فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۷: بانوی نجیب‌زاده به طور کامل از غذاهای لذیذ لذت می‌برد.

همونطور که الیوت گفته بود، هیچ وعده‌ غذایی‌ای برای ریچل ترتیب داده نشد.

البته این قلدربازی برای این بود که ریچل با اسلحه تهدیدش کرده و باعث شده بود عقب‌نشینی کنه.

اما این هدف اولش نبود. اون تصمیم گرفته بود که این رو به یه آزمایش برای تست تحمل ریچل تبدیل کنه و فکر می‌کرد بعد از اینکه به خاطر کمبود غذا بدن ریچل ضعیف شد، تسلیم می‌شه و سرش رو براش پایین میاره.

به جای اینکه هر وعده غذایی ریچل رو بهش بدن، نگهبان زندان هر روز مقابل سلول غذاش رو می‌خورد. این استراتژی برای تشدید گرسنگی ریچل با خوردن غذاهای لذیذ زندان انجام می‌شد.

هر چقدر هم که ریچل فوق‌العاده بود، نمی‌تونست بدون غذا زندگی کنه. پس همین ترس نداشتن غذایی برای خوردن باعث پیروزی شاهزاده می‌شد. اون به سرعت ناامید می‌شد. به همین دلیل هم الیوت اعتماد به نفس داشت.

♠️

به همین خاطر...

نگهبان زندان پشت میز جلو میله‌های آهنی نشسته بود و در مورد غذایی که آورده بود حرف می‌زد.

«اوه ‌اوه، برای شما خونواده‌های اشرافی، حتی مزه‌ی نون سیاه هم فرق داره! بافتش خیلی نرمه، طعمش اصلا اسیدی نیست، و بوش خیلی تازه‌س!»

نگهبان زندان با صدای یکنواخت و انگار یه خبرنگار بی‌کفایت خوراکه، منوی غذا رو مرور می‌کرد. اما همچنان برای بانوی نجیب‌زاده‌ی تو زندان که از غذای خودش لذت می‌برد، مؤثر بود.

ریچل: «خوردن بلغور جو خیلی خوبه، اما همون‌طور که فکرش رو می‌کردم شیر خشکش کافی نیست... با این حال کشمش هم دارم، پس همین‌جوری هم خوبه.»

نگهبان: «و این سینه‌ی کباب شده‌ی مرغ! با این که سرد شده، اما مزه‌ش کاملا به خوردش رفته. ای وای من، این غذا برای زندانی‌ها زیاده‌روی نیست؟»

ریچل: «اگه فکر می‌کنی اون غذا خوشمزه‌س، پس غذای من مطمئناً مزه‌ی قوی‌تری داره... اما این اردک سوخاری، گوشتش بعد از ترش شدن تو سس سفت شده. خب، حدس می‌زنم که غذاهای کنسروی هم یه حد و مرزهایی دارن.»

نگهبان: «و حتی به اندازه کافی خوش شانسم که دسر هم بخورم...! اوه، این پرتقال یکمی ترشه، اما بازم مزه‌ش خوبه!»

ریچل: «آه، این هلوی سفید ترشی تو شربتش خیلی خوبه. طعم خام و تازه‌ای نداره، اما این نوع شیرینی متفاوت بازم خوبه.»

ریچل در حالی که روی میز و صندلی تاشوی چیده شده‌ی داخل سلولش، چند کنسرو رو که با خودش آورده بود می‌خورد، وقتی نگاهش به نگهبان بی‌‌صدای زندان افتاد، لبخند شیرینی زد: «به هر حال، اینا همه غذاهای کنسرو شده بودن، به خاطر همینم طعمشون اون قدرا عالی نیست. به نظر میاد آقای زندانبان غذای رضایت‌بخشی خورده که من بهش غبطه می‌خورم.»

«هاهاهاهاه! خب، اگه حسودیت می‌شه، بهتره خیلی زود از شاهزاده عذرخواه...ی کنی، وایس... ا!»

نگهبان زندان بلند شد، تو این حین پاش به میز کوبیده شد و وقتی سینی فلزی و ظروف از کف سنگی زمین پریدن، سروصدای بلندی ایجاد کردن، نگهبان زندان با چشم‌های کمی اشک‌آلود شروع به فریاد زدن به پشت میله‌های آهنی کرد.

