تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2052
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 2052: سرودها
نوآ نمیتوانست چیزی ببیند؛ حتی حواسش نیز قادر به درک آنچه رخ میداد نبودند. آگاهی تقویتشدهاش نمیتوانست از سفیدی خالصی که جهان را پر کرده بود فراتر برود. تنها تسلی او، انرژیای بود که بیوقفه به بدنش وارد میشد.
تا زمانی که نوآ به جذب انرژی ادامه میداد، همهچیز خوب به نظر میرسید، اما او حیرتزده بود که چگونه آسمان و زمین میتوانستند او را اینقدر آسان کور کنند. دنیای ناقصش همچنان ذهنش را تقویت میکرد و حواسش به اوج توانایی خود نزدیک شده بودند، اما با این حال، هنوز چیزی قابل درک نبود.
بهآرامی سفیدی محو شد و جهان دوباره در دیدگان همه پدیدار گشت. آسمان حالتی کمرنگتر پیدا کرده بود و بافت فضا کاملاً سالم به نظر میرسید. بااینحال، هیولا با شکل عجیبش تمام توجه نوآ را به خود جلب کرد.
حفرههای عظیمی در بدن هیولا ظاهر شده بودند و فرم کروی آن به تودهای از جریانهای ضدانرژی تبدیل شده بود که با زحمت به جلو کشیده میشدند. ضدجهانش نیز دچار آسیب مشابهی شده بود، اما توانسته بود تا حدودی ساختار متراکم خود را حفظ کند.
ده جفت دست همچنان به هیولا اشاره میکردند، انگار منتظر حرکتی از سوی آن بودند. اما در برابر دو دست، ساختاری نارنجی و غولپیکر ظاهر شده بود. حاکمان قبلی در لحظات آخر مداخله کرده و بخشی از حمله را مهار کرده بودند. در نهایت، آنها موفق شدند شکل مبهم موجود تهی را حفظ کنند.
در این میان، بارانی از خردههای نارنجی از شهر به پایین میریخت، در حالی که آرایه صاعقههایش با انرژیای که به ساختمانهایش نفوذ کرده بود مقابله میکرد. مشخص بود که حاکمان قدیمی بیش از حد به خود فشار آورده بودند تا به هیولا کمک کنند. نوآ این فرصت را از دست نداد.
او جذب انرژی را متوقف کرد و پتانسیل خود را برای تقویت تکنیک حرکتیاش به کار گرفت. درک او از فضا و زمان، در منطقهای که توسط آرایهای از آسمان و زمین ایجاد شده بود، آزادی کاملی در کنترل محیط اطراف به او میداد.
آرایه فضا-زمان جایگزین تصویر جهان در ذهن نوآ شد. او هنگام برداشتن چندین قدم به جلو، آن را اصلاح کرد. در ذهنش، نوآ در محیطی عمدتاً سیاه حرکت میکرد، اما وقتی تکنیکش به پایان رسید، خود را بالای شهر نارنجی یافت که پیشتر از او بسیار دور بود.
شکافی عظیم در فضای پشت سر نوآ باز شد و دو نقطه دور از آسمان را به هم متصل کرد....
کتابهای تصادفی

