تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2009
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۰۰۹: پول
چهره پادشاه الباس و سپونیا با دیدن نوآ که از دنیای زیرزمینی برمیگشت روشن شد. البته خوشحالیشان خیلی طول نکشید، و بهمحض اینکه نگاهشان به تهذیبگر طاس مرحله مایعی افتاد که پشت¬سر دوستشان میآمد در خود فرورفتند...
دیگر واضح بود که به زودی قرار است نبردی بین آنها شکل بگیرد، اما با این¬حال، هر دو ارشد متوجه شدند که این وسط چیزی غیرعادیست. حریفشان، یعنی تهذیبگر مرحله مایع آن غرور همیشگی و آشنای مریدان آسمان و زمین را نداشت. او همانطور به جزیره و اژدهایان سرکوبشده توسط فریاد نوآ خیره شده بود، و بهنظر میرسید که ذهنش بسیار درگیر است...
نوآ به شکاف و دوستانش رسید، و حین بیرون آمدن از سد گفت: «این حریفمون بهنظر خیلی قوی میاد.»
پادشاه الباس بلافاصله چهرهای جدی به خود گرفت، اما سپونیا کمی گیج بهنظر میرسید. او هنوز گذرگاه را باز نگه¬داشته بود، اما نوآ دیگر از آن عبور کرده بود. به ذهن سپونیا خطور کرد که شاید بهتر است دیگر شکاف سد را ببندد. اما پادشاه الباس با دیدن تردید او سری برایش تکان داد، که دست نگه¬دار، گذرگاه فعلاً باید باز باشد...
تهذیبگر مرحله مایع به آنها رسید، و با دیدن پادشاه الباس و تکبر کمرنگ چهرهاش، آهی نسبتاً خشمگین کشید. با این¬حال، وقتی نگاهش به سپونیا افتاد چشمانش سرد شدند، آن زن یک خائن بود، اما اگر اکنون بهسوی او هجوم میبرد تنها ثابت میکرد که حق با نوآ است...
آن ارشد بیآنکه به خود زحمت بررسی اژدهای سرکوب شده گروه نوآ را بدهد از شکاف بیرون آمد و داخل خلاء قدم گذاشت. اژدها هنوز تحت¬تأثیر آخرین فریاد غرشوار نوآ بود، و به همین علت نمیتوانست تکان بخورد، اما با دیدن آن تهذیبگر ناخودآگاه شروع به تقلا کرد. اژدها تهذیبگر را به یاد نمیآورد، اما رد هاله آسمان و زمین که به وضوح از وجودش ساطع میشد، غرایزش را تا مرز جنون کشاند.
وقتی پادشاه الباس ساختارهای خود را منحل کرد سپونیا نیز شکاف روی سد را بالاخره بست. آن دو حریفشان را دنبال کردند، و سپس از هم جدا شدند تا محاصرهاش کنند. مرد طاس نیز حضور آنها را در دو نقطه متفاوت پشت¬سرش حس کرد، اما نگاهش را همچنان روی نوآ نگه¬داشت، که بالای سرش متوقف شده بود و چهارزانو روی هوا نشسته بود.
نوآ از سپونیا پرسید: «سپونیا! آیا این مرد رو میشناسی؟»
سپونیا پاسخ داد: «میشناسم! اسمش دینیاست. ولی چیز زیادی از جهانش نمیدونم، اون حتی بین تهذیبگرای ممتاز هم آدم بسیار پنهانکار و مرموزیه»
پادشاه الباس پرسید: «انگار اون هم یه استاد حکاکیه، مگه نه؟»
دینیا با شنیدن سؤال پادشاه الباس به نوآ اجازه نداد که جوابش را بدهد، و خودش گفت: «آره! تازه راجب شرط بندیت با معمار آسمونی هم میدونم. نمیتونی تصور کنی واسه اینکه بتونم باهاش در مورد موجودیت نهاییت حرف بزنم مجبور شدم چه هزینه سنگینی پرداخت کنم!»
پادش...
کتابهای تصادفی