«چیزهایی رو که بهشون اعتقاد نداری نگو!»

«خدای من، چون به نظر می‌اومد آقای زندانبان غذای خوشمزه‌ای می‌خوره، من فقط می‌خواستم از نظر روحی باهات هماهنگ باشم و باهات صحبت کنم.»

♠️

«رفتارت درست مثل یه اشراف‌زاده‌س، تنها مهارتتون راه رفتن روی اعصاب مردمه؟!»

«آه، اون منوی ناهار بود؟ پس باید به غذای آقای زندانبان هم فکر کنم.»

«باشه! فقط چرت و پرت از دهنت بیرون میاد؟! حالا که اذیتم می‌کنی منم اذیتت می‌کنم!»

«خب، این خوب نیست! اشراف‌ها، با شما رعیت‌ها یه جور مبارزه نمی‌کنن.»

«اونا فقط تظاهر می‌کنن که دارن منصفانه مبارزه می‌کنن، و مستقیماً درگیر نمی‌شن و بقیه رو مجبور می‌کنن تاکتیک‌های کثیفشون رو انجام بدن.»

«مگه شغلت الان همین نیست؟»

به خاطر این بانوی نجیب‌زاده که هر چی دلش می‌خواست می‌گفت، نگهبان زندان با عصبانیت انگشتش رو به سمتش دراز کرد.

«پس اوضاعت خوبه؟! تو، فکر می‌کنی می‌تونی اینطور دووم بیاری؟!»

«اوه، چه ترسناک.»

«اون وعده‌های غذایی کنسرو شده که با خودت آوردی، آخر سر تموم می‌شه! بعد از اینکه گرسنه شدی و سرت رو خم کردی، فکر می‌کنی شاهزاده دستت رو می‌گیره؟!»

همونطور که اون به فریاد زدن ادامه می‌داد... چشم‌های نگهبان زندان کم کم به بسته‌های بزرگی که گوشه‌ی زندان انباشته شده بود، رفت.

که... احتمالا تا ماه‌ها طول می‌کشه...؟

♠️

بعد از گزارش نگهبان زندان، استراتژی نمایش غذا به ریچل ناچاراً کنار گذاشته شد.

«لعنت... ی! لعنت... ی! لعنتی!»

شاهزاده‌ زیبا در حالی که به طرز وحشتناکی صورتش رو می‌چرخوند، که هیچوقت نباید به بقیه نشونش می‌داد، خشمش برافروخته شده بود. جایی بود که بقیه می‌تونستن ببیننش، و سایکس، رئیس شوالیه‌ها، و جورج، پسر بزرگ دوک، هر دو نفس عمیقی کشیده و به هم نگاه کردن. چند خدمتکار هم که اون موقع بدشانس بودن و تو اتاق حضور داشتن، سعی می‌کردن به دیوار بچسبن و خودشون رو ناپدید کنن.

در حال حاضر، مشخص بود که ریچل فرد ماهریه.

شاهزاده الیوت به کوبیدن پاش روی زمین ادامه داد، اون کاملا ناتوان بود، نمی‌فهمید بعد از اتفاقی که افتاده، چه کاری باید انجام بده. عموماً اعتصاب غذا داخل زندان‌ها اتفاق میفته، اما الان با مشکل کاملا معکوسی مواجه شده بود که استراتژی گرسنگی کشیدن ریچل به خاطر مقدار انبوه غذایی انباشته شده داخل زندان، دور زده شده بود.

«ریچل... به جای اینکه از گرسنگی فریاد بزنه... آه... با ادویه‌هایی که غذاها رو خوشمزه‌تر می‌کنه اذیتش می‌کنیم!»

«طبق گزارش نگهبانای زندان، به نظر میاد تو منوی غذای ریچل مواد کافی برای...»

«می‌تونیم آبش رو قطع کنیم؟! اگه نتونه هر وقت دلش خواست آب بخوره، دیگه کاری نمی‌تونه بکنه!»

«برای این که این کارو انجام بدیم، باید مسیری رو که منبع آب ازش می‌گذره رو تخریب کنیم. و اگه این کارو اشتباه انجام بدیم، نصف کاخ سلطنتی زیر آب می‌ره.»

