فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 6

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۶: بانوی نجیب‌زاده یک داستان دوست داشتنی می‌شنود.

این داستانیه که حدود سه هفته قبل از زندونی شدن ریچل تو سیاه‌چال اتفاق افتاده.

نگهبانی که مراقبت از دروازه‌ی عمارت دوک فرگاسون رو به عهده داشت، مراقب کالسکه‌ زن نجیب‌زاده‌ جوون بود. تازه غروب شده بود، یه کالسکه که با سرعت به این سمت می‌اومد رو دید. نگهبان به عمارت برگشت و شروع به داد زدن کرد: «خانم دارن میان خونه!»

بعد از اینکه جمله‌ش تو حیاط خونه پخش شد، همونطور که اعضای خانواده و خدمتکارها به استقبالش هجوم بردن، عمارت بلافاصله جون گرفت؛ نگهبان دوید و دروازه رو باز کرد. نگهبان دروازه رو دقیقاً زمان مناسبی باز کرد که کالسکه‌‌ دارای نشون خونواده دوک، بدون اینکه نیازی باشه سرعتش رو کم کنه از اون عبور کرد.

نه تنها به عنوان نامزد شاهزاده‌ی اول، بلکه به عنوان ملکه‌ آینده، بانو ریچل از تحصیلات تخصصیش داخل کاخ سلطنتی، به خونه برگشته بود.

سرپیشخدمت، پیشخدمت و همه‌ خدمتکارهای دیگه، دو طرف ورودی عمارت دوتا صف تشکیل داده بودن و در حالی که ریچل به پایین سالن می‌اومد، سرهاشون رو پایین انداختن.

وقتی از سرپیشخدمت پرسید که مطالعه‌ امروز چطور پیش رفته، یه ارزیابی ساده از خودش به اون داد و با پیشخدمت تأیید کرد که شام ​​تو ساعت معمولش یعنی دو ساعت دیگه سرو می‌شه. همین حین،خدمتکارهای زن و مرد دیگه، سرهاشون رو خم کردن و در حالی که ریچل از پله‌های بزرگ به سمت اتاقش تو طبقه دوم، بالا می‌رفت، با شادی ازش احوال‌پرسی کردن.

وقتی در پشت سر ریچل بسته شد، با همون سر و وضع روی تختش افتاد.

«آ... ه. خیلی خسته‌م...»

ریچل در حالی که خدمتکار شخصیش، سوفیا، لباس‌ها و لوازم جانبی‌ رو که پوشیده بود از تنش جدا می‌کرد، ناله کرد. تحصیلش تو کاخ سلطنتی خیلی سخت بود، و براش عادی بود که هر زمان برمی‌گرده با یه صدای "بوف" روی تخت سقوط کنه.

این کار خدمه‌ش بود که طی دو ساعت آینده این ریچلِ پژمرده رو به حمام ببرن، براش لباس ترتیب بدن و حاضرش کنن که موقع صرف شام با خانواده‌ش ظاهر زیبایی داشته باشه.

یه خدمتکار باید قادر باشه چند ترفند ماهرانه رو به نمایش بذاره تا لباس‌ها رو از تن اربابی که نمی‌خواست لخت بشه دربیاره.

این دیگه براشون عادی شده بود. از زمانی که ریچل تحصیلات ملکه شدنش رو تو کاخ سلطنتی شروع کرد، خدمتکارهاش روی تکنیک‌ها و فناوری‌های مختلفی که بتونن با کمکشون از اون حمایت کنن کار می‌کردن. اگه اربابشون خسته‌‌ست، بدون اینکه بار اضافی روی دوشش بذارن، لباس‌هاش رو درمیارن.

چرا همون موقعی که ایستاده، لباس‌هاش رو در نمیارن؟ اینجا کسی نیست که بتونه استدلال درستی رو ارائه بده. رفتار اساسی ریچل اولویت اصلی اون‌هاست.

خدمتکارها یه ملافه نازک بهش می‌دن تا خودش رو بپوشونه، قبل از اینکه یه قدم به عقب بره و به سوفیا اجازه بده اون‌ها رو عوض کنه. نوک انگشت‌های هر دو دستش به سرعت روی بدن ریچل کار می‌کرد و همه چیز رو از بالای کمر ریچل تا مچ پاش ماساژ می‌داد.

«چهار ساعت کنفرانس تو کلاس درس و بعدش دو ساعت رقص، بعد... بازرسی آداب غذاخوری بود؟»

صورت ریچل هنوز تو بالش فرو رفته بود، اما سوفیا می‌تونست برنامه درسی اون روز ریچل رو با تنشی که تو عضلات اربابش بود حدس بزنه، حتی قبل از اینکه ریچل برای تأیید بهش سرش رو تکون بده.

