فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 11

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت۱۱: بانوی نجیب‌زاده شامش را شکار کرد.

شاهزاده الیوت داشت تو راهرو قدم می‌زد و متوجه مرد جوونی شد که از بین جنگل‌های حیاط خلوت به سمت دروازه داخلی می‌رفت. تعدادی از این مدل آقایون تو این راه رفت‌وآمد می‌کردن، اما به طور تصادفی متوجه شد که لباس این مرد، لباسی نبود که یه شخص درباری بپوشه.

«هی، این عجیب نیست؟ فکر نکنم اون خدمتکار کاخ سلطنتی باشه.»

سایکس بعد از اینکه شاهزاده این رو گفت، نگاهی به مرد انداخت.

«خب اون... به نظر میاد اون یکی از کارکنای کافه تریای مرکز شهر باشه.»

«چرا همچین شخصی باید داخل قلعه باشه؟»

زمزمه‌های سایکس باعث شد جورج صدایی از تعجب دربیاره و الیوت رو وادار کرد که به حرف عجیب سایکس بخنده، اما "چیزی" وجود داشت که اون رو از انجام این کار باز داشت.

«چی...؟ یه چیزی عجیبه... اوه!»

با کمی فکر، اون "چیز" عجیبی که درباره‌ی اون مرد وجود داشت به ذهن الیوت خطور کرد و شروع به دویدن کرد.

«سیاه‌چال!»

«چی؟ چه خبره اعلی‌حضرت؟!»

الیوت در حال داد زدن سر دو مرد پشت سرش، به سمت در آهنی‌ای که به چشم دیده می‌شد اشاره کرد.

«به جهتی که اون مرد ازش اومده فکر کنین! ریچل کاملا تو این موضوع دخیله!»

«آه!»

این سه مرد بعد از دویدن تا سیاه‌چال و نفس نفس ‌زدن، چیزی که جلوی روشون دیدن...

«حتی اگه بهم خیره بشین هم بهتون هیچی نمی‌دم...»

ریچل دست‌هاش رو به هم چسبوند و دعای قبل از غذاش رو خوند. چاقو و چنگال به دست حاضر و غذاهای داغی که ازشون بخار بیرون می‌اومد مقابلش پهن بود.

تعداد غذای مفصلی جلو روش وجود داشتن که مشخصاً نمی‌تونستن تو یه سیاه‌چال درست شده باشن. همه‌شون تازه پخته شده به نظر می‌اومدن و اتاق پر از عطر غذای خوشبویی بود.

«ت- تو... این دیگه چیه؟!»

در حالی که شاهزاده فریاد جهنمی‌ای بلند می‌کرد، ریچل به پایین روی میزش نگاه ‌کرد.

«راستش رو بخواین هیچ چیز خاصی نیست... اعلی‌حضرت، مگه قبلا این غذا رو امتحان نکردین؟ این پای کلیه‌، کبوتر پخته شده با گیاه و آب کدو تنبل با ژله‌ی نعناس. این یه نهار خیلی معمولیه.»

«من در مورد غذاهات نمی‌پرسم! تو چرا از بیرون غذا گرفتی می‌خوری؟!»

ریچل بدون نگرانی از اون چیزی که شاهزاده می‌گه، شروع به خوردن کرده بود و بعد از اینکه آخرین تیکه گوشت کبوتر رو بلعید، دهنش رو باز کرد: «مشکلی هست؟»

«معلومه که مشکلی هست! من دستور دادم تا زمانی که اینجایی بهت غذا ندن!»

«آه، همون موقعی اون دستور رو دادی که سایکس کمرت رو گرفته بود و داشت تو رو از پله‌ها بالا می‌برد؟»

«هوف...»

ریچل که لب‌هاش رو با دستمال پاک کرد، لیوانش رو به آرومی کج کرد و شرابش رو نوشید.

«مطمئناً گفته بودین که من باید از گرسنگی بمیرم و هیچ کس بهم هیچ غذایی نده.»

«درسته!»

