تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2043
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۰۴۳: سوختن
گویا پادشاه الباس خیلی از دخالت سپونیا در نبردش خوشحال نشده بود، و با دیدن سایههای صورتی رنگ چشم غرهای به او رفت و گفت: «هی! واسه چی خودتو قاطی کردی؟ این نبرد منه!»
سپونیا هم همانطور که نفوذش را شدیدتر میکرد نیشخندی زد و پاسخ داد: «آخه الان نمیتونیم وقتمونو تلف کنیم تا تو به عرض اندام کردنت ادامه بدی، میتونیم؟»
پادشاه الباس با تکبر ادامه داد: «به من متلک ننداز؟ اوکی؟! الان دارم یه چیزی رو امتحان میکنم! اگه حس میکنی داره طول میکشه برای اینه! وگرنه هم حواسم به زمان هست و هم نیازی به دخالت سرکار خانم نیست!» او در حین گفتن این حرفها نگاهی به نوآ انداخت، که به کمکش بیاید! یک چیزی در دفاع از او بگوید و این زن را کنار بزند، چون معمولا از او حساب نمیبرد... اما نوآ در جواب او فقط شانهای تکان داد و لبخندی زد، او همیشه از بحثهای پادشاه الباس و سپونیا لذت میبرد، و اکنون هم ابدا به خود زحمتی نداد که ظاهر را حفظ کند، و علاقهاش به مکالمه آن دو را پنهان کند؛ کلکل کنید عزیزان، راحت باشید...
واضح بود که سپونیا سهم خودش از نبرد را میخواهد، و برای همین کوتاه نیامد و حرف پادشاه الباس را به خودش برگرداند. «خب منم باید یه چیزیو تست کنم، پس بذار کارمو انجام بدم!»
اژدها هم با دیدن آن بحث حس کرد که شاید بد نباشد شانسش را امتحان کند و از شرایط به نفع خودش بهره ببرد، و فریادزنان آمد بگوید که: «اگه اینجوریه پس منم میخـ » ولی حس کرد که بهتر است حرفش را تمام نکند، چرا که هنوز به وسط جمله و درخواستش نرسیده بود که با سه جفت چشم مواجه شد، که به سمت وجودش چشمغره میرفتند، انگار بخواهند بگویند که دخالت نکن هنوز نوبتت نرسیده! به بدبختی توانستیم آزادت کنیم! نباید سربههوا عمل کنی و کاری دست خودت و ما بدهی... برای همین اژدها دیگر چیزی نگفت و اجازه داد سه ارشد کارشان را انجام دهند.
در تمام مدت آن کلکل کوتاه، دینیای حبس شده همانطور مانده بود، و اگر کارد میزدی خونش در نمیآمد! حریفانش رسما و با وقاحت هرچه تمام او را دستکم گرفته بودند و داشتند سر آنکه چه کسی اول دخلش را در بیاورد دعوا میکردند؛ انگار که در صف یک بازی باشند! شاید قدرت پادشاه الباس اکنون با او برابری میکرد، اما این امر برای ترساندن و به رعشه انداختن دینیا ابدا کافی نبود! آن مرید ممتاز با دیدن قدرت جدید پادشاه الباس صرفا پذیرفت که آن نبرد یک رقابت تنگاتنگ خواهد بود، و همین! دینیا از هیچ کدام از آن ارشدهای مسخره نمیترسید، و دلیلی هم نداشت که بترسد.
شاید گروه نوآ از همان ابتدا توانست سکان نبرد را در دست بگیرد و دینیا و یارانش را عقب براند و باعث تلفات ارتششان شود، اما حقیقتش را بخواهید، نوآ و یارانش در کل هنوز خیلی از حریفانشان عقبتر بودند، و بخت و اقبال همچنان سفت و محکم علیهشان بود! البته که پادشاه الباس در حال حاضر استثنایی و بیهمتا بود، اما هسته اصلی گروه آسمان و زمین نیز بسیار محکم و قدرتمند بودند، و اگر حبس شدنشان را در نظر نگیریم، هیچ چیزی از استاد حکاکی کم نداشتند! آن چهار تهذیبگر ممتاز نیروهای خطرناکی بودند که هیچ کس نمیتوانست دستکمشان بگیرد.