«آه... فقط سه ساعت کنفرانس تو کلاس و دو ساعت رقص همراه با یه ساعت نحوه راه رفتن باوقار... همین‌طور دو ساعت دیگه برای نحوه‌ی تماشای برازنده‌ی تئاتر هم بود... فقط همون کنفرانسه شونه‌هام رو منقبض کرده.»

«و چطور یه نفر باید تئاتر رو برازنده تماشا کنه؟»

«شونه‌ها عقب، با صاف نشستن و حالت خوب، و بعدش لبخند شدید در حین تماشای صحنه... برای تماشا کردنش باید اینجوری باشی... در واقع، زاویه‌ی خانم مدرس وقتی که داشت اون صحنه‌ی تئاتر خالی رو تماشا می‌کرد خیلی اشتباه بود، پس همه‌ی این درس‌ها برای پایین آوردن شجره‌نامه‌ی سلطنتیه. بعدش وقتی کارش تموم شد چشم‌های توخالیش شروع به درخشیدن کردن در حالی که می‌گفت: ما قراره با هم لذت ببریم... هیچ هیجانی برای نگه داشتن چشمات روی صحنه‌ای که بدون سرنشینه وجود نداره...»

«اگه از جوانبش بهش نگاه کنی، این یه کلاس مضحکه.»

«مثل یه احمق به نظر میام که احمق دیگه‌ای رو در حالی که به هیچی خیره شده تماشا می‌کنم.»

سوفیا علامت داد و معلوم نبود از کجا، ولی هشت خدمتکار دیگه ظاهر شدن که یهویی ریچل رو از هر طرف احاطه کردن.

«دختر بیچاره... بانومون که خیلی خسته‌س، بهتره بهمون اجازه بده تا ما همه چیو براش درست کنیم.»

«من می‌گم آروم بهم دست بزنین...»

«طبیعتاً.»

سوفیا در حالی که به حرف‌های پراحتیاط اربابش توجه می‌کرد، شروع به دادن دستورالعمل به زیردست‌های خودش کرد.

«تاکید امروز باید روی شونه‌ها، ساق پا و کف پاهاشون باشه! همه‌شون تو وضعیت خیلی منقبضی هستن، پس مطمئن بشین که به طور کامل روشون تمرکز می‌کنین! همه، شروع کنین!»

«مگه بهتون نگفتم آروم بهم دست بزنین...؟! آ... ی!»

نه نفر از جمله سوفیا همه به طور همزمان به ریچل حمله کردن. اون‌ها با حداکثر انگیزه بهش فشار آوردن تا ماساژش رو شروع کنن. نه فقط از نوک انگشت‌هاشون، بلکه از مفاصل دوم انگشت‌ها استفاده می‌کردن، مالش کامل با دست‌ها، و حتی از چند چوب طب سوزنی هم استفاده می‌کردن... همه به طور همزمان سرتاسر بدنش این کارها رو انجام می‌دادن، و البته، با سوفیا که سردسته‌شون بود و مسئولیت پیچیده‌ی پاها رو به عهده گرفت.

«هواه!؟ پواه! هینگی... ا! ایهیا، ایهیا... ی!»

یه ماساژ آرامش‌بخش کل بدن که به طور کامل شخص رو شفا می‌ده و بهش اجازه می‌ده به آرومی به خواب بره... ماساژی که ریچل رو با اون مورد ضرب و شتم قرار می‌دادن چیز جالبی نبود. اون ۹ خدمتکار، بانوی جوان رو در حالی که از شدت درد شروع به پریدن می‌کرد، مهار کردن و همچنان تمام قدرتشون رو روی اون اعمال می‌کردن.

«قبلا چند بار بهتون گفتم! چرا باید تموم بدنم رو همزمان ماساژ بدین؟!»

«منم قبلا چند بار این رو توضیح دادم، ما زمان نداریم که این کار رو به تدریج انجام بدیم. نمی‌شه کاریش کرد.»

«می‌گی نمی‌شه کاریش کرد، اما صدات به نظر میاد که داره بهت خوش می‌گذره!»

«اگه بانوی من از درد نیش یهویی بپره، واقعاً دلیلی هست که برام جالب نباشه؟»

«این کارت اعتصاب اختلاف کارگریه؟!»

«هر کاری که می‌کنیم فقط برای بانوئه. اوه خدای من، کلیه‌ها...»

«آق... ا!»

«و این یکی برای پایان نمایشه.»

«او... خ!»

«هوم... چون تو بهار خیلی بالا و پایین شدین، پاهاتون هم خیلی خسته به نظر میاد. لیزا، میموسا، به خصوص روی ناحیه درست زیر زانوهاشون تمرکز کنین.»

«ول... کن... دیگه!»