«اما، دستورتون این‌دفعه صدق نمی‌کنه، درست نمی‌گم؟»

«چی...؟»

ریچل چاقوش رو برداشت و شروع به بریدن تکه‌ای از پای کلیه‌ تردش کرد.

«شما مطمئناً گفتین که کسی نباید به زندانی غذا بده، اما اصلا نگفتین که من خودم نمی‌تونم غذا سفارش بدم.»

«چی...؟! مسخـ مسخره نشو! من هیچوقت نشنیدم که زندانی‌ از بیرون غذا سفارش بده!»

«تو کدوم بند قانون اومده که زندانی نباید از داخل زندان سفارش غذا بده؟»

«من، من همچین چیزی رو نمی‌دونم! اما این با عقل جور در نمیاد...!»

«اعلی‌حضرتی که به دلایل شک برانگیز و شواهد مشکوک، خودسرانه، نامزدی‌ای رو که پادشاه ترتیب داده بود، لغو کرده، این عبارت "با عقل جور در اومدن" از دهنش بیرون میاد؟»

«...»

«اگه داری در مورد عقل سلیمی که همه دارن صحبت می‌کنی، پس زندانی کردن افراد و ندادن غذا بهشون رو چطور توصیف می‌کنی؟»

«چ... الان با این اخلاقت، می‌دونی که می‌تونم همین الان تو رو به خاطر بی‌احترامی محاکمه و اعدامت کنم؟ می‌دونی مگه نه؟!»

«در این صورت، تا زمانی که به جایگاه اعدام منتقلم نکردی، باید من رو تو زندان راحت بذاری.»

«هو... ف!»

در حالی که شاهزاده نمی‌تونست چیز دیگه‌ای بگه، ریچل به ظرافت غذاش رو تموم کرد.

«هوم... من رو از اینکه غذا سفارش بدم منع کردن.»

شاهزاده دستور داده بود که هیچ پیکی غذا به زندان نرسونه. هرگونه تحویل تو در ورودی متوقف می‌شه.

همون‌طوری که ریچل دوست داشت خلأهای موجود تو قوانین رو پیدا کنه، قانون‌گذاری‌هایی که اینطور بودن رو هم ناعادلانه تصور می‌کرد... خب، به هر حال...

«با این حال، اعلی‌حضرت مثل همیشه از نکته‌ی این موضوع غافله. اون یه کودک احمقه که هیچ کاری انجام نمی‌ده... به ‌جای ممنوع کردن تحویل غذا هیچ کاری انجام نمی‌ده، معمولا اولین کاری که باید انجام بده اینه که تو وهله‌ی اول، نحوه‌ی سفارش دادنم رو به خارج از قصر بپرسه.»

این خط طبیعی استدلاله. الیوت، کودکی بود که قادر به انجامِ اون یه قدمِ اضافی نبود.

با این حال...

«همون‌طور که فکر می‌کردم غذاهای تازه درست شده واقعاً خوشمزه‌ن... می‌خوام یکم هم گوشت تازه بخورم...»

ریچل به نهاری که قبل‌تر براش آورده شده بود فکر کرد.

«نه، نمی‌تونم بدون اینکه کاری انجام بدم برای کاهش ضربه به غذای کنسروشده برگردم.»

گرچه غیر ممکن بود که اسمش رو غذای اشرافی بذاریم، اما این محرک بعد از نخوردن یه غذای پخته تو این مدت طولانی خیلی قوی بود. ریچل می‌خواست فقط کمی بیش‌تر مزه‌ش رو بچشه...

یه فکر بکری به ذهنش خطور کرد.

«خودشه... اساس زندگی آهسته، زندگی تو جمعه. درسته؟»

ریچل به پنجره‌ی بلند و باریکی که برای تهویه، تعبیه شده بود نگاه کرد.

پیرمرد و مرد میانسالی با لباس‌های زیبا در حال قدم زدن تو حیاط خلوت ناهمواری بودن که نمی‌شد بگیم خوب ازش نگهداری شده.

«با این حال، الیوت هم برام مشکل می‌سازه... اون می‌تونه همچین کاری کنه فقط چون که اعلی‌حضرت برای این مدت طولانی غایبه.»