دینیا مانده بود که سپونیا چه نقشهای در سر دارد، و با آن سایههای صورتیاش میخواهد چه بلایی سرشان بیاورد؛ اصلا آنها قرار است چهکار کنند؟ دینیا حین گسترششان برروی وجودش حتی به سختی توانست ردی از انرژی سپونیا را حس کند، اما با این حال سایهها آزادانه شروع به پخش شدن کردند، طوریکه حتی خطوط سفید رنگی که سراسر پوست دینیا را گرفته بود هم نتوانست متوقفشان کند.
دیگر فکر و خیال و حرص خوردن بس بود. ارشدهای داخل قفس باید خودشان را جمع میکردند و دوباره متمرکز میشدند، تا بتوانند پادشاه الباس را متوقف کنند و دیگر زمانی به او ندهند که اسحلههای بیشتری بسازد. از طرفی، اوضاع تهذیبگران ارتقایافته هم خیلی جالب نبود. در شرایط فوق، پنج ارشد مرحله گازی نجاتیافته از نور طلایی، درعمل بیفایده بودند، اما هنوز به مرحلهی مایعها امیدی بود، و آنها هنوز میتوانستند ارزش خود را نشان بدهند و بهدرد بخورند. البته، سایههای صورتی سپونیا تقریبا در وجود تمام ارشدهای ارتقایافته هم متراکم شده بود، برای همین، دینیا برای متوقف کردن آن روند، باید سریعا واکنشی نشان میداد.
آن اسارت مضحک دیگر کافی بود! دینیا با همراهان ممتاز خود نگاهی رد و بدل کرد، و بهنظر میرسید که آنها متوجه نیت خاموشش شدهاند و موافق بودند. برای همین وارد عمل شدند، هر چهار نفر بازوان خود را بالا بردند، آنها را از هم گشودند، دستهایشان را مقابل چشمانشان گرفتند، و یا حتی خودشان را زخمی کردند! تا بتوانند هر طور که شده تواناییهای خود را احضار کنند، و از شر آن حفاظ خلاص شوند. اما آزادی به آن سادگیها هم نبود، بخشی از قدرت آنها ناگهان از بین رفت! و به دنبال این اتفاق عجیب، اقداماتشان نیز خود به خود متوقف شد.
عجیب بود، یعنی چه اتفاقی میتوانست برای قدرتشان افتاده باشد؟ ذهن تهذیبگران ممتاز بلافاصله به سمت یاران درون نوآ رفت؛ آیا کار آنها بود؟ مثلا شافو یا دوانلانگ؟ آیا آن دو قدرتشان را با نیروی کششی خود مکیده بودند؟ نه! شافو و دوانلانگ هیچ نقشی در آن اتفاق نداشتند. دینیا و یارانش برای لحظاتی مبهوت ماندند، اما طولی نکشید که فهمیدند چه خبر است. آنها متوجه شدند که بخشهایی از بدنشان که تحت تاثیر سایههای صورتی بود، ناگهان و مستقیما ناپدید شد! و اینجا بود که انگشت اتهام به سمت مظنون واقعی رفت؛ سپونیا!
اثر سایههای صورتی در ظاهر چیز زیاد و یا خاصی بهنظر نمیرسید، چرا که تنها چند تکه از پوستشان را ناپدید کرده بود و همین. اما زخمها! زخمهای ایجاد شده کاملا درون جهانشان پخش شده بودند، و تکنیکهایشان را درگیر میکردند! سپونیا مریدان ممتاز را واقعا غافلگیر کرده بود، شاید او هنوز قدرت آن را نداشت که بتواند به تنهایی از پسشان بربیاید، و یا آسیب شدیدی به آنها برساند، اما تواناییهای او قطعا اثرات ماندگاری داشت!...
کتابهای تصادفی
