، و برای اداره امورات طبیعی خود نگهبان یا حضور شخص خاصی را بخواهد. اما نوآ مطمئن بود که وقتی حکام اینچنین روی محرمانه بودن جزیره تأکید داشتند، پس حتماً قضیه برایشان بسیار حساس و حیاتی است، و امکان نداشت که چنین مکان رازآلودی را بدون انواع و اقسام نگهبان و سدهای مختلف رها کنند؛ آن جزیره حتماً نگهبان داشت، نگهبانهایی یاغی و قوی...
البته سد اصلی جزیره و نور داخلش به نوبه خود ابزار بسیار قدرتمندی بودند، و سرکشی اژدهایان نیز به آن قدرت میافزود، طوریکه بهلطف این سهگانه قدرت، جزیره به مکانی فوق خطرناک تبدیل شده بود. با این¬حال، اکنون بحث سر آن ماده بسیار حساس و قدرتمند بود؛ همان فلزی که میتوانست آسمان را از بین ببرد! برای همین، مجموعه سد و نور و سرکشی اژهایان نمیتوانستند محافظانی کافی برای آن باشند، ابداً!
از طرفی سپونیا به عنوان مرید سابق حکام تأیید کرده بود، که آن فلز تیره بسیار خطرناک است و توانایی ذوب کردن آسمان را دارد. آسمان و زمین هم تمام زورشان را میزدند که به فلز مسلط شوند و آن را به جبههشان بیاورند و تمام ویژگیهایش را به نفع خودشان تمام کنند. تمام این حرفها گواه بر این بود، که آن ماده چقدر مهم است، و تصاحبش قطعاً کار آسانی نخواهد بود.
سه ارشد به اندازه کافی از حدس و گمان و فرضهای خود اطلاعات به¬دست آوردند، اکنون دیگر نوبت آن بود که دوباره به سمت اژدها بروند، تا ببینند که آیا اسیرشان اینبار کلهشقیاش را کنار خواهد گذاشت، و زیر بار همکاری خواهد رفت یا خیر...
نوآ به سمت اژدهای اسیرشده رفت، و همانطور که نزدیکش میشد خطاب به او غرید: «هی! آروم باش! اگه درست رفتار کنی به تو اجازه میدم تماشا کنی که چهجوری دوستات رو میاریم بیرون!»
پادشاه الباس قرص دیگری هم به نوآ داده بود تا به رشد مجدد بازویش سرعت دهد، و تأثیر هم داشت! طوری که نوآ با خوردن قرص سریعاً ترمیم شد و به اوج خود بازگشت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. اما با این¬حال، مأموریت پیش رویشان حساستر از چیزی بود که تنها با قدرت بدنی نوآ کارشان راه بیفتد. چراکه آن نور ویژگیهای مبهم و نامشخصی داشت، و نوآ میخواست که از آن بیشتر بداند و سؤالات زیادی دربارهاش داشت، و در حال¬حاضر، پاسخ تمام آن سؤالات تنها پیش یک موجود بود؛ پیش اژدهای رنجور و سرکش اسیر شده!
گویا اژدها بعد از آن زنگ تفریح، مجدداً به خلق و خوی یاغیاش بازگشته بود، و درحالی¬که دوباره تقلا میکرد که خود را آزاد کند به سوی نوآ غرید که: «هرگز! به تو اجازه نمیدم که همراهام رو مثل خودم اسیر کنی! خودم هم الان از چنگت میام بیرون، و اون وقته که وای به حالت!»
آن موجود ابداً شوخی نداشت و قدرت ذاتیاش آمد که فعال بشود، اما گویا نوآ هم دیگر از آن بگومگوی تکراری و رجزخوانی اسیرش خسته و صبرش تمام شده بود! چرا که او نیز واکنشی نشان داد، کمی بُراق شد، و بلافاصله موج سنگینی از غرورش بیرون زد و به دور اژدها پیچید. آن اژدها عجب موجود کلهشقی بود! نوآ دیگر حوصله نداشت که با آن جانور به نرمی رفتار کند، و هی اصرار کند و او انکار! او تمام تلاشش را کرده بود که اوضاع را مسالمتآمیز حل کند. همچنین تا آن لحظه هم با اژدها، برخورد درست و بااحترامی داشت، و به او زمان داده بود که شرایط جدیدش را هضم کند و شاید سر عقل بیاید، اما گویا این روش برای موجوداتی به سرکشی اژدهایان فایدهای نداشت! پس نوآ تصمیم گرفت که کمی فشار را بالا ببرد؛ آن جانور دیگر میبایست به او احترام میگذاشت؛ چه با میل خود، و چه به زور غرور...
و اتفاقا...