«اگرچه پادشاه امور رو به بقیه محول کرده، شاهزاده تقریباً بلافاصله بعد از رفتنش برای جلوگیری از قضاوت، این حادثه گذشته رو ایجاد کرد.»

عموی پادشاه و مشاور سلطنتی دوک بزرگ، ویوالدی، و نخست‌وزیر، مارکی آگوست، جایی که هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونست صداشون رو بشنوه، با هم در مورد اذیتش شدنشون از این مسائل مشورت می‌کردن... یا فقط برای همدیگه شکایت می‌کردن.

نخست‌وزیر آگوست به اطرافش نگاه کرد: «با این حال دوک بزرگ، ما رو حین راه رفتنمون به جای عجیبی آوردی.»

این منطقه‌ی حیاط خلوت رو می‌شد به‌عنوان فضای متروک توصیف کرد، نه فضایی مثل باغ آراسته‌شده‌ای که اشراف معمولا مایل به دیدنش هستن.

دوک بزرگ، پیرمرد چاق و با نشاطی بود، و به نظر می‌اومد که انگار یه جور شیطنت هوشمندونه‌ای رو انجام داده، گردنش رو عقب انداخت و خندید: «ناهاهاهاه. اینجا، اینجا با یه باغ معمولی و قشنگ نگهداری‌شده فرق داره.»

دوک بزرگ از انگشت‌هاش برای بیرون کشیدن علف‌های هرزی که ناخواسته بلند شده بودن استفاده کرد و بی‌سروصدا به اون طرف دیگه نگاه کرد: «نخست‌وزیر، لطفا نگاه کنین. تو این باغ طبیعی، پرنده‌های وحشی بیش‌تری نسبت به بعضی از باغ‌های عمومی پیدا می‌کنین... معمولا، پرنده‌ی مورد علاقه‌ خودم که یه اردک باشه توی اطراف تالاب اون سمت دیده می‌شه.»

نخست‌وزیر هم خودش رو بین چمن‌ها پنهون کرد و از اون چیزی که داشت می‌دید تحت تأثیر قرار گرفت: «اوه... اون واقعاً خیلی بزرگه. پرهاش هم خیلی زیباس.»

«اهوم. من تازگیا اون رو مخفیانه انریکه صداش می‌زنم و...»

دوک بزرگ شروع به توضیح در مورد پرنده مورد علاقه‌ش کرده بود که...

*شق!*

«ع... ه!»

   

«چی؟!»

اون دو مرد متوجه چیزی شدن که جلو روشون تو هوا پرواز می‌کرد، و "انریکه" قبل از اینکه بایسته و روی زمین بیفته، داد بلندی کشید. پرنده‌های اطراف همه با وحشت پرواز کردن و در حالی که فریاد بلندی از غارغار و کواک‌ کواک بلند شد، به هوا رفتن، همین حین اون دو مرد متوجه چیزی تو امتداد حوضچه شدن که دور خودش می‌چرخید...

*چرخش*

*چرخش*

"انریکه" در حال مرگ و تشنج، با اراده‌ای که مشخص بود اراده‌ی خودش نبود، آروم به سمتی حرکت می‌کرد.

اگه قرار بود به دقت نگاه کنین، می‌تونستین نوک تیری رو ببینین که از سینه‌ سوراخ‌شده‌ی انریکه بیرون زده، و کسی در حال کشیدن نخ نازک بسته‌شده به انتهای نوک پیکانه.

دوک بزرگ و نخست‌وزیر به دنبال نخی که بی‌صدا به حرکتش ادامه می‌داد، رفتن و به دیوار سنگی قدیمی ساختمون مجاور رسیدن. دیدنش دشوار بود، اما یه شکاف افقی حدود ده سانتی‌متری از زمین وجود داشت که سوراخ گسترده‌ای رو ایجاد می‌کرد و اون دو نفر دیگه خیلی دیر رسیدن، چون جسد "انریکه" به داخل اون سوراخ کشیده شد.

«...»

