تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2059
قسمت ۲۰۵۹: شکستن
گویی آسمان و زمین تازه متوجه حضور نوآ شده بودند. او بهوضوح احساس میکرد که پس از نابود کردن آواتارها و جریانهای صاعقه، انرژی جدیدی وارد ابرها شده است.
نوآ در حالی که خاطرات طوفانهای گذشته را مرور میکرد، گفت: «این حس برام آشناست، این ابرها احتمالاً یه برنامه هستن که وقتی شرایط مناسب باشه، موجودات جادویی رو هدف میگیرن.»
نوآ نمیدانست که آیا آسمان و زمین همیشه این برنامه را در اختیار داشتند یا نه، اما چیزی به او میگفت که اینطور نیست. تواناییهای آنها اینبار متفاوت به نظر میرسید. ابرهای سیاه معمولاً در واکنش به دخالتهای او، فوراً سیلابی از صاعقهها را روانهاش میکردند. اما این نسخه جدید همچنان ساکت مانده بود و گویی ظاهر نوآ را تحلیل میکرد تا راهی برای مقابله با او پیدا کند.
او با غرشی زیرلبی گفت: «فعلاً همینجا نگهت میدارم.» با حرکت دستش دنیای تاریکی را گسترش داد و بلافاصله آن را جمع کرد.
مارمولکها دیدند که تودهای از کریستالهای سیاه، آنها را احاطه کرده و به فضای جداگانه نوآ کشانده است. هیچ مقاومتی نمیتوانستند نشان دهند؛ این تکنیک نهتنها پر از قدرت، بلکه همراه با غروری بیرحمانه بود. با این حال، آنها زیاد هم تقلا نکردند. فرصتی برای فرار از طوفان پیدا کرده بودند و این، برایشان کافی بود.
نوآ بلافاصله پس از پاکسازی منطقه، دست به حمله نزد. او منتظر ماند و نگاهش میان ابرها چرخید. گوشه لبهایش کمی بالا رفت و پوزخندی سرد روی صورتش ظاهر شد. از بین بردن این طوفان، در سطح کنونی قدرتش کار سادهای بود، اما او میخواست ابتدا تواناییهایشان را بررسی کند.
ابرها همچنان تمایلی به حمله نشان نمیدادند. نوآ مطمئن نبود که این حالت، ناشی از ماهیت طبیعی آنهاست یا نتیجه انرژی جدیدی که با ورود او، آنها را پر کرده بود. اما باز هم منتظر ماند. او میخواست ببیند چه تصمیمی خواهند گرفت.
در نهایت، میدان نبرد شروع به کوچک شدن کرد. ابرها به نوآ نزدیک شدند و با فشردهتر شدن، قدرتشان را متمرکز کردند تا شاید بتوانند دستکم به او آسیبی وارد کنند. انرژی جدید نقشی در این تغییرات نداشت. شکلی که ابرها سعی داشتند به آن برسند، بیشتر شبیه بخشی از برنامهریزیشان بود.
نوآ دستش را بلند کرد، اما پیش از حمله متوقف شد. ابتدا قصد داشت آسمان و زمین را به حرکتی قویتر وادار کند، اما نگران بود که قدرتش آنها را از مقابله منصرف کند.
مدتی بعد، ابرها از فشرده شدن دست کشیدند. صداهای تر...
کتابهای تصادفی