♠️

بعد از ماساژ، بانوی نجیب‌زاده رو تو حالت نیمه هوشیار به وان حمام منتقل کردن، وانی که آبش رو کاملا تو دمای پایین جوشونده بودن. وقتی که پوست سفید برفیش، به رنگ صورتی گلگون شد، اون رو تو حوله پیچیدن، این بار به آرومی بدنش رو به سمت پایین ماساژ می‌دادن تا هیچ درد عضلانی‌ نگیره. ریچل بعد از اینکه مقداری شربت آبلیموی خنک و با طراوت خورد، آخر سر کاملا به هوش اومد.

«هر روز هر روز، حالم از این که این آموزش ملکه شدن کسل‌کننده روحم رو بمکه، بهم می‌خوره، انگار هر روز دارم توبه می‌کنم... مثل این می‌مونه که قبلش رفتم جهنم. آه... من نمی‌خوام همسر شاهزاده بشم...»

«به لطف شما، ما هر روز سرگرم هستیم.»

«مگه استرس کاری رو با خرید و امتحان کردن غذا تو رستوران‌های مختلف حل نمی‌کنین؟»

«خرید کردن و خوردن غذاهای خوشمزه برای وضعیت مالیمون یکم سخته، به خاطر همینم از همچین سرگرمی‌های چاق‌کننده‌ای خودداری می‌کنیم. فکر می‌کنین چیز سرگرم‌کننده‌تر از شنیدن فریاد بانو، تو دنیا وجود داره؟»

«اون بیرون منظورته؟ قطعاً چیزای دیگه‌ای هم هست.»

در حالی که مشغول تماشای خدمتکارهای دیگه بود که لباس‌های شام امشب و آرایش صورتش رو آماده می‌کردن، ریچل یه جا نشسته بود و سوفیا شروع به خوندن گزارش اون روز کرد.

«امروز یه چندتا چیز هست که باید گزارش بدیم، اما یکی از اون موارد هست که باید اول از همه شنیده بشه.»

«اوه، چیه؟ پیام‌های محرمانه‌مون از مسیر داخل کاخ سلطنتی بیرون اومده؟»

سوفیا سکوت کرد و بیش‌تر از صد نامه رو که باعث شد ریچل حین نوشیدن شربت لیمونادش گردنش رو به اطراف خم کنه بهش داد.

«هوم؟ "ای، می‌خوای نامزدیت رو با رئیس لغو کنی؟" ها...؟»

همونطور که انتظارش می‌رفت، ریچل صدای مبهوتی رو بلند کرد.

«علاوه بر اون نامه، یکی دیگه هم هست که گفته: "من قبلا برنامه محکمی رو تنظیم کردم."»

سوفیا گزارش جزئیاتی که جاسوسشون بهش داده بود رو در حالی که ریچل همچنان تو سکوت به سندی در دستش خیره شده بود داد.

«همونطور که قبلا گزارش داده بودیم به نظر میاد که شاهزاده و نزدیکانش عاشق دختر بارونی که اخیرا از کاخ سلطنتی بازدید کرده شدن... و به نظر میاد که بالاخره عزمشون رو برای تبدیل اون زن به دوست دخترشون و شاهزاده خانم آینده جزم کرده و در همون حین می‌خوان از شر بانو خلاص بشن. متأسفانه به نظر میاد که ارباب جورج هم توی این طرح دخیل هستن... اگر چه مدرک ملموسی از این توطئه به دست آوردیم، اما هنوز این شواهد رو به دوک گزارش نکردیم.»

سوفیا قبل از اینکه از صمیم قلب بپرسه: «چیکار می‌خواین بکنین...؟» همه چیز رو به ریچل گزارش کرد.

اگه ریچل افرادی رو که داشت، تکون می‌داد، از بین بردن نقشه‌ی شاهزاده یا حتی خود شاهزاده کار آسونی براش بود. گزینه‌ی دوم در واقع قدرت ریچل رو حتی بیش‌تر از قبل هم می‌کرد.

«خوب...»

ریچل گزارش رو به سوفیا داد.

«بیاین ارتباطاتمون رو بیش‌تر کنیم. ما لزوماً نمی‌دونیم این آقای "رئیس" کیه.»

«عذرخواهی من رو قبول کنین. وقتی یه جدول رمزنگاری داشتیم می‌ساختیم، این جور وقتایی رو در نظر نگرفته بودیم.»

سوفیا قبل از اینکه به چشم‌های اربابش نگاه کنه، گزارش رو تا کرد و تو جیبش گذاشت.

«پس، چیکار کنیم؟»

«بذار ببینم... مطمئناً غیر‌ منتظره‌س...»

ریچل روی صندلیش تکیه داد و در حالی که سوفیا همچنان بی‌‌سروصدا به اون خیره شده بود، تو سکوت به هوا زل زد.