در حالی که صدای خشن زن جوونی بیرون از سوراخ پخش شد، اون دو نفر تو سکوت به هم نگاه می‌کردن: «عه‌وا، این اردکه خیلی بزرگه! خوبه، خیلی خوبه، این چیزیه که ارزش خوردن داره!»

نخست‌وزیر که یه جورایی تونست هویت اون رو از روی صداش حدس بزنه، قوز کرد و داد کشید: «ببخشید، اوضاع اردکه رو به راهه؟ داری چیکار می‌کنی؟»

«عه؟ با منی؟»

بعد از اینکه اون دختر جواب گیج‌کننده‌ای به سؤالش داد، جلو رفت و بهشون توضیح داد که دقیقاً داره چیکار می‌کنه.

الیوت و دستیارهاش تو راهرو قدم می‌زدن که از طرف دیگه عموی بزرگش ویوالدی مثل یه بچه در حال دویدن پیشش اومد. نخست‌وزیر هم از پشت سرش اون رو تعقیب و صداش می‌زد.

«هوم؟»

الیوت و بقیه متوجه نشدن چه خبره، پس فقط همون‌جا ایستادن و به دوک بزرگ که گریه‌کنان تو سالن می‌دوید و اومد یقه الیوت رو گرفت، خیره شدن.

«الیوت، ای حرومزاده...!»

«عه، من؟ مگه من چیکار کردم؟!»

«تو... به خاطر تو...»

«به خاطر من چی؟! عموی بزرگ، من چیکار کردم؟!»

از بین بردن همچین پیرمرد بی‌توجهی آسون بود، اما پادشاه و ملکه فعلا غایب بودن و الان که وظایف پادشاه به بقیه محول شده، عاقلانه نبود با کسایی که تو رأس کار هستن خشن رفتار کنن. سایکس و جورج هم به عموی پادشاه دست نزدن، پس هر دوشون به صورت شاهزاده نگاه کردن تا بفهمن باید چیکار کنن.

«عوهو عوهو... به خاطر تو، انریکه... انریکه مر...»

«چی، انریکه... کی رو میگی؟!»

«ریچل انریکه رو خورده!»

«ریچ... ل!»

الیوت و بقیه با عجله سمت سیاه‌چال رفتن که نگهبان زندان کنار ورودیش نشسته بود و به هیچی نگاه می‌کرد.

نگهبان زندان با دیدن گروه شاهزاده به سرعت از جاش بلند شد و ایستاد اما از همون‌جا، می‌تونست دودی که ازشون بلند می‌شد رو ببینه.

«اوی، این دیگه چیه؟!»

«اون...»

نگهبان زندان با چهره‌ای پرمصیبت به دری نگاه کرد که دود ازش بیرون می‌زد.

«بانو داره با آتیش‌بازی می‌کنه.»

«آتیش؟! تو سیاه‌چال؟!»

«از اونجایی که قدرت آتیش رو تنظیم می‌کرد، به نظر میاد که خطر کمبود اکسیژن براش وجود نداره...»

«من به این چیزا اهمیت نمی‌دم! آتیش روشن کردن تو زندان، اون چه فکری با خودش کرده؟!»

نگهبان زندان سرش رو خاروند: «چون گوشت اردک تازه گرفته بود، گفت که می‌خواد کبابش کنه.»

«اون حرو... م... زاده!»

دود داخل سیاه‌چال به سقف چسبیده، از پله‌ها بالا می‌رفت و از در خارج می‌شد، به خاطر همین هم فضای زیرزمینی به‌طور شگفت‌انگیزی دود نداشت.

ریچل داخل زندان سنگفرش و بازسازی‌شده، با استفاده از تعدادی جعبه‌ خالی شکسته که ازشون به عنوان هیزم استفاده کرده بود، آتیش کوچیکی درست کرده بود. یه بشقاب آهنی روی شعله‌ها گذاشته بود که حین پختن گوشت مقداریش رو می‌جوشوند. سایکس نمی‌تونست شرایط رو درک کنه، اما با این وجود، بو باعث غرغر کردن شکمش شد.

