تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2057
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۰۵۷: داری شوخی میکنی؟
نوآ به مارمولکها خیره شد. آنها عظیمالجثه بودند، با فلسهای آبیرنگی که به نظر میرسید میتوانند آنها را از سفیدی خیرهکنندهای که از آسمان میتابید، محافظت کنند. دو شاخ خمیده از دو طرف سرشان بیرون زده بود و پنجههای بلندشان از چهار پایشان امتداد داشت. دمهای بلند و ضخیمشان نیز با وجود ظاهر سنگینشان، انعطافپذیر و چالاک به نظر میآمد.
نوآ وقتی نتوانست به یاد بیاورد که چه زمانی قبلاً با این گونه برخورد کرده باشد این سؤال را با خودش مطرح کرد: _یعنی اینا رو قبلاً دیدم؟ یعنی اینا تو خشکی سیاه بودن و همونجا اسم من رو شنیدن؟
نوآ وقتی دیگر خاطراتش چیزی برای پاسخ نداشتند، با صدایی خشن پرسید: «چطور اسم من رو میدونید؟»
دو مارمولک رتبه نهم نگاهی به یکدیگر انداختند. سپس بهآرامی سرهایشان را بالا آوردند، اما چهرهشان سردرگم بود. نمیدانستند نوآ قصد آزمایششان را دارد یا نه، اما در نهایت تصمیم گرفتند حقیقت را بگویند.
یکی از رهبران گفت: «همه نبرد تو با موجود سیاه رو دیدن. بعضیا حتی میگن که خودت باعثش شدی.»
نوآ ادامه داد: «این بعضیا کیا هستن؟»
رهبر پاسخ داد: «خب، موجودات جادویی، انسانها، دورگهها... بعضیا میگن اینا به سازمانی تعلق دارن که دشمن آسمون و زمینه. ولی از وقتی آسمون کل دنیا رو گرفته، تعدادشون کمتر شده. ما با شایعهها زندگی میکنیم.»
نوآ پرسید: «چطور با این موجودات برخورد کردید؟ آخرین بار کی دیدیدشون؟»
رهبر دوم گفت: «سخته گفتنش. وقتی چیزی جز آسمون نیست، نمیتونیم گذر زمان رو حس کنیم. ولی درباره برخورد با اونها... این اتفاقا تصادفیه. هیچوقت نمیدونیم کی ممکنه با اهداف مناسب روبهرو بشیم.»
مارمولک وقتی فهمید حقیقت ممکن است باعث مرگش شود، بهخصوص اگر با متحدان احتمالی شیطان سرکش در ارتباط باشد، ناگهان سکوت کرد. اما این سکوت در آن لحظه تنها باعث مظطرب شدن فضا شد و او را وادار کرد دوباره سرش را پایین بیاورد.
نوآ با لحنی آرامشبخش گفت: «اگه اونا رو خورده باشید هم برام مهم نیست. فقط میخوام وضعیت رو بفهمم. یه مدتی اینجا نبودم.»
دو رهبر دوباره نگاهی به یکدیگر انداختند، اما هیچکدام علاقهای به ادامه این بحث نداشتند. بااینحال، نوآ تنها با یک غرش توانست آنها را مجبور به ادامه صحبت کند.
رهبر اول با صدایی لرزان گفت: «آسمان بهتنهایی نمیتونه ما رو زنده نگه ...
کتابهای تصادفی

