زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 12
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۲: بانوی اشرافزاده، نگهبان زندان را به دست میآورد.
ریچل از اونجایی که اگه تموم روز کتاب بخونه، شونههاش سفت میشه، وقتش رو صرف انجام کارهای دیگهای مثل گلدوزی و از این قبیل چیزها میکرد.
مدتی بود که دستمالی رو میدوخت و بعد از اینکه سوزنش رو پایین گذاشت، به تصویر گلدوزیشدهای که انجامش داده بود نگاه کرد.
در حالی که به گلهای قابشده خلقکردهش نگاه میکرد، با خودش زمزمه کرد: «هوم... زیادی خلوته.»
افکارش در مورد گلدوزی نبود.
یه ماه، از زمانی که ریچل توطئهی شاهزاده برای لغو نامزدیشون رو فهمید، میگذشت.
اما همونطور که آماده میشد، برای جلوگیری از شاهزاده حرکتی نزد... چون به نظرش جالب بود.
ریچل میخواست ببینه که شاهزادهی کلهکدو و پیروانش، تا کجا پیش میرن.
اگه قرار بود اون رو به زندان بندازه، اونموقع میتونست از ادامهی تحصیل ملکه شدنش، تا وقتی که پادشاه برگرده و لغو نامزدی رو رد کنه، طفره بره... چیزی که نمیتونست خودش انجام بده و احتمالا الان ممکن بود پیش بیاد، احساس هیجان رو براش ایجاد میکرد.
گرچه تصمیم گرفته بود همراه توطئه شاهزاده تو اون مسیر فکری بشه... اما پایگاه شاهزاده کمعمقتر از اون چیزی شده بود که فکرش رو میکرد. با وجود اینکه یه هفته گذشته بود، هیچ ایدهای جز ضربه زدن با زور به ریچل تو ذهن شاهزاده خطور نکرده بود.
«اینجوری خجالت میکشم تا این حد پیشی بگیرم... خستهکنندهس.»
شاهزاده از انواع ترفندهای کثیف برای آزار و اذیتش استفاده میکرد و ریچل هم با شوق اونها رو دفع میکرد.
همونطور که فنجونش رو بالا آورد تا نوشیدنی رو بنوشه، متوجه شد که چاییش سرد شده، اما حتی سردشدهی چاییش هم، عطر باطراوت برگهای چای اشرافی رو همچنان باقی گذاشته بود و بینیش رو قلقلک میداد.
ریچل قبل از اینکه بخنده، مدتی به هوا خیره شد.
«درسته. این طرز فکر منتظر شدن و نتیجه رو دیدن برخلاف عقیدهی منه. تا حالا فکر میکردم فقط باید منتظر باشم تا شاهزاده حرکتش رو انجام بده...»
♠
از اونجایی که فرار از زندان به احتمال زیاد نیمههای شب اتفاق میفته، گشتهای زندان تا تموم شدن شب به خوبی انجام میشن.
«خب، در حال حاضر فقط بانو تو زندان قصره... واقعاً فکر نمیکنم که زندانی فراری داشته باشیم...»
با اینکه کار، اسمش رو خودش بود.
صدای پای نگهبان زندان همینطور که از پلههای سنگی پایین میاومد، پخش شد و دختر دوک رو دید که با چراغهای کمنور روی زمین نشسته. به نظر میاومد دختره هنوز بیدار بود. ریچل در حالی که به کوسنش تکیه داده بود، از پنجرهی کوچیک به آسمون نگاه میکرد.
«چیکار میکنی؟»
زنی زیبا که با نور ماه روشن شده و به دنبال شک و تردیدهاش بود، جواب داد: «آقای زندانبان، خدای من. عصر بخیر. من میتونم همین الان ماه رو ببینم، پس فکر کردم کمی ماهبینی انجام بدم.»
ریچل همونطور که صحبت میکرد، یه فنجون شیشهای رو بین نوک انگشتهاش فشار داد. بوی عطری که از شیشه میپیچید باعث شد نگهبان زندان چهره عجیبی به خودش بگیره.
«هی هی، اصلا دختر دوک باید ویسکی بخوره...؟»
ویسکی یه جور الکل قوی بود و از شیشهش مشخص بود که اون رو مستقیم مینوشید. یه آقای نجیبزاده ممکنه هر چند وقت یک بار همچین چیزی بنوشه، اما این نوشیدنی اساساً، یه جور مشروب برای کارگرها و افراد بیربط به جامعه بود.
«اوه، اگه فقط از طریق عطرش فهمیدی چیه، باید دوستش داشته باشی. یکی میخوای؟»
«تو، تو که مست نشدی... هوم، هاه؟!»
نگهبان زندان با حیرت ریچل رو که با روحیهی خوب، بطری نوشیدنی رو تکون میداد تماشا کرد... اما اون از دیدن بطریای که ریچل تو دستهاش گرفته بود دو چندان شگفتزده شد.
«هی، این بطری ۳۰ ساله سنت والنتینوس نیست؟»
«اوه خدای من، تو خیلی میدونی.»
«اصلا امکان نداره بتونم همچین چیزی رو بنوشم... دو ماه از حقوقم رو میگیره.»
«من این رو از کابینت پدرم برداشتم، اما مهرومومش شکسته نشده، که به این معنیه مقدار زیادی توش باقی مونده. آره، گیلاس...»
«نه... من تو موقعیتی هستم که نمیتونم قبولش کنم... نه، اما... یه بطری سنت والنتینوس ۳۰ ساله...»
«میانوعده هم دارم.»
اون بانوی نجیبزاده سینی رو دراز کرد: گوشت گاو نمکی تیکه شده با کره کشمش، پنیر دودی با ترشی، خمیر جیگر که روی کراکر پخش شده...