«لعنت... ی!»

شاهزاده از اولین حمله ریچل در حال دیوونه شدن بود. استقامت شاهزاده کمی ضعیف بود.

«دوست داری چیکار کنیم؟»

وقتی سایکس این سوال رو پرسید، شاهزاده دستوری داد: «بسه دیگه، ولش کنین فقط گهگاهی گشت بفرستین! اون پسره اگه به طرز ناشیانه‌ای دنبالش بره، فقط ریچل رو سرگرم می‌کنه!»

جورج با خودش فکر کرد، شاهزاده برنامه‌ای که به طرز غیر معمولی سنجیده بود رو انجام داده... البته اصلا این فکرش رو بلند اظهار نکرد. بعد، شاهزاده با رگی که از شقیقه‌ش بیرون زده بود و می‌تپید، به جورج نزدیک شد.

«جورج، می‌تونی دوک فرگاسون رو معطل نگه داری؟»

حماقتش بلافاصله برگشت و جورج سرش رو مخفیانه تکون داد. خب، اون پیش‌بینی کرده بود که خواهر بزرگ‌ترش حداقل تا این حد روی اعصاب شاهزاده راه می‌ره.

«در هر صورت، فعلا راهی نیست وسایلی که داخل زندان آورده رو خارج کنیم. خب، مهم نیست که بابام چی می‌گه، اما مطمئن می‌شم نتونه بیش‌تر از این از ریچل حمایت کنه.»

«هوم. ریچل به تنهایی تونسته خودش رو برای این زندگی آماده کنه، چون قدرت مالی و منابعی که دوک داره غیر قابل مقایسه‌س. وقتی متوجه بشه که دوک متوقف شده، و خونه‌ی پدرش براش به خونه‌ی دشمنش تبدیل شده، ریچل مطمئناً روحیه‌ش رو از دست می‌ده. حتماً انجامش بده.»

«باشه!»

درک این موضوع که ریچل در واقع از منابع دوک استفاده نکرده و همه‌ این کارها رو خودش انجام داده، فراتر از تصور این دو نفر بود.

اما اوضاع قرار بود برای الیوت و جورج بدتر بشه چون چیز دیگه‌ای هم وجود داشت که انتظارش رو نداشتن، و اون این بود که دوک، همسرش و همه آماده شده بودن از جورج، وارث خونواده‌شون، دست بکشن.

♠️

بعد از اون، چند روز دیگه گذشت.

بعدازظهر که نگهبان زندان در حال گشت‌زنی بود، ریچل حرکت غیر معمولی رو انجام داد و خودش اون رو صدا زد: «آقای نگهبان زندان.»

«هوم؟ چیه؟ نکنه سرت به سنگ خورده؟»

«اگرچه من معتقدم اون کسی که باید سرش به سنگ بخوره، اعلی‌حضرته نه من...»

«چیکار داری؟»

ریچل که انگار اصلا مجبور به تحمل چیزی نبود، ظرفی که بوی شیرینی می‌داد رو تو دست گرفته و داخلش قاشق گذاشته بود. انگار همین الان در حال خوردن دسر بود.

«با شما کار دارم، آقای نگهبان زندان، دیگه اینجا سه ​​وعده غذایی تو روز نمی‌خوری؟»

«آه، اون نقشه لغو شد. چون اصلا بهت آسیبی نزد، در نهایت شبیه یه احمق شدم که باهات صحبت کردم.»

«همینه.»

ریچل در حالی که سرش رو به پهلو کج کرده و چهره‌ای آشفته بهش نشون می‌داد، خوشگل به نظر می‌اومد.

«تنهایی غذا خوردن دیگه برام کافی نیست.»

«اوه... خیلی گستاخی، اما بلدی چیزهای بامزه‌ای بگی.»

«بدون اینکه بتونم چهره اشک‌آلود آقای زندانبان رو ببینم، نمی‌تونم حس کنم که دارم برنده می‌شم، و مزه‌ی غذا به اون اندازه برام خوشمزه نیست.»

«ای قلدر! بی‌ سر و صدا برو کتابت رو بخون!»

«بله، همون رفتارو می‌خوام!»

«خفه شو!»

کتاب‌های تصادفی