ریچل شریک ازدواجش رو تحسین می‌کرد.

شاهزاده الیوت که با ظاهر درخشانش بین دختر‌های جوون محبوب بود و صادقانه بگم شبکه اطلاعاتیشون هر شایعه‌ای که اطرافشون منتشر می‌شد رو بررسی می‌کرد. در نهایت تنها چیزی که می‌تونستن در مورد شاهزاده بفهمن این بود که اون آدم بی‌کفایتی بود.

بی‌فایده بود.

گرچه درسته که ظاهر شاهزاده جذابه، با این باطنش که حتی کمی هم با ریچل همخونی نداشت، رابطه‌ی این زوج به سرعت از بین رفت. حتی اگه این اتفاق تو خیلی از ازدواج‌های منظم بین اشراف‌سالارها میفتاد، این واقعیت که پادشاه و ملکه بعدی نتونستن نقطه مشترکی بین همدیگه پیدا کنن، احساس بحران رو برای خدمتکارهایی که متعلق به ریچل نبودن، ایجاد میکرد.

اگه شاهزاده از اون جور آدم‌های احمقی بود که فقط می‌تونست هر کاری همسرش بهش می‌گفت انجام بده، با مانور ریچل می‌شد اون رو بی‌کفایت توصیف کرد. اما با وجود اینکه اون آدم نالایقی بود، غرورش بهش اجازه نمی‌داد از دستورات بقیه پیروی کنه. اگه ریچل کسی بود که فکری به ذهنش خطور کرده بود، عصبانی می‌شد و بدون اینکه به آینده فکر کنه، با هر چیزی که گفته بود مخالفت می‌کرد.

ریچل سعی می‌کرد تا یه مشکل عملی براش به وجود بیاره [مثل کسی که به کاخ سلطنتی نفوذ کرده باشه]، و سعی می‌کرد به شاهزاده‌ی آشغال‌ها دستور بده که هیچ زحمتی نکشه. وقتی ریچل با پشتکار سعی می‌کرد به اون چیزی یاد بده، شاهزاده اون رو پر سروصدا خطاب می‌کرد و به حرف‌هاش گوش نمی‌داد.

انگار تنها هدف شازده کوچولو سرپیچی از بانو بود...

سوفیا دست‌هاش رو روی پاهای ریچل گذاشت و سعی کرد قصد قتلش رو برای اون آدم احمق سلطنتی درون خودش نگه داره. اگه ریچل اجازه می‌داد، سوفیا پیش اون شاهزاده آشغال‌های احمق و بی‌کفایت می‌رفت و شخصاً بهش در مورد سرنوشت خیانتکارها توضیح می‌داد.

به هر حال، سوفیا قبلا الیوت رو ملاقات نکرده بود. همه‌ نظراتش حدس و گمان‌هایی برگرفته از گزارش‌های دریافت کرده بودن. گرچه سوفیا سعی می‌کرد بی‌طرف باشه، اما همیشه خونش به جوش می‌اومد، وقتی کسی حتی کمی سر راه منفعت اربابش قرار می‌گرفت یا اون رو از دیدن کوتاه اومدن‌های ریچل که قابل ستایش بود، مطلع می‌کرد یا خودش به این شکل فکر می‌کرد.

♠️

ریچل در حالی که متوجه لیوان خالیش شد، رو به سوفیا کرد: «پس، برنامه‌ی محکمشون چیه؟»

«بله، اونا بانو رو شب جشن برای افتتاح فصل اجتماعی ماه آینده محکوم می‌کنن و دختر بارون رو بعد از اعلام لغو نامزدی به جای نامزد معرفی می‌کنن.»

«که اینطور... دلیلش اینه که فقط جوونای نجیب‌زاده میان تو اون جشن و والدین اون نجیب‌زاده‌ها یا افراد قدرتمندی تو اون جشن نیستن که همون‌جا به این فتنه پایان بدن و نگرانشون کنن. این نوع تفکر پیش‌بینی شده قطعاً کار جورجه.»

«اینطور فکر می‌کنین؟»

ریچل شونه‌هاش رو بالا انداخت.

«اگه کار اعلی‌حضرت الیوت بود، جلو می‌اومد و روز بعد بدون اینکه هیچ پیش‌بینی‌ای از قبل کرده باشه، بیانیه‌ش رو به همه اعلام می‌کرد.»

«ایشون کاملا احمقن، مگه نه؟»

«می‌گن اون آدمیه که باید از همه‌ی حواسش کمک بگیره تا موضوع رو بفهمه. همین‌طور اینکه، پادشاه و ملکه قبل از رفتن به قله از مناطق معدنی نواحی جنوبی بازدید می‌کنن... جورج زمان‌بندی خوبی رو برای این قضیه انتخاب کرده.»