«حالا، ما اون رو تا لبهش پر میکنیم...»
«او... ه! این، این بطری سی ساله...!»
نگهبان زندان در حالی که برای دیدن بطری بهش نزدیک میشد، سعی میکرد جلوی خودش رو از وسوسه شدن با این شاهکار افسانهای بگیره، بارها و بارها به خودش زمزمه میکرد: «نه، من نمیتونم.»
نگهبان زندان که نمیتونست مقابل جذابیت اون مشروب چشمکزن مقاومت کنه، بلافاصله بعد از اینکه بطری قهوهای برجستهش پر شد، لیوانش رو سر کشید.
«این نوشیدنی خیلی خوبه. الان، سه نوشیدنی پشت سر هم میاد.» ۱
گرچه فکر میکرد نوشیدن یهویی این گوهر بیهودهس، اما یه بار دیگه اون مایع معطر کهربایی براش تا لبهی لیوانش ریخته شد.
دو نوشیدنی، شد سه نوشیدنی و در نهایت به چهار نوشیدنی تبدیل شد. وقتی زبونش شل شد و بهش عادت کرد، ریچل یکی دیگه براش میریخت. آخرسر نگهبان زندان کاری رو که قرار بود انجام بده رو فراموش و به راحتی شروع به نوشیدن کرد، اما متوجه نشد که ریچل وسط راه دیگه الکل نمینوشه.
«به هر حال، خوردن ویسکی پشت سر هم خوبه. اون درخشش بعدش که از گلوت عبور میکنه، و هیچی پشت سرش جا نمیذاره...»
«میفهمی؟! این بینی نمیتونه عطرش رو ول کنه! بانو واقعاً که جنبهی نوشیدنت بالاس.»
«بله بله، آقای زندانبان هم همینطور. آه، چطوره یکم شکلات بخوریم؟»
«او... ه، ببخشید!»
نگهبان زندان کاملا مست شده بود و کلمات شیرین ریچل مثل مشروب الکلی که نوشیده بود درونش سرازیر شد. نوشیدن نوشیدنیهای الکلی زیاد باعث شده بود اون شرایط، به ضیافت، یه تفریح خوب تبدیل بشه و یه الکل باز نشده به عنوان یادگاری بهش داده شد...
«نه، بذار بهت بگم بانو، من صحبتمون رو خوب میفهمم.»
«هههههه، با اینکه اصلا کار بدی نکردم. اما الیوت همیشه "منم منم" میکنه. با وجود اینکه سعی میکنم کاری کنم که مردم من رو درک کنن، نمیتونم... ازش متنفرم.»
«میدونم، میفهم... م. واقعاً همش تقصی... ر شاهزادهی کل... ه خرابه. آه، بانو اصلا آدم بدی نیست!»
با به وجود آوردن خاطرهی یه مهمونی سرگرمکننده برای صرف مشروب، همینطور که هر سوءظن باقیمونده ازش پیش نگهبان از بین رفت، سطحی از اعتماد با موفقیت بینشون ساخته شد. ریچل همچنان به گفتن کلمات شیرینی که تو مغز نگهبان جا بیفته، ادامه داد.
وقتی که کارش تموم شد، تواناییهای فکری زندانبان با نوشیدن الکل از بین میرفت و به جاش "شاهزاده= احمق و شرور، ریچل= ترحمانگیز و خوب" تو ناخودآگاهش نفوذ کرد.
«فکر کنم شب کم کم داره تموم میشه. لطفاً تو راه خونه مراقب باش و ویسکیای که انقدر انتظارش رو میکشیدی رو ول نکن، باشه؟»
«او... ه، به من بسپارش! آه، درست... ه! برای اینکه صحبت کردنمون خارج از قلعه راحتتر بشه، بانو نباید در مورد تفریحمون به کسی چیزی بگه.»
«بله، میفهمم. و تو هم اگه میشه هر نامهای برام میاد بهم تحویل بده یا بدون اینکه کسی بدونه بهم اجازه ملاقات منظم بده.»
«اوه، میتونی بهم اعتما... د کنی. هی، یه جوری از پسش برمیام!»
«خیلی ممنونم.»
♠
نگهبان زندان به آرومی از پلههای ناهموار بالا رفت و در حالی که سوغات مهم خودش رو حمل میکرد، مستقیماً به سمت خونه حرکت کرد.
و بعد، از اتاق جلوی سیاهچال که نور نمیتونست بهش بتابه، زنی از سایهها بیرون اومد و قدمی به سمت نور برداشت: «بانوی من، حتی بدون وجود این افسری که مقامش انقدر پایینه هم میتونستیم همچین کاری کنیم. بیشتر چیزها برامون...»
ریچل در حالی که پتوش رو بیرون آورده و کوسنهاش رو آماده میکرد، لبخند کوچیکی زد: «ما همین کار رو برای نگهبانای توی دروازه قلعه هم انجام میدیم. مهم اینه که درباریای قلعه، بهجای شاهزاده طرف من رو بگیرن. کسایی که مخصوصاً با من موافقن، به همدلی و همکاریشون نیاز داریم تا بهترین سوءاستفاده رو از الیوت بکنیم.»
«باشه، همون کاری که میگین، رو انجام میدیم. در مورد عمارتی که روز گذشته در موردش با هم صحبت کردیم، مقدماتش رو انجام میدم.»
«مرسی.»
در حالی که خدمتکارش بار دیگه تو تاریکی محو میشد، ریچل زیر پتو رفت و چراغ رو خاموش کرد.
۱. ضربالمثلیه که زبانها رو دربر میگیره. معنیش اینه: «هرکسی که دیرتر به مهمونی بیاد باید یه باره بخوره!»
کتابهای تصادفی