الیوت جو رو نادیده گرفت، به چند فن تسکومی فکر کرد و بعد انگشتش رو سمت ریچل که داشت همچنان گوشت رو به طور جدی برمی‌گردوند برد: «ریچل! تو سیاه‌چال نباید آتیش درست کنی و کباب بخوری!»

ریچل به شاهزاده نگاه نکرد، کاملا روی گوشت کبابی جلوش متمرکز شد و در عوض پاسخ کوتاهی بهش داد: «همچین قانونی وجود نداره.»

«البته که داره! کجای دنیا زندونی هست که به یه احمق اجازه بده آتیش درست کنه؟!»

الیوت در حالی که پاش رو روی زمین می‌کوبید، فریاد می‌زد. ریچل قبل از اینکه به گوشتش خیره بشه نگاه کوتاهی بهش انداخت و مدتی که مونده بود گوشت حاضر بشه رو تخمین زد.

«دقیقاً همین‌طوره... این موضوع بر اساس شرایطه. اگه بدون غذا بودین و گرسنه‌تون شده بود، اجازه ندارین این کارو بکنین؟»

«من هیچوقت در مورد همچین چیزی حتی تو روزهای قدیم این کشور هم نشنیده بودم.»

«خب، از اونجایی که اولین قدم از اون داستان‌ها این بود که زندانی‌ها تیر و کمان با خودشون نمی‌آوردن تو زندان و به خاطر همینم این اتفاق نادری شده.»

«به عبارت دیگه فقط تو، فقط تو این کارو تو تاریخ انجام دادی...!»

الیوت با چهره‌ وحشتناکی که پر از انزجار به نظر می‌اومد صحبت کرد.: «تو، تو به عموی بزرگم گفتی که باید غذای خودت رو شکار کنی چون من بهت غذا نمی‌دم.»

«بله، قطعاً همچین چیزی گفتم.»

ریچل از برداشتن اردک نمکی خوشحال به نظر می‌رسید و الیوت یه بار دیگه انگشتش رو به طرفش نشونه گرفت: «خب... پس تا زمانی که انقدر خودخواهانه رفتار نکنی، وعده‌های غذایی رو بهت می‌دم!»

حداکثر امتیاز بهش داده شد.

الیوت فقط می‌تونست به آرومی طرز فکر این زن شرور رو دنبال کنه، اما حوصله نداشت... و با وجود عموی بزرگش که برای جلوگیری از تکرار اون صحنه دلخراش گریه می‌کرد و فریاد می‌زد، باید دست از کارش برمی‌داشت. اون باید دست از تاکتیک‌های گرسنگیش برمی‌داشت.

ریچل آزاردهنده بود... اما فعلا بهتر بود اون چیزی رو که می‌خواست بهش بدن. با این حال، افراطش باعث ایجاد آشفتگی شده بود، و وقتی پادشاه برگرده، الیوت می‌تونست اون رو به تموم جنایاتش متهم کنه.

ریچل تموم این مدت اون رو مسخره کرده بود و الیوت کم کم به این فکر می‌کرد که حتی مجازات اعدام هم به اندازه‌ی کافی خوب نیست. این افکار، از دونستن اینکه ریچل هنوز اون رو جدی نگرفته به وجود اومده بودن.

   

اول اون فقط برای تسکین اعصاب تحت فشارش داشت به خودش استراحت می‌داد، اما بعد، تصمیم گرفت تا اونجایی که می‌تونه بهشون آسیب بزنه؛ یعنی به اعصاب شاهزاده.

به هر حال اون قبلا منزوی شده بود. حتی اگه این مرد هم ساکت می‌موند، تو بهترین حالت احتمالا بعداً براش یکم نون کهنه می‌فرستاد.

ریچل در حالی که غذای خوشمزه‌ی‌ دست‌پخت‌ خودش رو می‌خورد، به آرومی سمت شاهزاده الیوتی که فکر می‌کرد همچین پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای رو داره بهش می‌ده، چرخید.

«من هیچ غذایی از اعلی‌حضرت نمی‌خوام... نمی‌دونم ممکنه چی توش بریزن، به خاطر همین هم نیازی بهش ندارم.»

کتاب‌های تصادفی