«ممکنه طراح‌های دیگه‌ای هم تو این کار دخیل باشن...؟»

«بقیه همراهای شاهزاده فقط یه دسته از آدمای بی‌مخ هستن که فقط به غذاهایی که می‌خورن فکر می‌کنن. از ۹ نفری که دنبال شاهزاده راه میفتن، هشت نفرشون دلقک‌های چاپلوس هستن.»

«حتی اگه در مورد این پرونده صحبت نمی‌کردیم، این ترکیبیه که درمورد آینده‌ی کشور نگرانم می‌کنه...»

«به همین دلیله که پادشاه در حال حاضر هیچ قدرتی رو به پسرش منتقل نکرده.»

ریچل از روی کاناپه بلند شد و حوله‌ی حمامش رو انداخت تا لباس‌هاش رو بپوشه. خدمتکارها که درخشش پوستش رو تایید کردن، به سرعت دست به کار شده و لباس‌های جدیدی که براش آماده کرده بودن بهش پوشوندن.

«پس سوفیا. بعد از این که شاهزاده بهم تو مراسم شب تهمت زد و اسم نامزدش رو از من به دختر بارون تغییر داد... بعد از اون، می‌خواد باهام چیکار کنه؟ از اونجایی که داره این کار رو تو همچین مکان عمومی‌ای انجام می‌ده، مطمئناً می‌خوان موضوع رو یه باره تموم کنن، درسته؟»

«از اونجایی که الگوی فکریشون مثل الگوی فکری بچه‌هاس، به نظر میاد که هنوز به این موضوع فکر نکردن. اونا قصد دارن که مجبورتون کنن اعتراف کنین که دختر بارون رو اذیت کردین، و بانو رو شرمنده کنن و به نظر میاد می‌خوان شما رو وادار کنن از اون دختر عذرخواهی کنین. وقتی که اعلی‌حضرت پادشاه به خونه بر‌گردن، بانوی من، شما رو به جلوشون می‌کشن، همون جایی که شما به گناهتون اعتراف می‌کنین و تغییر نامزدی‌تون به آرومی انجام می‌شه. به نظر میاد که تا الان نقشه‌شون اینه.»

«اونا بعداً منو جلوی اعلی‌حضرت پادشاه و پدرم می‌ندازن رو زمین و از شرم خلاص می‌شن... منظورم اینه که فقط تا همین‌جاش فکر کردن؟»

«پنج دادستان.»

سوفیا قبل از اینکه ریچل روی چهارپایه بشینه، لباس ساده‌ای برای پوشیدن تو خونه تنش کرد و خدمتکارهایی که مسئول آرایشش بودن،‌ دور گردنش روسری پیچیدن و شروع به زدن پنکک به صورتش کردن. آرایش بر اساس ترجیحی که ریچل می‌داد، به صورت آرایش سبک بود، پس استفاده از پنکک بعد از چند بار کشیدن روی صورت ریچل تموم شد. بعد خدمتکارها بلافاصله شروع به زدن رنگ زرشکی روی لب‌هاش کردن.

«بعد از مراسم شب، اون روز حتماً حدود یه هفته تا برگشتن اعلی‌حضرت پادشاه به خونه طول می‌کشه، درسته؟ اونا واقعاً از من انتظار دارن که حرفی که می‌زنن رو انجام بدم؟»

«من نمی‌تونم صحنه‌ای رو تصور کنم که بانو اول ازشون عذرخواهی می‌کنن، اما اگه اونا یه نمایش جنایی در مقابل بقیه‌ی شرکت کننده‌ها توی مراسم شب اجرا کنن، احتمالا باور ندارن که بتونین به واقعیتی که می‌گن غلبه کنین.»

«من حتی نمی‌تونم تصور کنم... من، نکنه می‌خوان من مشهورترین زن نجیب‌زاده‌ی دربار بشم.»

«گرگی که نمی‌تونه واق واق کنه، هنوزم گرگه. اوه خدای من، این اولین باره که نمایش ضعیف تو دادگاه باعث خنده‌م شده. هاه هاه هاه.»

با وجود اینکه اون‌ها برای به دست آوردن این اطلاعات زحمت زیادی کشیده بودن، اما سوفیا به این فکر می‌کرد که بهتره اون اطلاعات رو به ارباب منتقل نکنه.

«درسته. اگه بانو به گناهشون اعتراف نکنن، به نظر میاد که گروه شاهزاده بی تاب می‌شن و شما رو به سیاه‌چال می‌ندازن تا اشکتون رو دربیارن.»

کلماتی که سوفیا به شوخی اون‌ها رو گفت، باعث شدن ریچل از حیرت‌ خشک بشه.

«سیاه‌چال...؟»

«بله. به نظر میاد که شاهزاده قصد دارن شما رو تو سیاه‌چال زندونی کنن.»

«همچین سیاه‌چالی تو کاخ سلطنتی وجود داره؟»

تردیدهای ریچل موجه شده بود.

توی این کشور شیرین و آروم، امکانات تاریکی مثل سیاه‌چال که نباید تو کاخ سلطنتی وجود داشته باشه، قرار داره. گرچه اشراف جنایتکار هر چند وقت یک بار ظاهر می‌شدن، اما هیچ کس تو مغازه‌های شهر درباره زندانی شدنشون داخل کاخ سلطنتی چیزی نمی‌گفت.

«بعد از اینکه این اطلاعات رو دریافت کردم، تأییدشون هم کردم. زیر انباری که رو به حیاط خلوت و مسکن موقت حیاطه، یه زندان نیمه زیرزمینی وجود داره. به نظر میاد که پادشاه نسل هفتم اون رو تو کاخ سلطنتی برای زندانی کردن شورشی‌ها ساخته.»

یادگار دورانی که دربار خون‌ریزی زیادی رو به چشمش دیده بود. به عبارت دیگه...

«حدود صد سال پیش ساخته شده... هنوز هم می‌شه ازشون استفاده کرد؟»

«اونجا اتاقیه که فقط دیوارهای سنگی و میله‌های آهنی داره. دکوراسیون داخلیش، اصلا اثاث نداره، اما منابع بالا و پایین آبش به نظر میاد درست شده... حداقل کار می‌کنه. مسئولایی هستن که این مرکز رو مدیریت می‌کنن و به طور منظم تعمیر و نگهداریش می‌کنن.»

وقتی به جوانب قضیه نگاه کردن، متوجه شدن افراد می‌تونن هنوز هم روزهای شاد و بی‌اهمیتی رو تو اون سپری کرده باشن.

«به نظر میاد وسایل زیادی رو نمی‌تونین توش جا کنین، اما برای یه نفر باید فضای کافی وجود داشته باشه.»

ریچل با دست گرفتن گزارش سوفی، به طرح زندان که روش چاپ شده بود، نگاه کرد. اگه به خطوط عمودی و افقی‌ که تو اون نوشته شده اعتماد کنه، به نظر میومد کل اتاق به اندازه‌ی یه زمین تنیسه.

«از اونجایی که قرار بود اشراف بزرگی رو تو خودش جا بده، با فضای بزرگ‌تری طراحی شده بود؟»

«ممکنه اون رو مطابق موقعیت دیوارها و ستون‌های طبقات همکفش ایجاد کرده باشن.»

علاقه‌ی ریچل برانگیخته شده و در حالی که ایستاده بود، شروع به قدم زدن کرد. خدمتکار مسئولِ جواهراتش که هنوز گردنبند خانم رو نبسته بود، به سرعت دنبالش کرد. ریچل خیلی زود ایستاد. بعد به خدمتکاری که با عجله دنبالش کرده بود اجازه داد که بهش برسه و و جواهراتش رو آویزون کنه.

«سوفیا، جشنی که قراره واسم مشکل به وجود بیاره، حدوداً سه هفته دیگه‌س، درسته؟»

«بله، اینطور فکر می‌کنم...؟»

سوفیا سرش رو کج کرد. واضح بود که شاهزاده‌ آشغال‌ها مخفیانه این نقشه‌های فاش‌شده رو ریخته بود، اما هیچ ارتباطی بین اون و اطلاعات سیاه‌چال وجود داشت؟

«کاتالوگی برای گزارش‌ها و مواردی که گربه‌های سیاه به دست آوردن دارین؟»

«هاه؟ آها...»

اربابش داشت سوالاتی رو که جوابشون واضح‌ بود می‌پرسید.

گروه اطلاعاتی که ریچل جدا از دوک داشت، گربه سیاه شب تاریک بود، اون‌ها تابلویی دارن که تصویر یه گربه‌ی سیاه روش کشیده شده. زیر سایه‌ی شرکت بازرگانی آماد که تو دریاها و نقاط مختلف جهان فعالیت می‌کنه، مسئول کسب وجوه فعال و برقراری ارتباط منظم با شبکه‌های اطلاعاتی از منابع مختلفه. البته، با وجود اینکه یه سازمان مخفی تحت نفوذ ریچله، به عنوان یه تجارت مناسب هم عمل کرده.

ریچل تقریباً به آخرین لیست محصولاتی که خدمتکار با وحشت آورده بود نگاه کرد تا اینکه چند صفحه توجهش رو جلب کرده بود رو به دقت بررسی کرد.

ریچل مثل همیشه به نظر میومد، اما لبخندش خیلی زود به لبخندی که از ته قلب زده و به ندرت دیده می‌شد تبدیل شد.

«این خوبه...»

«ها؟»

«سوفیا.»

«بله.»

«توی جشن شب سه هفته بعد، اگه اعلی‌حضرت نامزدی رو لغو کنه، من دیگه ملکه بعدی نمی‌شم؟»

«همین‌طوره، درسته... اما اعلی‌حضرت پادشاه اجازه می‌دن نامزدی بهم بخوره؟ اگرچه ایشون کسی نیستن که من هیچوقت تحسینشون کرده باشم، اما همون‌طور که انتظار می‌ره، به اندازه‌ی پسرش احمق نیست.»

سوفیا سنسی می‌تونست چیزهای کاملا بحث‌برانگیزی بیان کنه، اما ریچل به حرف‌های اون اهمیتی نداد.

«همچین چیزی مشکلی به وجود نمیاره. اعلی‌حضرت پادشاه تو رقص عصر حضور ندارن.»

بنابراین، نیازی نبود که برنامه‌های شاهزاده الیوت برای اون شب رو متوقف کنیم.

«وقتی که نامزدیم رو اون گروه از بین ببرن، محکومیتم رو انکار می‌کنم.»

«هاه...»

«و اونا منو با موفقیت به سیاه‌چال می‌ندازن.»

«با موفقیت...؟»

ریچل با کاتالوگ اقلامی که تو دستش بود چرخید و اعلامیه‌ای گفت که همه‌ خدمتکارهاش اون رو بشنون.

«من به یه تعطیلات نامحدود می‌رم!»

   

سوفیا و خدمتکارهای دیگه همگی یه جور کاملا ثابت ایستاده بودن، به همین دلیل بانوی نجیب‌زاده به تنهایی مقابل اون‌ها رقصید.

همونطور که انتظار می‌رفت، سوفیا اولین کسی بود که خودش رو جمع‌وجور و صحبت کرد: «بانوی من... من دقیقاً منظورتون رو متوجه نشدم...»

«خب سوفیا، اگه من حرفم رو توضیح ندم، معمولا هیچ کس متوجهش نمی‌شه.»

«بله، قطعاً همین‌طوره.»

ریچل با خوشحالی شروع به فهرست کردن چند چیز با انگشت‌هاش کرد.

«اگه نامزدیم بهم بخوره، دیگه عروسی‌ای وجود نداره. تا اینجا گرفتی چی شد؟»

«بله.»

ریچل که تایید سوفیا رو شنید، ادامه داد: «یعنی، چون دیگه صلاحیت ملکه بعدی شدن رو ندارم، پس صلاحیت تحصیلم برای ملکه شدن هم از بین می‌ره.»

«درسته.»

«پس وقتم آزاد می‌شه.»

«درسته...»

چهره خدمتکار‌ها همگی تیره شد، انگار اتفاق خیلی مشکوکی رخ داده.

«پس، به‌خاطر سختی زمانی که تا الان سپری کردم، برای مدتی وقتم رو با فراغت، آرامش و تمرین سرگرمی‌هام می‌گذرونم!»

«من استدلالتون رو درک می‌کنم.»

«چطوره، منطقیه مگه نه؟»

نسبت به ریچل مغرور، سوفیا به عنوان نماینده عمل کرد و یه سوال خیلی مهم ازش پرسید.

«اگه نامزدیتون... بعد از این که نامزدیتون لغو بشه، متوجهم که می‌خواین یه چند وقتی به تعطیلات برین و از اوقات فراغتتون لذت ببرین.»

«همین‌طوره.»

«با اون داستان... در مورد اون قسمتیش که درباره "انداختنتون تو سیاه‌چاله"، بعد از این که با هم یه صحبت مناسب داشته باشین، بهتر نیست فقط به عمارتتون برگردین و یه مکان دیدنی رو برای تعطیلاتتون انتخاب کنین؟»

«خب سوفیا، من نمی‌تونم این کار رو بکنم.»

ریچل به قسمتی که خدمتکارهاش گیج شده بودن، توجه کرد و با انگشت آروم به پیشونی سوفیا ضربه زد.

«اگه وسط کار می‌خواستم فرار کنم، به نظرت مربی‌های آموزش ملکه شدنم من رو نمی‌‌گرفتن و برم نمی‌گردوندن؟»

سوفیای گیج شده دوباره احیا شد.

«اونا می‌تونن استدلالی مثل "دوشس فرگاسون از دعوا با شاهزاده به عنوان بهانه برای فرار از کلاس‌هاش استفاده کرده" یا یه همچین چیزی بگن، درسته؟»

«که اینطور!»

ریچل از همه چرخش‌هایی که انجام می‌داد، شروع به عرق کردن کرده بود. اون واقعاً داشت از خوشحالی می‌مرد.

«نقشه‌ی خوبیه، درسته؟ بعد از این که نامزدیم با اون احمق بهم خورد و مسئولیت کاملش رو هم خودش به گردن گرفت، نمی‌تونم حتی برای مدتی از وظایفم به عنوان یک دوشس فرار کنم و کاری انجام ندم؟! فوق‌العاده‌س!»

اما، برای ریچل که فکر می‌کرد عالی بود، بد می‌شد... این طرح یه سوراخ داشت.

سوفیا سرش رو تکون داد.

«بانوی من... وقتی اعلی‌حضرت پادشاه برگردن، ایشون به نظرتون درخواست شاهزاده‌ی آشغالا رو رد نمی‌کنن؟ حتی قبل از اون، همون موقعی که دوک برای اعتراض وارد می‌شن، نمی‌تونن در برابرشون مقاومت کنن.»

سوفیا با نگاه احمقانه نادری که روی صورتش بود، نتیجه‌گیری کرد.

«بنابراین، بعد از این که تو سیاه‌چال انداختنم، روز بعد آزاد می‌شم.»

ریچل با لبخندی ثابت حرف سوفیا رو خلاصه کرد: «اوه، اما لازم نیست که من رو از سیاه‌چال بکشن بیرون.»

«هاه؟!»

ریچل حرفش رو بدون تردید تأیید کرد: «می‌شه قفل و کلید رو داخل زندان بذاریم.»

«داخل زندان...؟»

«درسته.»

اگه قفل و کلید زندان داخل سلول باشه، باز هم می‌شه به اون مکان زندان گفت؟

«پس، من الان برای تعطیلات سرگرم‌کننده‌ی خودم آماده می‌شم!»

«تعطیلات... سرگرم‌کننده...؟»

وقتی خدمتکارها فهمیدن منظور بانو از حبس عمومی چیه، همگی‌ حس کردن که احساسات بانوشون کمی دور از ذهنه.

«در حال حاضر، ما برنامه‌ریزی می‌کنیم که من برای سه ماه اونجا بمونم، پس باید غذای کنسرو شده رو حاضر کنیم و به کاری فکر کنیم که من داخل سلول انجام بدم. حتی اگه لیست غذامون از بین غذاهای کنسرو شده باشه، اخیراً انواع زیادی از محصولا به غذاهای کنسروی اضافه شدن. بیاین تو مغازه‌ی گربه‌ی سیاه دنبال یه چیز خوب بگردیم! همین‌طور اینکه یواش یواش سیاه‌چال رو از قبل تمیز و تعمیر می‌کنیم تا توجه کسی رو به خودمون جلب نکنیم و باید امنیت اونجا رو به طور کامل بررسی کنیم تا بتونیم یه روش برای برقراری ارتباط با هم داشته باشیم! محوطه‌ش داخل خونه‌س پس معنیش اینه که نیازی به چادر ندارم، اما تو فکرم که برای رختخواب چی کار باید بکنم… آه، زمانم کمه و اما در عین حال کارای زیادی دارم که باید آماده‌شون بکنم!»

ریچل طوری رفتار می‌کرد که انگار می‌خواد به اردو بره و حین برنامه‌ریزی برای ترتیب دادن کارها، احساس راحتی می‌کرد.

سوفیا که به چهره بانوش نگاه می‌کرد یهو سرش رو برگردوند... وقتی دید ریچل جدیه، تواناییش برای فکر کردن رو از دست داد.

«ما تدارکاتش رو فوراً آماده می‌کنیم.»

ریچل اول رو به سوفیا و بعد به بقیه خدمتکارها کرد.

چه به‌خاطر حواس سالم دنیا باشه یا چه نباشه، قضاوت بانوشون همیشه درست از آب درمیومد.

حتی اگه اون داشت از واقعیت فرار می‌کرد تا از تحصیل ملکه شدنش فرار کنه، تا زمانی که به بانو خوش بگذره ​​مشکلی پیش نمیاد.

«بهمون اجازه بدین بانو، چون اونجا سیاه‌چاله، ما باید روشنایی و مقدار زیادی مواد برای دفع حشرات آماده کنیم.»

«من فکر می‌کنم ما باید حداقل وعده‌های غذایی رو ببریم اونجا. چای شیرین میل دارین یا اونم لازم نیست؟»

«اگه بانو نمی‌تونن بیرون برن، باید چندتا رمان و شعر هم براشون ببریم...»

«خدای من، همه‌تون چه روحیه‌ی بالایی دارین!»

هیچ کس دیگه‌ اعتراضی نداشت، و به همین دلیل "برنامه تعطیلات شاد" ریچل شروع شد.

♠️

تو کافه تریا

«اوه، ریچل هنوزم... چهار ساعت از برگشتنش می‌گذره...»

«من گفتم سه ساعت دیگه، اما...»

«گشنمه...»

کتاب‌های تصادفی